تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسرساز پارت پنجم قسمت دوم
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)








سرش درد میکرد ،به روی تختش نشست و پیشونیش رو با دستاش فشار داد ، به چند ساعت پیش فکر کرد از تمام اون ساعتها فقط زمانی که یونگ سنگ مقابلش نشسته بود رو به یاد می آورد .. از دردی که به سرش فشار میاورد چشاشو بست به سمت حموم طبقه بالا رفت و بعد از دوش ، تیشرت مشکی و شلوار سپیدی پوشید و موهاشو کمی خشک کرد و به سمت طبقه پایین رفت ، بوی غذا باعث شد متوجه بشه که یونگ سنگ بیدار شده  ، کمی جلو رفت که فهمید پشت میز کامپیوتر به خواب رفته  نزدیک رفت و خواست بیدارش کنه تا به اتاقش بره که تلفنش زنگ خورد به صفحه موبایلش نگاه کرد ، اخمی بصورت آورد :

_ دیشب خوب در رفتی هیونگ ؟!

_ رئیس میخواد کنفرانس مطبوعاتی بذاره و تو اعلام کنی که بخاطر فشار خبرنگارها اون کار رو کردی و اعلام کنی که به "جیوون" علاقه داری ...

کیوجونگ با عصبانیت بلند ، جواب داد :

_ من هیچ وقت اینکار رو نمیکنم ...

_ کیوجونگ تو چت شده ، تو که اینجوری نبودی؟! اون پسر کیه که تو بخاطرش داری همه چیز رو خراب میکنی؟!

به یونگ سنگ که آروم خوابیده بود نگاهی کرد این او نبود که باعث به هم ریختن زندگیش شده بود بلکه این عشق احمقانه خودش به جیوون بود که کار رو به این جا کشیده بود ...

_ اون تقصیری نداره و من آینده ی او رو هم خراب کردم ...

_ کیوجونگ دیگه داری میترسونیم ، اگر فکر میکنی باید بهش پول بدیم و ازت دورش کنیم تا دردسری برات درست نکنه ، به من بگو ... هر کاری بگی من میکنم فقط بذار همه چیز تموم بشه ...

کیوجونگ با عصبانیت دستشو مشت کرد و با صدای بلندی فریاد زد :

_ تمومش کن هیونگ ، برو بگو من و او قراره با هم رابطه مون رو علنی کنیم ...

یونگ سنگ با شنیدن صدای کیوجونگ چشماشو باز کرد و با دیدن صورت خشمگینش که از پنجره به دریا نگاه میکرد ابروهاشو بالا داد :

_ جونسو هیونگ دیگه نمیخوام این حرفا رو ازت بشنوم ...

_ انتظار نداری که برم به روزنامه ها اعلام کنم تو بعد از 26 سال تازه فهمیدی که به یک پسر علاقه داری ...

_ اتفاقا همین انتظار رو ازت دارم به همه رسانه ها اعلام کن که من بعد 26 سال فهمیدم که به یک پسر علاقه دارم ..

_ کیوجونگ تو داری به خاطر جیوون و هیون جونگ اینکار رو میکنی آره؟! با جیوون حرف زدی؟! بهت گفت که به او علاقه داره؟!

کیوجونگ پوزخندی زد و به سادگی خودش لعنت فرستاد  :

_ پس تو باهاش حرف زده بودی؟! دیگه برام مهم نیست من تا ته این فیلم رو بازی میکنم و اجازه نمیدم کسی جز خودم برای نقشم تصمیم بگیره ....

تلفنشو به زمین کوبید ، عصبانی بود و میخواست مشتی به پنجره بکوبه تا خشمش مثل شیشه های خرد شده به هزاران تکه تبدیل بشه ، که یونگ سنگ با ترس گفت :

_ هی این شیشه ها گرونن ...

با تعجب به یونگ سنگ نگاه کرد که یونگ سنگ ایستاد و در حالی که به سمت آشپزخونه میرفت ادامه داد :

_ این شیشه های قدی هم گرونن و هم اینکه نصبشون کار آسونی نیست و شب ها هم هوا خود بخود سرد هست ، حالا تو فکرشو بکن این شیشه به این بزرگی هم نباشه ...

_ شوخی میکنی؟! مگه این شیشه ها دو جداره نیستن؟!

یونگ سنگ لباشو بالا برد و در حالی که لیوان آبی به کیوجونگ میداد جواب داد :

_ پس چون میدونستی نمیشکنه ، میخواستی عصبانیتت رو با مشت روی اون خالی کنی؟! فکر نمیکردم خسیس هم باشی ... بجای اینکه به وسایلت ضربه بزنی آب بخور تا آروم بشی ..

به سمت غذای روی اجاق گاز رفت و شروع به چیدن میز کرد کیوجونگ روی صندلی نشسته بود و به حرفای جونسو فکر میکرد که یونگ سنگ سوپی رو مقابلش گذاشت ، با تعجب به اون نگاه کرد و پرسید :

_ صبح به این زودی همچین سوپی بخورم؟!

_ یعنی هیچ وقت مامانت برات این سوپ رو نپخته تا مستی شب قبل رو از سرت بپرونه...

به سوپ نگاهی انداخت و به مادرش فکر کرد ، لبخند تلخی به صورتش آورد و به این فکر کرد که چقدر از محبت دور بوده  که حتی از دیدن چنین سوپی تعجب کرده.

_ من سالهاست که مادرم رو ندیدم ...

یونگ سنگ میدونست که کیوجونگ خانواده داره اما حرف کیوجونگ براش عجیب بود ، از صورتش غم رو میشد واضح دید موضوعو نمیتونست عوض کنه اما میتونست کمی اونو از موضوع اصلی دور کنه :

_ یعنی تو هیچ کدوم از فیلم هایی که بازی کردی هم م//ست نشدی؟!

سری به دو طرف تکون داد که یونگ سنگ ریز خنده زد :

_ تو فیلما قدیسه ای؟!

_ نه خیر ، ولی نقش های من خیلی معصوم و سر به زیر بودن و اهل م//ست شدن و اینکارا نبودن ...

_ برعکس خودت ...

کیوجونگ ابروهاشو گره زد و با دلخوری گفت :

_ هی هی با اینکه کم حرف میزنی ولی بدجور منظورت رو میرسونی ...

_ حالا کجاش رو دیدی؟!

به کیوجونگ نگاه کرد و شروع به خندیدن کرد ، با رفتار یونگ سنگ آروم شده بود و صورت خندونش آرامش بیشتری بهش میداد شروع به خوردن غذاش کرد و بعد از صبحانه متن موزیکالش رو برداشت و به سمت حیاط رفت اما قبل از اونکه خارج بشه برای اونکه جواب شیطنت یونگی رو داده باشه با لحنی جدی گفت :

_ راستی وقتی جلوی شیشه ایستاده بودم ، فهمیدم توی یک هفته اصلا خونه رو تمیز نکردی ... تا ظهر تمیزشون کن .

_ هی من هنوز دو ساعت هم نخوابیدم ...

_ خواب برای شبه پس زود به کارات برس ...

کیوجونگ با لبخندی از روی پیروزی به حیاط رفت ، یونگ سنگ اخمی کرد و مشتش را بالا آورد ، تمام وجودش آرزو میکرد کاش میتوونست با مشت به صورتش بکوبه چون او همین دیروز بخاطر برگشتن او خونه رو تمیز کرده بود ...ظرفها را شست و خواست به حمام بره ،که ناگهان صدای کیوجونگ که برای آب خوردن به داخل اومده بود باعث شد از جا بپره

_ اول خونه رو تمیز کن بعد برو حموم...

_ من همین دیروز کل خونه رو گرد گیری کردم ، این خونه کوچیک نیست که تو هر وقت دلت برای غر زدن تنگ میشه ، دستور تمیز کردنش رو میدی ...

_ من از کثیفی و گرد و خاک بدم میاد ، معلومه کارت رو خوب انجام ندادی ...

یونگ سنگ به سمت آشپزخونه رفت و دستمالی را برداشت و به سمت کیوجونگ پرتاب کرد که او اون را گرفت و به یونگ سنگ و بعد دستمال نگاه کرد :

_ در حال حاضر من چشمم رو بزور باز نگه داشتم ، نمیتونی تا عصر صبر کنی خودت دست بکار بشو ...

به سمت حموم رفت ، کیوجونگ به دستمال در دستش نگاه کرد و نیشخندی زد و نفس عمیقی کشید ، یونگ سنگ حاضر جواب تراز اون چیزی بود که بتونه از پسش بربیاد ، کم کم داشت با جنبه ی دیگرش هم  آشنا میشد در کنار آرامشی که در رفتار و حرف زدنش بود ، خیلی هم شیطنت داشت و از همه مهمتر تنبل بود و اگر به خاطر حضور او نبود مطمئن بود هیچ وقت حاضر نبود برای خودش غذا درست کنه و یا خونه رو تمیز کنه ..

*********

به سمت کافی شاپی که هیون جونگ آدرسش رو داده بود حرکت کرد ..

**به یونگ سنگ فکر میکرد که صدای اون یکی موبایلش که فقط دوستاش شمارش رو داشتند باعث شد به سمت میز کامپیوتر اتاقش بره ، هیون جونگ بود که از او خواسته بود تا سریع او رو ببینه لباس پوشید و عینک و کلاهش رو برداشت و به سمت طبقه پایین رفت ، یونگ سنگ تازه از حمام طبقه پایین بیرون اومده بود و با حوله موهاش رو خشک میکرد در حالی که از در کشویی خانه بیرون میرفت به او گفت :

_ تا ظهر برمیگردم پس بعد از استراحت ناهار درست کن ...

به ساعت روی دیوار که 9 و نیم را نشان میداد اخمش رو نشون داد :

_ هنوز نیم ساعت نیست صبحونه خورده داره درباره ی ناهار حرف میزنه ..

کیوجونگ که کفش میپوشید متوجه حرف یونگ سنگ شد و بعد از اینکه کفشش را کامل پوشید با شیطنت بلند گفت :

_ حالا که اینطور شد من ساعت 12 ناهارم رو میخورم ...

یونگ سنگ آروم دندوناشو به لبش مالید و کنار در رفت که دید  کیوجونگ از در اصلی بیرون میره پس بلند گفت :

_ همون بیرون ناهار بخور چون من اصلا قصد ندارم برای همچین آدمی غذا درست کنم ...

کیوجونگ در را کمی باز کرد و با شیطنت بیشتری جواب داد :

_ همچین آدمی در حال حاضر دوست//.. پسرته ...

یونگ سنگ از حرف او خجالت کشید و لبش رو محکم به دندان گرفت و نتونست جوابی بده ...

کیوجونگ از حرفی که زده بود حس بدی نداشت و واکنش یونگ سنگ رو در آخرین لحظه هنگامی که در رو می بست ، دوست داشت و حس خوبی بهش میداد ...از ماشین پیاده شد و وارد کافی شاپ شد به طبقه ی دوم رفت ، هیون جونگ به منظره شهر از پنجره کنار میز خیره شده بود ، نزدیک رفت و پشت میز و مقابل هیون جونگ نشست ، هیون جونگ با عصبانیت به او نگاه کرد که کیوجونگ کلاه و عینکش رو بیرون آورد:

_ هیونگ اتفاقی افتاده؟! چرا اینجوری نگام میکنی؟!

_ این بازی احماقانه که شروع کردی چیه؟!

کیوجونگ جدی به هیون جونگ نگاه کرد و گفت :

_ چرا برات مهمه ؟!

هیون جونگ دستاشو مشت کرد و روی میز گذاشت و سرشو کمی جلو برد و با جدیت به او زل زد :

_ من میدونم که تو توی این دنیا بیشتر از هر کسی جیوون رو دوست داری ... پس چرا یونگ سنگ رو وارد بازی احمقانه ات کردی؟!

_ چون از وقتی دیدمش متوجه شدم که دیگران زودتر از خودم ، منو شناختن ...

هیون جونگ پوزخندی زد و با دقت به چشمای کیوجونگ خیره شد :

_ نمیدونم چرا نمیخوای این بازی رو تموم کنی ولی میدونم که اون پسر لیاقتش بیشتر از اینه که بازیچه تو باشه ...

_ چرا اینقدر یونگ سنگ برای تو مهمه؟! منم تو رو نمیفهمم هیونگ ...

_ چون معصوم تر از اینیه که تو بخوای باهاش بازی کنی ..

کیوجونگ به صندلیش تکیه داد و لبشو بالا داد و به او نگاه کرد :

_ تا چند روز دیگه میفهمی که بازی نبوده و من با کسی بازی نکردم ...

هیون جونگ سرش رو به دو طرف تکون داد و با تأسف جواب داد :

_ نمیدونم چیکار داری میکنی ولی خیلی احمقانه اس که به خاطر جیوون یکی دیگه رو درگیر یه بازی احمقانه کنی ...

کیوجونگ ایستاد و با عصبانیت به هیون جونگ نگاه کرد :

_ من بهت نشون میدم که این بازی نبوده و من و او واقعا به میل خودمون این رابطه رو شروع کردیم ...

_ پس سعی کن اونقدر شاد نگهش داری که به من اجازه دخالت توی زندگیت رو ندی وگرنه من نمیذارم از معصومیتش سواستفاده کنی ...

کیوجونگ از مغازه بیرون اومد به سمت مزار خواهرش رفت ... گلهای سپیدی که در راه خریده بود رو روی سنگ بالای قبر خواهرش گذاشت و لبخند تلخی زد و شروع به حرف زدن کرد :

_ نونا نمیدونم چی داره میشه ولی احساس پشیمونی و ناراحتی نمیکنم ، وقتی میخنده یه چیزی تو وجودم بهم میگه خدا فرستادتش تا منو از این تاریکی که توش دست و پا میزنم بیرون بیاره ... میترسم از اینکه ببازم ، و باختن من یعنی بی گناه سوختن او توی آتیش حماقت من ... میخوام همه چیز رو تموم کنم ولی نمیشه چون اینجوری جیوونه که آسیب می بینه و من این رو نمیخوام ، درسته دارم انکارش میکنم ولی من 17 سال دوستش داشتم و نمیشه همه ی این 17 سال رو به سرعت فراموش کنم حتی اگه بخوام هم نمیتونم که فراموش کنم ... دوستش دارم نونا بعد از تو اون اولی دختریه که لبخندش منو آروم میکنه ... تو لحظه هایی که آرزو میکردم کاش میتونستم صدای گریه هات رو بشنوم او بود که گریه کرد و بعد فهمیدم چقدر از گریه متنفرم ... نونا نمیخوام زندگی کسی رو مثل خودم تیره کنم ولی نمیدونم باید چیکار کنم؟! وقتی باهام حرف میزنه اعتماد بنفس دارم ، آرامش دارم و حس میکنم هنوز به عنوان یه آدم عادی مهم هستم ...(خودم یه لحظه موندم هر دفعه منظور کیو کدوم بود یونگی یا جیوون؟؟ کیوئه دیگه )

یونگ سنگ شیشه ها را دستمال میکشید و هرچه قدر میتونست در دلش به کیوجونگ لعنت میفرستاد ، یکی از شیشه ها را کامل دستمال کشیده و دست به کمر گرفته بود و داشت با دقت به اون نگاه میکرد که صدایی باعث شد از جابپره ...

_ مگه نگفتی تا عصر دست به کار نمیشی؟!

به سرعت به سمت صدا برگشت و با دیدن کیوجونگ که به سمت یخچال میرفت دستش رو به روی سینش گذاشت :

_ هی مگه روحی که بی صدا وارد میشی ...

_ روح نیستم این شمایید که توی دنیای خودتون غرق شدید ...

به سمت آشپزخانه رفت و دستمال و شیشه پاک کن رو روی اُپن گذاشت و با حرص گفت :

_ میخواستم بخوابم ولی دیدم صاحبخونه دستور دادن غذاشون رو آماده کنم برای همین با خودم گفتم بعد ناهار میخوابم و کسی هم حق نداره منو بیدار کنه حتی صاحبخونه ...

_ یه جوری میگی صاحبخونه یکی فکر میکنه میخوای با مشت بزنی تو صورتم ...

_ اتفاقا خیلی دلم میخواد این حرکت رو انجام بدم حیف که پدر و مادرم بهم گفتن دعوا خوب نیست ...

یونگ سنگ بعد از چیدن میز کیوجونگ را که روی کاناپه جلوی تلویزیون به فکر فرو رفته بود را صدا کرد ، ناهار مانند همیشه در محیطی بی سر و صدا و آرام خورده شد و یونگ سنگ بعد از شستن ظرفها با دادن هشدار به کیوجونگ که او را صدا نزنه به طبقه بالا و اتاقش رفت ...

*******

ساعت از هفت گذشته بود که یونگ سنگ از خواب بیدار شد و با دیدن ساعت به سرعت نشست و بعد از مرتب کردن موها و لباسش به سرعت از اتاق خارج شد ، بوی غذایی که میومد نشان میداد کیوجونگ غذا درست کرده است لباشو بالا داد و با تعجب به طبقه پایین رفت و با دیدن کیوجونگ که قابلمه ای را هم میزد ریز خندید و با شیطنت پرسید :

_ تو که گفتی آشپزی بلد نیستی؟!

کیوجونگ با شنیدن صدای یونگ سنگ از جا پرید و به او نگاه کرد :

_ بعد به من میگی روح خودت که اصلا صدای پاهات هم نیومد ... کی بیدار شدی؟!

_ همین حالا ، خیلی خسته بودم ...

_ اومدم صدات کنم دیدم مثل سنگ شدی با خودم گفتم یه امشب رو باهات مهربون باشم ...

یونگ سنگ لبهاشو بالا داد و سری تکون داد و به سمت او رفت و به قابلمه نگاهی کرد :

_ من ماهی دوست ندارم ...

کیوجونگ به لحن کودکانه ی یونگ سنگ که با اخم به ماهی نگاه میکرد خندید و گفت :

_ مگه هفت سالته که از غذایی خوشت نیاد ؟!

_ چه هفت سال چه بیشتر خب دوست ندارم ... من بقیه ناهار ظهر رو میخورم ...

کیوجونگ دستی به موهای یونگ سنگ کشید ، کم کم داشت شناختش رو نسبت به او بیشتر میکرد ولی هنوز جرئت پرسیدن درباره ی زندگیش را نداشت ...

بعد از شام  یونگ سنگ به پشت کامپیوتر رفت و کیوجونگ تلویزیون نگاه میکرد و گاهی به یونگ سنگ که هر چند لحظه یکبار نفسش رو محکم بیرون میداد و پشتش به او بود، نگاه میکرد و لبخندی به لب میاورد ... ناگهان صدای زنگ خونه باعث شد یونگ سنگ بیایسته و به سمت آیفون بره با دیدن مدیربرنامه های کیوجونگ خواست درو باز کنه که ناگهان دست کیوجونگ دستشو که برای فشار دادن کلید پیش رفته بود ، گرفت با ترس سری برای او تکون داد و بعد دستی بروی بینی اش گذاشت و آرام گفت :

_ جونسو درباره ی هم خونه ای بودنمون چیزی نمیدونه ...

کلید آیفون را فشار داد:

_ هیونگ چند دقیقه صبر کن کلید خراب شده الآن میام ...


.
.
.
.
.
بله دیگه





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه