تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسرساز پارت5 قسمت 1
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)








فصل پنجم : دردسر پشت دردسر

****************************

دو روز از آن شب میگذشت ، کیوجونگ روز پیش، قبل از بیدار شدن یونگ سنگ از خانه خارج شده بود و شب به خانه برگشته بود..

تمام تماس هایی که با کمپانی گرفته میشد درباره اتفاق شب قبل بود ، رئیس کمپانی عصبانی بود و کیوجونگ با سکوتش این عصبانیت رو بیشتر کرده بود ، شب به خانه برگشته و با جمع کردن وسایلش برای اجرای هفته دوم موزیکالش در ژاپن به فرودگاه رفته بود ...

حالا یونگ سنگ بروی نیمکت حیاط نشسته بود و به دریا چشم دوخته بود حرفهای کیوجونگ در ذهنش هر لحظه مرور میشد :

_ من واقعا ازت عذر میخوام ولی باید از عشق بین دوستام مواظبت میکردم ، میدونم بازی احمقانه ای شروع شده ، پس بیا قراردادی با هم جلوی بقیه طوری رفتار کنیم که زوج هستیم ولی همونطور که بهت گفتم ما فقط دوستیم و من هم گ//ی نیستم فقط در برابر مردم نقش بازی میکنیم و در اخر هم من در ازای 6 ماه ازدواج قراردادی خونه رو به تو برمیگردونم ...

چشمهاش رو بست و اجاز داد صدای دریا ، حضور مادرش رو براش زنده کنه ، نفس عمیقی کشید گرمایی رو بروی شونه اش احساس کرد میدونست که اگر چشم بازکنه چیزی جز تاریکی نصیبش نمیشه ، لبخندی زد و زمزمه کرد :

_ مامان اومدی؟! خیلی دلم برات تنگ شده بود ...

لبخند شفاف مادرش رو میدید ، اشک از چشمای بسته اش پایین می اومدند ، مادرش به او خیره شده بود و با چشمهاش با او حرف میزد :

_ چی شده عزیز دل مامان؟!

_ مامان ، جونگمین به وصیتت عمل کرده ولی من تنها شدم .. تنها و بی پناه ..

_ عزیز دلم ، تو که تنها نیستی ...

_ تنهام مامان ، اینقدر تنها که دارم از دردش خفه میشم ...

_ پس اون کیه ؟!

مادرش به سمتی نگاه کرد ، یونگ سنگ هم به همراه مادرش به اون سمت نگاه کرد ، فردی اونجا ایستاده بود نوری که پشت سرش رو پوشانده بود مانع از اون میشد که بتونه درست صورتش رو ببینه به مادرش نگاه کرد که مادر لبخندی زد :

_ مواظبش باش ... او هم مثل تو تنهاست و از همه مهمتر سالهاست لبخندش گم شده ، گرمای تو میتونه قلبش را گرم کنه ...

مادر به سمت اون فرد رفت دستش رو به شانه ی او گذاشت ...

چشمهاش رو باز کرد ، متوجه شد که در این چند دقیقه به خواب رفته  ... اما هنوز گرمای حضور مادرشو حس میکرد به دریای اروم نگاه کرد و نفس عمیقی کشید ، دردی که توی سی//نه اش حس میکرد از بین رفته بود ، دستشو به قفسه سی//نه اش کشید و لبخندی به لب آورد ...

***

_ هی کیوجونگ ، تمومش کن باید بری خونه ... پنج ساعته که رسیدیم کره و تو منو کشوندی اینجا که چی بشه ؟! میدونی ساعت 2 شبه؟!

کیوجونگ ، لیوان کوچیک مشروبش رو سریع سرکشید و در حالت مس//تی با لبخند محزونی جواب داد :

_ بنظرت چرا من م//ست نمیشم؟!

لیوان کوچیکشو پر کرد و خواست بنوشه که جونسو لیوان رو گرفت و با عصبانیت اونو روی میز کوبید :

_ هی کیم کیوجونگ تمومش کن ، تو الآنشم م//ستی ...

_ پس چرا هنوزم دارم بهش فکر میکنم ...

کیوجونگ در تموم یک هفته لحظه ای آرامش نداشت و هربار از طرف کسی سرزنش میشد و با تلاش کمپانی توونسته بود نقششو در این موزیکال داشته باشه ، اما از لحظه ای که وارد هواپیما شده بود تصاویری از دوشب خاص زندگیش دربرابرش صف میکشیدند جیوون که قلبش رو شکسته بود و با بی رحمی توی چشماش نگاه کرده بود و علاقه اش به هیون جونگ رو فریاد زده بود و دیگری هم چشمای متعجب یونگ سنگ اون شب بود که بی گناه وارد این نمایش مسخره شده بود ... بعد از رسیدن به کره ترس وجودشو گرفته بود و هرچقدر به خونه نزدیکتر میشد این ترس هم بیشتر میشد ، از جونسو خواسته بود به بار برن و حالا 5 ساعت بود که تو یکی از اتاقای وی.آی.پی بار ، با مشروب میخواست این ترس که دلیلش رو نمیفهمید از خودش دور کنه ، میخواست به جیوون زنگ بزند ولی میترسید ، خجالت میکشید ، در برابرش پسری رو بو//سیده بود و اعلام کرده بود به پسرها علاقه دارد

_ هی کیو جونگ اگه بلند نشی بریم ، میذارم میرم و تنها باید بری خونه!!

جونسو که میدونست چرا کیوجونگ به خودش سخت میگیره ، تصمیم گرفت که تنهاش بگذاره تا در تنهایی به کاری که باید انجام بده فکر کنه ... مدتی بعد از رفتن جونسو ، متوجه نبودش شد ، تصمیم گرفت با جیوون تماس بگیره و به او بگه که تنها به خاطر او اینکارو کرده... موبایلشو از جیب بیرون آورد و در حالی که چشمهاش رو بزور باز میکرد کلیدی رو فشار داد و شماره ی روی صفحه را برای تماس انتخاب کرد ...صدای بوق به او میگفت که جیوون خوابه ولی او باید حرف میزد برای بار دوم تماس گرفت چندثانیه بعد از شنیدن بوق ناگهان تماس وصل شد اما کسی جواب نداد و تنها صدای نفس های سختی که کشیده میشد به او میفهموند جیوون پشت خطه :

_ بیدارت کردم؟! بالاخره برگشتم ولی میترسم ، میترسم که بیام و باهات روبرو بشم ، میترسم زیر نگاهات له بشم... بابت اون شب معذرت میخوام ، نباید اونطوری میشد ولی من فقط اون لحظه به علاقه ام به تو فکر میکردم ... من اینجا توی بارم اگر اومدی ، متوجه میشم منو بخشیدی ...

کیوجونگ صدای نفس های آرومی که از اون طرف خط به گوشش میرسید رو دوست داشت چون به او میفهموند حرفشو شنیده ...آدرس داد و تلفن رو قطع کرد ... سرشو روی میز گذاشت و چشمهاشو بست ...

تصویر خانواده اش رو میدید لبخند تلخ مادرش ، صورت اخم آلود پدرش و چشمای پر از درد خواهرش رو ... درد میکشید اما باز لبخند میزد اشک از چشماش پایین میومدند ...

" نونا خواهش میکنم گریه کن ... دوست ندارم به خاطر ما وقتی داری زجر میکشی بخندی " زمزمه ی کیوجونگ رو تنها تصویر لبخند خواهرش جواب میداد

_ کیوجونگ ، کیوجونگ بلند شو ... کیوجونگ

نمیدونست چندساعته که به صورت خواهرش زل زده و لبخند تلخ خواهرش رو با درد نگاه میکنه و التماس میکنه تا قطره ای اشک بریزد تا شاید اشکش مرهم زخم دیرینه ی قلب او بشه ... صدایی با نگرانی از او میخواست دست از صورت مانند فرشته خواهرش بکشه در نهایت خواهرش حرف زد :

_ بلند شو...

لبخندی بر لب آورد و ادامه داد :

_ ایندفعه درد ندارم داداش کوچولو ... خوشحالم از اینکه داری مرهم زخمت رو پیدا میکنی ... بلند شو نباید زیاد منتظرش بذاری ...

کیوجونگ چشمهاشو باز کرد و سرشو بالا آورد و با چشمای نگران یونگ سنگ روبرو شد ...

****

امروز تمام روز به جوابی که باید به کیوجونگ میداد فکر میکرد نمیدونست در نهایت چه خواهد شد اما مادرش را به یاد میاورد ، حس میکرد اون شخص که مادر از او صحبت میکرد ، کسیه که او را بی رحمانه وارد بازی بچگانه اش کرده ... ساعت 12 با فکر به اینکه شاید پروازش عقب افتاده به اتاقش رفته بود نزدیک ساعت سه بود و خواب خودش را به یونگ سنگ نشون نداده بود و خواب هم  خودش رو از یونگ سنگ دریغ میکرد ... صدای تماس موبایلش باعث شد با ترس به موبایلش خیره بشه ، ترس از اینکه خبری بد از جونگمین به او برسد باعث میشد نخواد به صفحه و شماره ای که تماس میگیره نگاه کنه اما به ترسش غلبه کرد و با دیدن شماره کیوجونگ قلبش شروع به کند تپیدن کرد ، اونقدر کند که حتی میتوونست بگه دیگه ضربانی ندارد ... تماس قطع شده بود ولی هنوز او به صفحه ی اون خیره شده بود که ناگهان باز شماره ی کیوجونگ به روی صفحه برگشت ... با دیدن اسم کیوجونگ این دفعه قلبش شروع به تند تپیدن کرد ، براش عجیب بود که در لحظه قلبش دو واکنش مختلف رو داشته ... قلبش مانند اسبی سرکش شده بود و باعث میشد نفس نفس بزند ، بی اختیار کلید پاسخ رو فشار داد و موبایلش رو کنار گوشش گذاشت ...

صدای م//ست  کیوجونگ که با او حرف میزد را میشنید و متوجه دردی که در صداش بود میشد ، از او عذر خواسته بود اما باورش نمیشد کیوجونگ از علاقه حرف میزنه تپش قلبش بیشتر شده بود ، با یاد داشت کردن آدرس بار به سرعت از خانه خارج شد و در اون تاریکی نیمه شب به سختی خودش را به بار رساند ... با پرسیدن از وِیتِر به مسیری که اشاره کرده بود رفت با باز کردن در اتاق و دیدن کیوجونگ که انگار خواب بود ولی اشک میریخت قلبش به درد اومد ، صداش کرد ... چشماش باز شدند و با بالا آوردن سرش چشماشون مقابل همدیگه و توی یک سطح قرار گرفتن ، کیوجونگ م//ست بود و لبخندش و چشمهاش و در نهایت صداش م//ستیش را فریاد میزدند :

_ تو خواب هم ولم نمیکنی؟! این همه مشروب خوردم تا این چشمها یادم نیاد اونوقت ...

یونگ سنگ سر کیوجونگ رو با دو دستش گرفت تا مانع از خوردنش به میز بشه ، با نگرانی لبخندی به چشمای خ//مار کیوجونگ تحویل داد :

_ خواب نیستی ... بلند شو بریم خونه ، پسره احمق اینجا جای خوابیدنه ...

کیوجونگ از گرمای دستای یونگ سنگ کمی به خودش اومد و پرسید :

_ تو برای چی اینجایی؟!!

_ خودت گفتی بیام یادت نیست ؟!!

کیوجونگ حرفهایی که زده بود رو بیاد آورد ولی او به جیوون زنگ زده بود به موبایلش نگاه کرد و متوجه اشتباهش شد ، مستی از سرش تا حدی پریده بود :

_ فکرهات رو کردی که حالا اینجایی؟!

یونگ سنگ در حالی که کمک میکرد تا بلند بشه جواب داد :

_ بریم خونه در موردش باهم حرف میزنیم ...

کیوجونگ با اعتراض دستشو کشید و به روی مبل نشست :

_ تو که میخواستی توی خونه حرف بزنیم نباید این همه راه رو میومدی ...

یونگ سنگ کنارش روی  مبل نشست به کیوجونگ که با عصبانیت به او نگاه میکرد لبخند جذابی تحویل داد :

_ بچه بازیات یه وقتایی باعث میشه فکر کنم چرا هروقت توی تلویزیون میدمت فکر میکردم خیلی جذابی!!

_ این حرفات چه معنی داره؟!

_ به حرفایی که اون شب زدی چقدر اعتقاد داری ؟!

_ صد در صد ...

یونگ سنگ ل//بهاشو بالا برد و سری تکون داد که کیوجونگ چشمهاش رو باریک کرد:

_ میخوای چی بگی؟!!

_ من شرط دارم تا پیشنهادت رو قبول کنم ...

_ شرط؟!!

یونگ سنگ سرش رو تکون داد :

_ یه قرداد مینویسیم و شرایط این به قول تو  ازدواج قردادی رو با هم توافق میکنیم ...قبوله، دوست من؟!

یونگ سنگ میخواست به کیوجونگ بفهمونه که "دوستی" منظور اصلیش بوده و لحظه ای به واژه ازدواج فکر نکرده ...کیوجونگ دستشو توی دست جلو اومده یونگ سنگ گره کرد و جواب داد :

_ قبوله ...

کیوجونگ با کمک یونگ سنگ ایستاد و دست یونگ سنگ رو رها کرد که تعادلش را از دست داد ، یونگ سنگ دستش را دور کمرش گرفت و کمک کرد تا تعادلش به دست بیاوره :

_ الآن که بریم بیرون هوا روشن شده و همه دیگه با روزنامه ها و اینترنت فهمیدن که من چه نقشی توی زندگی تو دارم ، نمیخوای که از همین حالا فکر کنند تو آدم خوبه ای؟!!!

کیوجونگ به چشمای براق و پر از شیطنت یونگ سنگ نگاهی کرد و لبخندی زد :

_ خب پس میخوای چیکار کنیم ؟!

_ نمیدونم فقط میدونم دوست ندارم دیگه اتفاقی بیفته ... تو این مشکل رو به وجود آوردی و خودت هم باید تا تهش به همه چیز فکر کنی ...

کیوجونگ سری تکون داد و به یونگ سنگ اجازه داد به او کمک کند :

_ اگه میدونستم اینقدر ترسناکی حتی یک لحظه هم فکر نزدیک شدن بهت رو نمیکردم ...

_ تازه کجاش رو دیدی؟!

_ چرا من هروقت در موردت نظر میدم تو این رو میگی؟!!!

یونگ سنگ شروع به خندیدن کرد و کیوجونگ هم با دیدن صورت خندون یونگ سنگ شروع به خندیدن کرد ...

_ پس بهت چی جواب بدم ؟! بگم نظر لطفته ...

_ بگو دیگه تکرار نمیشه ...

_ برای چی باید این حرف رو بزنم؟!

کیوجونگ به صورت یونگ سنگ که ابروهاشو بالا زده بود و منتظر جوابش بود نگاهی کرد و با شیطنت گفت :

_ چون من دوست// پ/سرتم ... و توی هر رابطه ای دوست// پ/سر مهم ترین رکنه ...

یونگ سنگ پوزخندی زد و به سمت در اتاق حرکت کرد و در نیمه باز اتاقو برای بیرون رفتن باز کرد که متوجه حضور جیوون پشت در شد ، اما در اون  لحظه کیوجونگ چشماشو بسته بود و متوجه حضورش نشده بود ، خواست چیزی بگه اما جیوون سریع از اونجا دور شد ...

جونسو ساعتی بعد از بیرون اومدن از بار با جیوون تماس گرفته بود و گفته بود کیوجونگ در باره و نمی توونه برای همراهیش بره و از او خواهش کرده بود به کمکش بره ، جیوون بعد از پوشیدن لباس سریع با ماشین خودشو به باری که همیشه کیو جونگ به اونجا اونجا میرفت رسوند اون مکان و اون اتاق محل ملاقاتای سه نفریشون بود ، بعد رسیدن به سمت اتاق رفت ، در اتاق بازبود خواست به داخل بره که صدای یونگ سنگ را فهمید " الآن که بریم بیرون هوا روشن شده و همه دیگه با روزنامه ها و اینترنت فهمیدن که من چه نقشی توی زندگی تو دارم ، نمیخوای که از همین حالا فکر کنند تو آدم خوبه ای؟! " به داخل اتاق و اون دو نگاه کرد ، با شنیدن حرفاشون و دیدن موقعیتشون که یونگ سنگ دستش را به کمر کیوجونگ گرفته بود و کیوجونگ نزدیک صورتش با او حرف میزد حس بدی داشت و جمله آخر کیوجونگ درد عجیبی رو به او داده بود با دیدن یونگ سنگ که در رو باز میکرد متوجه موقعیتش شد و سریع از اونجا دور شد امید داشت کیوجونگ به دنبالش بیاد و بگه که همه ی اینها دروغه و هیچ رابطه خاصی بین او و یونگ سنگ وجود نداره ، اما انتظارش در ماشین که مقابل بار پارک شده بود فایده ای نداشت چون اون دو با هم از بار خارج شدن و یونگ سنگ ، کمک کرد تا داخل ماشین بشه و بعد خودش هم به همراه او وارد ماشین شد و راننده به سرعت اون دو رو از اونجا دور کرد ...

کیوجونگ رو بروی تختش خوابوند و به سمت اتاقش رفت و بدون عوض کردن لباساش به زیر لحاف رفت و چشمهاشو بست اما انگار قرار نبود هدیه خستگی بدنش ، خواب باشه .. با اکراه نشست و به ساعت کوچیک روی میزش نگاه کرد ، ساعت 6 را نشان میداد ، اخمی کرد و به سمت آشپزخونه رفت ، صبحانه و سوپی برای از بین بردن م//ستی برای کیوجونگ درست کرد

به پشت کامپیوتر رفت و اونو روشن کرد و به دستانش اجازه داد هر آنچه که در لحظه به ذهنش میاد رو تایپ کنه چند صفحه نوشته بود که خواب به چشمانش فشار آورد سرشو روی میز گذاشت و چشماشو بست ...







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه