تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسرساز پارت 5 قسمت 3
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)








بعد از شام  یونگ سنگ به پشت کامپیوتر رفت و کیوجونگ تلویزیون نگاه میکرد و گاهی به یونگ سنگ که هر چند لحظه یکبار نفسشو محکم بیرون میداد و پشتش به او بود نگاه میکرد و لبخندی به لب میاورد ... ناگهان صدای زنگ خانه باعث شد یونگ سنگ بیایسته و به سمت آیفون بره با دیدن مدیربرنامه های کیوجونگ خواست در را باز کند که ناگهان دست کیوجونگ دستشو که برای فشار دادن کلید پیش رفته بود ، گرفت با ترس سری برای او تکون داد و بعد دستی بروی بینی اش گذاشت  :

_ جونسو درباره ی هم خونه ای بودنمون چیزی نمیدونه ...

کلید آیفون رو فشار داد:

_ هیونگ چند دقیقه صبر کن کلید خراب شده الآن میام ...

به سرعت یونگ سنگ رو به سمت طبقه بالا کشید و در حالی که نفس نفس میزد با ترس گفت :

_ خواهش میکنم نمیخوام در حال حاضر چیزی بفهمه ...

به  طبقه پایین وسمت در رفت و بعد از باز کردن در با اخمی ساختگی پرسید :

_ جونسو هیونگ مگه نگفته بودم میخوام تنها باشم ؟!

_ اومدم باهات حرف بزنم با خودم نوشیدنی هم آوردم ...

جونسو بدون اینکه منتظر جواب کیوجونگ بمونه به داخل رفت و کیوجونگ بعد از آنکه نفسش را محکم بیرون داد به داخل رفت :

_ اگه اومدی تا در مورد پیشنهادهای رئیس باهام صحبت کنی باید بهت بگم بهتره شروع نکنی ...

جونسو دو گیلاس را بروی میز و کنار بطری گذاشت و به اطراف نگاه کرد و با تعجب پرسید :

_ خونه ات بیش از حد تمیزه خدمتکار داری؟!

یونگ سنگ که کنار نرده ها ایستاده بود و حس کنجکاویش را ارضا میکرد با شنیدن این حرف دندوناشو بهم فشرد و چشماشو باریک کرد ..

کیوجونگ به اطراف نگاه کرد و سری تکون داد :

_ آره هر چند روز یه بار خونه رو تمیز میکنه ...

یونگ سنگ با شنیدن این حرف ناراحت شد ، دلیل ناراحتیش را متوجه نمیشد چون از اول هم به عنوان خدمتکار به این خانه برگشته بود اما جواب کیوجونگ را دوست نداشت و از شنیدنش قلبش بدرد اومد ...

جونسو سری تکون داد و پرسید :

_ و اون پسره الآن کجاست؟! چطور وارد زندگیت شد؟! شما که توی ژاپن همدیگر رو زیاد نمیشناختید چی اون شب بهت گفت که تو اینقدر عوض شدی؟!

کیوجونگ که با گیلاسش بازی میکرد با یاد آوری خاطرات بی دغدغه اش لبخندی تلخ به لب آورد و کمی از مش//روبش را خورد :

_ هیونگ خواهش میکنم شروع نکن بذار خاطرات را به خاطر هدفهامون کثیف نکنیم ...

_ تو اهل این حرفا نبودی کیوجونگ ، دارم کم کم فکر میکنم که با اون قیافه ی مظلومش گولت زده ...

یونگ سنگ با شنیدن این حرف ناراحت شد و قلبش را حسی تلخ و کشنده پر کرد نمیخواست جواب کیوجونگ را بشنوه به اتاقش رفت و تقویمی که روی میز کوچک اتاق بود را برداشت  و با قلمی شروع به نوشتن اتفاقات مهم و تاریخ های مهم زندگیش کرد تولد پدر و مادرش ، سالگرد ازدواجشان ، سالگرد فوتشان ، سالگرد تولد جونگمین و فوت آقای پارک ... ابروهاشو به همراه نفس عمیقی بالا داد و لبهاشو به هم فشرد به طوری که چالگونه اش معلوم شد ...

_ هیونگ بهت گفتم که اگه اومدی تا حرفای تکراری بزنی تمومش کن ، من با میل خودم این رابطه رو شروع کردم و اجازه نمیدم هرچی توی ذهنتون میگذره رو در مورد یونگ سنگ به زبون بیارید ...

کیوجونگ تمام گیلاسش را خورد و باز گیلاسش را تا نصفه پر کرد و با عصبانیت به جونسو که متعجب به رفتارش نگاه میکرد و پرسید :

_ فقط برای همچین حرفایی پا شدی تا اینجا اومدی؟!

جونسو سری تکون داد و کمی از مشروبش را خورد :

_ اومدم تا ببینم چقدر توی این اشتباه غرق شدی ، حالا که میبینم به میل خودت به این دریا زدی باید بهت بگم اگه رابطه ای هم هست باید کاملا علنی و رسمی باشه ...

جونسو میخواست کیوجونگ را با این موضوع تهدید کند تا شاید از ترس خراب شدن کامل وجهه اش دست از این خودسری برداره اما انگار کیوجونگ متوجه منظور جونسو نشد

_ باید چیکار کنم ؟! یه کنفرانس مطبوعاتی کافیه؟! باید چیکار کنم تا علنی بشه؟!

جونسو از لجبازی و پافشاری کیوجونگ عصبانی شد و گیلاسش را محکم به زمین زد :

_ تمومش کن کیو جونگ ... من بهتر از هرکسی میشناسمت داری با چی لج میکنی با دوستات ؟! نمیتونی بفهمیش؟! نمیتونی درک کنی که عشقت یه حماقته و داری با یه حماقت بزرگتر همه چیز رو خراب میکنی ...

کیوجونگ عصبانی بود ، میدانست نشون دادن عصبانیتش ، جونسو را بیشتر عصبانی میکند ولی باید حرفش را میزد در همان زمان یونگ سنگ هم با شنیدن صدای شکستن شیشه ای به سمت نرده ها رفت بی دلیل ترس تمام وجودش را گرفت و لحن عصبانی دو مرد که پایین پله با صدای بلند حرف میزدند حس رخ دادن واقعه ای بزرگ را در وجودش زنده میکرد:

_ درسته حماقته ولی نمیدونم چرا از کاری که شروع کردم احساس حماقت نمیکنم ...

جونسو ایستاد و با انگشتش به کیوجونگ که او هم ایستاده بود اشاره کرد :

_ تو داری میترسونیم اون از یک هفته پیش که با اون کارت یه دردسر بزرگ رو درست کردی و حالا هم داری با لجبازی زندگیت رو به هم میریزی ...

_ داری میگی زندگی من پس برای چی ناراحتی؟!

_ پسر تا کجا با اون پسره پیش رفتی که داری اینجوری میکنی ؟! چه بلایی سرش آوردی که داری اینطوری ازش دفاع میکنی؟!

جونسو نمیدانست با گفتن این حرفها آتشی را در وجود کیوجونگ به پا کرده است ... کیوجونگ میدانست با صدای بلندشان یونگ سنگ متوجه حرفهاشون شده و میدونست با شنیدن حرفهای جونسو حتما مانند او عصبانیست اما نمیدانست که یونگ سنگ بالای پله ها با شنیدن این حرفها دستی به دهانش گرفته  و متعجب اشک از چشمانش پایین می آید ، یونگ سنگ پسری نبود که بی دلیل چنین رفتاری را از خودش  نشان دهد اما این حرفها برایش سنگین بود پاهایش توانایی وزنش را نداشت و ناخودآگاه محکم به زمین افتاد بطوری که نتوانست خودش را بگیرد و گلدان کوچک گل کنار نرده ها نیز به روی زمین افتاد ، دو مرد به سمت صدا برگشتند در موقعیت آنها تنها پله ها دیده میشد کیوجونگ به سمت طبقه بالا رفت و با دیدن یونگ سنگ که با دیدن او اشک هایش را پاک میکرد متعجب شد یونگ سنگ میدانست رفتارش کاملا دخترانه شده و نباید این رفتار را به کیوجونگ نشان دهد ، خواست به سمت اتاقش بره که کیوجونگ دستش رو گرفت ، یونگ سنگ بیصدا سری به دو طرف تکان داد اما قدرت کیوجونگ باعث شد ، همراه او به سمت طبقه پایین بره ...

جونسو با دیدن یونگ سنگ که با کیوجونگ به طبقه ی پایین اومد متعجب شد انگشتش را به سمت یونگ سنگ گرفت و پرسید :

_ این همون کسی نیست که داری همه چیز رو به خاطرش خراب میکنی؟!

کیوجونگ بدون آنکه حلقه ی محکم دستش را باز کند با ناراحتی و رگه هایی از عصبانیت جواب داد :

_ هیونگ یه بار دیگه هم بهت میگم من چیزی رو خراب نمیکنم پس در مورد یونگ سنگ درست حرف بزن ...

جونسو بدون آنکه به حرف کیوجونگ توجه کند به سمت یونگ سنگ رفت و دست کیوجونگ را کشید و با نگاهی که انگار یونگ سنگ گناهی مرتکب شده به چشماش زل زد :

_ این قیافه مظلوم اصلا بهت نمیاد پس اینطور به من نگاه نکن ... اینجا چیکار میکنی؟! فکر کردی چون پول داره و خیلی ساده است میتونی هرطور دوست داری با این قیافه مظلومت گولش بزنی ...

کیوجونگ از شنیدن این حرف عصبانی شد ، اما برایش عجیب بود پسری که برای هر حرفی جوابی تند و تیز داشت چرا هیچ عکس العملی نشان نداد با عصبانیت جونسو را که با سرش به صورت یونگ سنگ نزدیک شده بود و با تحقیر به چشماش نگاه میکرد ، عقب کشید و فریاد زد :

_ بهت اجازه نمیدم با دوست پسرم این طور صحبت کنی ... اون حالا مهمترین فرد زندگی منه و اجازه نداری هر طور دلت میخواد بهش تهمت بزنی ... من بودم که شروع کردم و او بود که قبول کرد ...

هر دو با تعجب به کیوجونگ نگاه کردند ، جونسو کم کم داشت مطمئن میشد که همه ی این اتفاق ها تنها به کیوجونگ ختم میشود ... و یونگ سنگ ناخودآگاه از این حرفها احساس شادی کرد ...

_ پس علنیش کنید و صبر کن ببینیم جامعه با تو و این رابطه کنار میاد یا نه ؟!

_ خودت میدونی قبل از منم ، بودن کسایی که رابطه شون رو علنی کردن و مردم باهاشون کنار اومدن پس مشکل این نیست ...

_ تو خواننده ای و بعد بازیگر و این روی طرفدارات تاثیر داره ...

_ طرفداری که نتونه آیدولش رو با هر شرطی بپذیره پس بهتره آیدولش رو ول کنه ...

_ داری چرت میگی ... تو داری میگی گ//ی هستی و انتظار داری پذیرفته بشی .؟!..

_ هیونگ تمومش کن دارم میگم من اولین نفر نیستم ...

_ پس علنیش می کنید؟!

کیوجونگ سری تکون داد و بعد از نگاه کردن به یونگ سنگ که به حرفهای آن دو گوش میداد جواب داد :

_ آره ... پس ترتیب یه کنفرانس مطبوعاتی رو بده ..

جونسو انگشت اشاره اش رو بالا آورد و تکون داد و با لبخندی شیطنت بار گفت :

_ باید مراسم بگیری و جلوی حضار حلقه بپوشید و با حرکتی شبیه پنج شب به همه عشقتون رو نشون بدید ...

یونگ سنگ و کیوجونگ با تعجب به همدیگه نگاه کردند ، یونگ سنگ با چشمانش به حالت التماس به کیوجونگ نگاهی کرد اما کیوجونگ رو به جونسو جواب داد :

_ میخوای امتحانمون کنی تا بدونی من کم میارم ... ولی اینطور نیست برای اینکه خیالت از بابت رابطه ما راحت باشه ما این مراسم رو برگزار میکنیم ...

آخرین تیر جونسو به سنگ خورد و تصمیم گرفت باور کند که کیوجونگ واقعا احساسی به پسری که مظلومانه به او زل زده است دارد ...

_ آخر هفته قبل از اینکه بری ژاپن ما این مراسم رو میگیریم تا حداقل آخرین اجراهات خوب برگزار بشه و وجهه ات درست بشه فقط انتظار نداشته باش مثل قبل طرفدار داشته باشی ...

کیوجونگ تنها سعی داشت با شجاعتش به جونسو نشان دهد در کارش جدی است و قصد نداشت با این کار دردسری درست شود ولی انگار باز هم با رفتارش بیفکر دردسری درست کرده بود :

_ قبوله پس تا آخر هفته ترتیب همه چیز رو بده ...

جونسو بعد از شنیدن جواب کیوجونگ به یونگ سنگ که تمام این مدت متعجب با چشمانی درشت به کیوجونگ زل زده بود نگاه کرد و دستی جلو برد و به شانه او گذاشت :

_ مرد جوان ، بیفکرترین پسر دنیا رو برای زندگی انتخاب کردی ...

جونسو بعد از آن به همراه کیوجونگ به سمت در رفت و یونگ سنگ را با دنیایی از ناباوری تنها گذاشت ، یونگ سنگ از رفتار کودکانه ی کیوجونگ سر درنمیاورد و این بیشتر عصبانیش میکرد جونسو خواسته بود مراسمی بگیرند و جلوی چشم حضار و خبرنگارها مانند زن و شوهری حلقه در انگشت یکدیگه کنند و از همه بدتر همدیگه  رو بب//وسند ... و کیوجونگ بدون هیچ تردیدی قبول کرده بود ناگهان ترس تمام وجودش را گرفت ترس از اینکه واقعا شایعه ها درست باشد و کیوجونگ از این ویژگی اش کاملا آگاه نباشد ...

کیوجونگ بعد از کمی که روی پله ها بیرون خانه نشسته بود و از ترس اینکه با عصبانیت یونگ سنگ روبرو شود سرما رو به جون خریده بود، به داخل آمد و به یونگ سنگ که روی زمین نشسته بود و خورده شیشه ها را با دست برمیداشت نگاه کرد بعد از چندبار که تکه شیشه ای را برداشت دستش با یکی از شیشه ها برید اخمی کرد و به انگشتش نگاه کرد که ناگهان کیوجونگ دستش را گرفت ، سعی کرد تا دستش را عقب کشد اما دست کیوجونگ محکم مچش را گرفته بود ، انگشتش را به دهان برد و خونش را مکید و آن را بیرون ریخت و با دستمالی زخمش را پیچید :

_ دلیل این کارت را دیگه بهم توضیح بده دیگه نمیتونی بگی داشتی از عشق دوستات محافظت میکردی...

_ این دفعه داشتم از تو محافظت میکردم چون وقتی بالا دیدمت فهمیدم اگر اینطور حرفهایی رو بشنوی زود میشکنی و من نمیخوام تو رو به خاطر حماقتم اذیت کنم ...

_ یعنی فکر میکنی من الآن از اینکارت باید خوشحال باشم و ازت تشکر کنم ...

کیوجونگ سری به دو طرف تکون داد و روی صندلی روبروی یونگ سنگ نشست :

_ نه میدونم اینم یه حماقته ولی بهتر از اینه که بگن تو گولم زدی ...

_ و این یعنی ما باید تا چند روز دیگه یه کار واقعا مضحکتر از مضحک رو انجام بدیم ؟!

کیوجونگ شانه ای بالا انداخت جوابی برای دادن نداشت ، خودش هم از اینکه به مراسم فکر کند احساس بدی داشت...






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه