تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسر ساز پارت چهارم _ قسمت دوم 2
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)








_ لازم نیست بیا بریم ...

قبل از اینکه بتونه باز دست یونگ سنگ رو بگیره چند خبرنگار دورش جمع شدن و فلش دوربیناشون باعث شد یونگ سنگ سرش رو پایین بندازه :

_ کیوجونگ شی ، درباره ی جیوون شی چیزی بهمون بگید ...

جیوون و هیون جونگ که در آن لحظه بین خبرنگارها گیر افتاده بودند به کیوجونگ نگاه کردند ، کیوجونگ چیزی نگفت که جیوون جواب داد :

_ منظورتون از این حرف چیه ؟! کیوجونگ شی چی رو باید بهتون توضیح بده ...

_ اینکه درسته شما با هم قرار میذارید ؟!!

_ کی این حرف رو زده من و کیوجونگ اوپا دوستای قدیمی هستیم ، فقط همین ...

خبرنگارها به کیوجونگ که دستش رو مشت کرده بود و از جواب جیوون ناراحت بود ، نگاه کردند :

_ کیوجونگ شی ، خودتون بگید .. حرف جیوون شی رو قبول دارید ؟!

_ کیوجونگ شی شما با سکوتتون دارید این حرف که گ//ی هستید رو تقویت میکنید ...

یونگ سنگ ، هیون جونگ و جیوون با تعجب به کیوجونگ نگاه کردند که کیوجونگ با چشمانی باریک شده از عصبانیت به خبرنگارها نگاه کرد :

_ کیوجونگ شی ، یعنی درسته که شما گ//ی هستید ؟! اگر نه پس خبرهایی که درباره شما و جیوون شی هست رو چطور توضیح میدید؟!

کیوجونگ چشماشو بست و نفس عمیقی کشید که صدای جیوون باعث شد چشماشو باز کنه :

_ اوپا چرا نمیگی چیزی بین ما نیست ، این شایعه ها رو چرا جواب نمیدی؟!

کیوجونگ نمیدونست چطور باید جیوون را از این ماجرا بیرون میکشید نگاه جیوون به او میفهموند از او دلخور است ، نمیخواست جیوون متوجه بشه که رفتارش و عشقش به هیون جونگ او را شکسته ... دستی مچش رو تکان داد ، نگاه از جیوون گرفت و به یونگ سنگ نگاه کرد ،

_ حرف بزن ...

به یونگ سنگ نگاه کرد که با نگاهش از او توضیح میخواست " میشه کمکم کنید ؟!" ، " ازدواج میکنم " ، " باور کن!!" صدای یونگ سنگ بود که دراون لحظه در سرش میپیچید ، صورت خندانش بود که چشماشو تسخیر کرده بود ، باز مچ دستش رو تکون داد این دفعه ناخودآگاه بدون اونکه به عاقبت کارش فکر کند ، دست پیش برد و یونگ سنگ را به سمت خودش کشید و ل//بهای برجسته اش بروی ل//بهای باریک یونگ سنگ گذاشت ، خبرنگارها از صحنه ای که مقابل خودشون میدیدند متعجب بودند و هیون جونگ و جیوون نیز صحنه مقابلشان را باور نمیکردند ، در اون سمت ماجرا کیوجونگ و یونگ سنگ بودند ، کیوجونگ باورش نمیشد که برای رهایی جیوون از این ماجرا ، چنین کاری را انجام داده است و یونگ سنگ رو با خودش وارد این ماجرای خطرناک کرده ، قلبش مانند دیوانه ای به قفسه سینه اش میخورد مچ دست یونگ سنگ رو فشار داد و چشماشو بست و خودش نیز ادامه دادن این کار را متوجه نمیشد تنها دلیلش کامل انجام دادن فیلمنامه بود ... یونگ سنگ شکه شده بود، قلبش اونقدر آروم میتپید که توانایی هیچ حرکتی را نداشت به موقعیتش فکر میکرد ل//ب کیوجونگ روی ل//بهای او بود و فشار دست کیوجونگ رو مچ دستش باعث شد قلبش شروع به تند تپیدن کنه ، خواست خودش رو عقب بکشه اما دستان کیوجونگ که دور کمرش حلقه شدند باعث شد نتونه حرکتی کنه ، ل//بهاشون بی هیچ حرکتی روی هم فشرده شده بود و فلش دوربین ها بود که به او میفهموند از آنها عکس میگیرند ...

دیدن دستهای کیوجونگ که به کمر یونگ سنگ حلقه شد ، همه مخصوصا هیون جونگ را شکه کرد ، باورش نمیشد تنها میدونست که کیوجونگ چنین فردی نیست و از عشقش به جیوون خبر داشت ، اما تصویر مقابلشو نمیتونست انکار کنه ...

کیوجونگ بعد از مدتی آروم سرشو عقب کشید و چشماشو باز کرد و به چشمای یونگ سنگ که در فاصله کمی از صورتش با تعجب به اونگاه میکردند نگاه کرد ، لبخند تلخی زد و حلقه دستاش را باز کرد و رو به خبرنگارها کرد :

_ فکر کنم جوابتون رو دادم ...

دست یونگ سنگ را در دست گرفت و با گفتن " بزن بریم " او را به سمت در خروجی برد ... یونگ سنگ بدون اونکه توانایی مقاومت و حتی شکایت داشته باشه به همراه او حرکت کرد ، در تمام مسیر هر دو سکوت کرده بودند ، یونگ سنگ ناراحت بود ، عصبانی بود ولی قلبش تندتر از اون میزد که بتونه صدایی از گلوش به گوش کیوجونگ برساند ، کیوجونگ هم قلبش تند می تپید اما نه به خاطر بازی که شروع کرده و نه به خاطر عصبانیت بلکه برایش عجیب بود تا لحظه ای که یونگ سنگ خواست خودش را رها کنه دلیل رفتار و کارش را درک میکرد اما نمیفهمید چرا دستانش را دور کمرش و ل//بش را به ل//ب گرفته بود ...

یونگ سنگ بعد از رسیدن به خانه سریع به اتاقش برگشت ... کیوجونگ بعد از مدتی به داخل رفت و پایین پله ها نشست و با خودش فکر کرد اما گرمایی عجیب وجودش را میسوزوند به طبقه بالا رفت به در اتاق یونگ سنگ خیره شد ، بعد به اتاق رفت و سریع وارد حمام شد ، شیر آب را باز کرد و با همان لباس ها به زیر آب سرد رفت ، تک تک جمله های جیوون در این دو روزه توی گوشش زنگ میخوردن دستش رو روی گوشش گذاشت و سرش رو تکون داد تا شاید اونا رو دور کنه ناگهان تصویر یونگ سنگ جلوی چشماش نقش بست ، چشمان متعجب یونگ سنگ در آخرین لحظه ای که او را در آغوش داشت خاصترین تصویری بود که مقابلش نقش بست ... نمایش  بدی قرار بود شروع بشه و یونگ سنگ بیگناه ترین بازیگر این نمایشنامه بود ، آزار دهنده ترین افکارش این بود که چرا بازی را با عقب کشیدن او تموم نکرده بود، " عشق یعنی نیاز " صدای او بود که وجودش را لرزاند او به یونگ سنگ و کمکش نیاز داشت و برای همین این بازی را با او شروع کرد اما باز دلیل نبود که بگه او رو دوست دارد ، او یک پسر بود و خیلی احمقانه بود که به این نیاز واژه ی عشق را نسبت داد ، اگر واقعا عشق یعنی نیاز پس هرکس به کمک نیاز داشته باشد عاشقه ...

لباس هایش را بیرون آورد و بعد از چند دقیقه دوش گرفتن با حوله ای بدور خودش از اتاق خارج شد و شلوار راحتی پوشید و خواست لباسی بپوشد که ناگهان در کشویی اتاقش باز شد و یونگ سنگ به داخل آمد ، لباسش را سریع پوشید و با صدایی بلند و با اعتراض گفت :

_ هی چرا در نزدی؟!!

یونگ سنگ بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره تصمیم گرفته بود از کیوجونگ درباره ی آن بو/سه بپرسد با عصبانیت بلند پرسید :

_ اون حرکت احمقانه چی بود که انجام دادی؟!

کیوجونگ نگاه عذرخواهانه ای به او کرد :

_ متأسفم ... خودم هم اولش متعجب بودم آخه هیچ وقت پسری رو نبو//سیده بودم ...

پوزخند صدا داری زد و با عصبانیت و تن صدای بالاتری گفت :

_ متأسفی؟! این همه سال با خودم فکر میکردم چقدر بو//سه اول میتونه باشکوه باشه ... اونوقت تو با حماقتت ...

_ بو//سه اول؟!! یعنی تو تا قبلش ..

یونگ سنگ نگاهی پر از خشم به کیوجونگ کرد میخواست حرفی بزنه ، یا حتی با مشت به دهانش بکوبه اما نتونست به سمت در حرکت کرد که جمله کیوجونگ باعث شد با تعجب و چشمانی درشت شده به او نگاه کند ...

کیوجونگ با شنیدن اینکه بو//سه اول یونگ سنگ را دزدیده است ناراحت شد اما مصمم شد تا تصمیمی که زیر دوش گرفته است عملی کند برای همین نفس عمیقی کشید و گفت :

_ بیا ازدواج کنیم !!

_ چی؟! دیوونه ای؟! من در نظرت چی هستم ؟!! یعنی واقعا تو گ//ی هستی؟!

_ نه هیونگ من نه دیوونه ام و نه گ//ی ، ولی این نمایشنامه شروع شده و ناچاریم تا تهش رو بریم

_ این حرفا چه معنی میده؟!!!

_ هیونگ بیا ازدواج کنیم ... نه ازدواج واقعی که هر دختر و پسری انجام میدن ، هر دوتامون میدونیم که نه من و نه تو هیچ علاقه ای به هم//جنس خودمون نداریم ولی این بازی با کار احمقانه من برای محافظت از دوستام و عشقشون شروع شده و باید تا تهش رو بریم ... یه ازدواج قردادی بین خودمون که فقط خودمون از قراردادش با خبر باشیم و فقط بیرون از خونه این ازدواج معنا داشته باشه ... ما فقط دوستیم همین ...

یونگ سنگ با ناباوری به کیوجونگ نگاه کرد از نظر او حتی حرفش هم مزخرف و احمقانه بود باناباوری پرسید :

_ اینها همش یک شوخیه مگه نه ...

کیوجونگ سری تکون داد و جلوی او ایستاد و با نگاهی پر از خواهش گفت :

_ با من ازدواج میکنی؟!!!


*******
به به چند وقت بود داستان نگذاشته بودم خودمم یادم رفته بود چی نوشتم
  امیدوارم خوشتون اومده باشه ، نظر نشه فراموش .. منم تیزر پارت بعدم نمیشه فراموش


آنچه در پارت پنجم خواهید خواند :


_ مامان اومدی؟! خیلی دلم برات تنگ شده بود ..
.

_ پس اون کیه ؟!

_ پس چرا هنوزم دارم بهش فکر میکنم ...

_ بیدارت کردم؟! بالاخره برگشتم ولی میترسم ، میترسم که بیام و باهات روبرو بشم
_ ایندفعه درد ندارم داداش کوچولو ...

_ به حرفایی که اون شب زدی چقدر اعتقاد داری ؟!

_ اگه میدونستم اینقدر ترسناکی حتی یک لحظه هم فکر نزدیک شدن بهت رو نمیکردم ...

_ من هیچ وقت اینکار رو نمیکنم ...

_ اتفاقا همین انتظار رو ازت دارم به همه رسانه ها اعلام کن که من بعد 26 سال فهمیدم که به یک پسر علاقه دارم ..

_ هی من هنوز دو ساعت هم نخوابیدم ...

_ همون بیرون ناهار بخور چون من اصلا قصد ندارم برای همچین آدمی غذا درست کنم ...

_ چرا اینقدر یونگ سنگ برای تو مهمه؟! منم تو رو نمیفهمم هیونگ ...

_ مگه نگفتی تا عصر دست به کار نمیشی؟!

_ خونه ات بیش از حد تمیزه خدمتکار داری؟!

_ فقط برای همچین حرفایی پا شدی تا اینجا اومدی؟!

_ داری میگی زندگی من پس برای چی ناراحتی؟!

_ پسر تا کجا با اون پسره پیش رفتی که داری اینجوری میکنی ؟! چه بلایی سرش آوردی که داری اینطوری ازش دفاع میکنی؟!

_ طرفداری که نتونه آیدولش رو با هر شرطی بپذیره پس بهتره آیدولش رو ول کنه ...

_ قبوله پس تا آخر هفته ترتیب همه چیز رو بده ...

_ دلیل این کارت را دیگه بهم توضیح بده دیگه نمیتونی بگی داشتی از عشق دوستات محافظت میکردی...

_ و این یعنی ما باید تا چند روز دیگه یه کار واقعا مضحکتر از مضحک رو انجام بدیم ؟!

_ چون من یه نفر دیگه رو دوست دارم ...

_ جونگمین خودتی؟!


****
حدساتون نشه فراموش ...





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه