تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسر ساز پارت چهارم _ قسمت دوم
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)









کیوجونگ روی تاب داخل حیاط رو به دریا نشسته بود و کتاب میخوند ، نگاهی با عصبانیت به او که بیخیال به کتابش زل زده بود ، انداخت  و باز شروع به پاک کردن سنگ های زمین سالن کرد .. صبح کیوجونگ بعد از ورزش با بد اخلاقی از خواب بیدارش کرده بود و بعد از کلی غر زدن صبحانشو تمام نکرده بود ... یک ساعت پیش نیز باز غر زده بود که خانه و مخصوصا شیشه ها و سنگ های سالن خاک گرفته ...

کتاب های روی میز کامپیوتر کنار سالن و پنجره رو بلند کرد تا داخل کتابخانه بگذاره و میز کامپیوتر را تمیز کنه که پاکتی زرد رنگی که بین دو کتاب بود به روی میز افتاد یونگ سنگ کتابها رو روی میز گذاشت و لبهاشو بالا داد و به کارت و بعد به کیوجونگ نگاهی کرد و بعد اونو  باز کرد ، دو کارت کوچک داخل آن توجه اش رو جلب کرد یکی از اونها رو بیرون آورد و نوشته اش را خواند ، چیزیو که میدید باور نمیکرد به سمت حیاط و به کنار تاب رفت و پرسید :

_ امشب میخوای به این مهمونی بری؟!

کیوجونگ به کارت دست یونگ سنگ نگاهی کرد و سری تکان داد که یونگ سنگ لبخند بزرگی زد :

_ کارت ها دوتاست ... میخوای با کسی بری؟!!

سرشو به دوطرف تکان داد که یونگ سنگ خوشحال شد و با صدایی پر از تردید آروم پرسید :

_ میشه من رو با خودت به این مهمونی ببری ... این مهمونیه که خیلی از نویسنده های کره توش حضور دارن ...

کیوجونگ کتابش را بست و با اخم به یونگ سنگ نگاهی کرد :

_ من قصد ندارم کسی رو باخودم ببرم و تو هم بهتره بری و به کارهات برسی چون ظهر نزدیکه ...

_ فقط من رو با خودت ببر قول میدم کسی نفهمه من با تو اومدم ...

کیوجونگ ایستاد و به یونگ سنگ نگاهی کرد و جواب داد :

_ فکر نمیکردم اینقدر خوب حرف بزنی ..بهتره امروز سربه سرم نذاری چون اصلا حالم خوب نیست ...

یونگ سنگ اخمی کرد و هنگامی که کیوجونگ خواست کنارش رد بشه پایش را جلو برد و جلوی پای کیوجونگ گذاشت که کیوجونگ روی زمین افتاد ، یونگ سنگ ابروهاشو بالا برد و شانه ای بالا انداخت و زبانش رو کمی بیرون آورد و بعد در حالی که به داخل ساختمان میرفت گفت :

_ این مشکل خودته که حالت خوب نیست ... در ضمن یاد بگیر با بزرگترت درست صحبت کنی ...

کیوجونگ باناباوری به یونگ سنگ که به آشپزخونه میرفت نگاهی کرد ، تمام شب از فکر اینکه باید به مهمانی بره که هم هیون جونگ  و هم جیوون در اون حضور دارند آزارش داده بود و تمام دلخوریش را صبح سر یونگ سنگ خالی کرده بود ولی حالا از جبران یونگ سنگ متعجب بود ...

ظهر ناهار بدون هیچ صحبتی در محیطی کاملا سرد خورده شد و کیوجونگ بدون هیچ حرفی خودش را تا شب با تلویزیون مشغول کرد ، یونگ سنگ نیز بعد از انجام بقیه ی کارهای خانه ، پشت کامپیوتر رفته بود و تمام مدت مینوشت ولی بعد از چند دقیقه پاک میکرد ، تمام مدت فکرش مشغول کشیدن نقشه ی رفتن به مهمانی بود ... کیوجونگ بعد از پوشیدن کت و شلواری مشکی و لباس سفید و کراواتی مشکی  پایین رفت و به یونگ سنگ که به صفحه کامپیوتر زل زده بود نگاهی کرد و سرفه ای کرد :

_ هی من دارم میرم شب هم دیر میام پس شامت رو بخور ...

به سمت در رفت که بعد از چند قدم ایستاد به سمت یونگ سنگ که مسیر رفتنش رو نگاه میکرد نگاهی کرد و پرسید :

_ لباسام خوبه ؟!! یا بهتره چیز دیگه ای بپوشم؟!

یونگ سنگ که تازه متوجه تیپ کیوجونگ شده بود به او نگاه کرد ، کیوجونگ در اون کت و شلوار مشکی زیبا و برازنده شده بود ، صورت سپید و چشمای خوش رنگش در کنار مدل موهاش زیباییش را بیشتر نیز کرده بودند ... سری تکان داد :

_ خوبه ... ولی با این کت و شلوار قدبلندتر به نظر میای ...

کیوجونگ لبخندی زد و از خانه خارج شد ...

*****

هیون جونگ و جیوون هنوز نیومده بودند ، هر چند دقیقه نگاهش ناخودآگاه به سمت در ورودی کشیده میشد در حیاط ساختمان کنار میزای پذیرایی ایستاده بود و با یکی از دوستاش که مدت ها بود او را ندیده بود صحبت میکرد که ناگهان از دیدن تصویر مقابلش تعجب کرد ...

یونگ سنگ ، کت چرم قهوه ای و شلوار لی و لباس سفید مردانه پوشید و کراوات مشکی باریکی دور گردنش گره زد اما اون را کامل بالا نبرد و کره اش را مقابل سینه اش رها کرد ، موهای مشکی اش که به تازگی کوتاه کرده بود رو کمی بالازد ولی همچنان پیشانیش پوشیده بود ، کارت کوچک رو در دست گرفت و به اعتماد به نفس از خانه بیرون رفت ...

به ساختمان نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید و وارد شد .. به حیاط بزرگ ساختمان که با میزای زیبایی برای پذیرایی مهمان ها تزیین شده بود نگاه کرد مهمون ها هرکدام با هم صحبت میکردند و لبخند میزدند ، ناگهان متوجه شد کیوجونگ او رو دیده و به سمتش میاد

_ این جا چیکار میکنی؟! این لباس ها رو از کجا آوردی؟!

یونگ سنگ به آرومی رو به کیوجونگ با لبخندی کارت دعوت کوچکی که عصر وقتی کیوجونگ برای لباس پوشیدن به اتاقش رفته بود ، برداشته بود را تکان داد و به او نگاه کرد :

_ اینها لباس های خودمه که جونگمین داده بود به صاحب کارش تا به من بده ...

یونگ سنگ دستش رو جلوی کیوجونگ تکان داد و در حالی که به اطراف نگاه میکرد گفت :

_ حالا هم برو به کار خودت برس ... انگار نه انگار همدیگه رو میشناسیم ...

یونگ سنگ به سمت دیگری رفت ، کیوجونگ باز متعجب از رفتار یونگ سنگ دور شدنش رو نگاه میکرد که ناگهان دستی رو شانه اش گذاشته شد به عقب برگشت که با صورت خندان هیون جونگ و صورت پر از اخم جیوون که با هم به جشن اومده بودند روبرو شد ... حس بدی داشت و دیدن ابروهای گره خورده جیوون این حس بد رو تقویت میکرد ...

یونگ سنگ به جمع چند نفر که شامل نویسنده های معروف بودند نگاهی کرد و با خجالت به کنارشان رفت خودشو معرفی کرد .. کیوجونگ به یونگ سنگ که با چند مرد و زن که قبلا متوجه شده بود نویسنده هستند، حرف میزد، نگاهی کرد و وقتی متوجه شد که او هم نمیتونه به او کمک کند تا از جمع هیون جونگ و جیوون دور بشه از روی نیمکت آلاچیق چوبی بلند شد :

_ من چند دقیقه میرم دستشویی و برمیگردم ...

جیوون وقتی متوجه شد کیوجونگ به سمت دستشویی نمیره با لبخندی از هیون جونگ دور شد و کنار کیوجونگ که نزدیک میز نوشیدنی گیلاس .مش//روب قرمزی بدستش بود ایستاد :

_ اوپا بهتر نیست این بچه بازی رو تمومش کنی؟! من بهت گفتم که ...

کیوجونگ عصبانی مش//روبش رو خورد و مانع از ادامه ی حرف جیوون شد :

_ همه چیز تموم شده ، پس دیگه بحثشو پیش نکش ، تو دیروز بهم فهموندی که من اشتباه فهمیدم چون علاقه من به تو از سر عادت بوده و هیچ حسی جز عادت وجود نداره ...

کیوجونگ گیلاسشو باز تا نیمه پرکرد و در یک حرکت تمامشو نوشید و با لبخندی از جیوون دور شد ، عصبانی بود و جمله جیوون ذهنشو پر کرده بود و آزارش میداد ...

هیون جونگ با دیدن یونگ سنگ براش دستی تکون داد که یونگ سنگ بعد از اونکه سرشو به نشانه احترام خم کرد به سمت آلاچیق رفت :

_ هیون جونگ شی شما هم اینجا هستید؟!

هیون جونگ اخمی کرد و با دلخوری جواب داد :

_ مگه قرار نشد به من بگی "هیونگ"؟!

_ من فکر میکردم همون یکبار اشکال نداره ولی ...

_ ولی نداره یونگ سنا ...

لبخند روشن هیون جونگ باعث شد لبخندی به لب بیاره و جواب بده :

_ چشم هیونگ ...

_ راستی این جا دیدنت متعجبم کرد از طرف کی دعوت شدی؟!

یونگ سنگ به هیون جونگ خیره شد ، میدونست اگر اسم کیوجونگ را بیاره ، باید تمام ماجرای این دو هفته را تعریف کنه برای همین ترجیح داد بحث را عوض کنه :

_ من نویسنده ام وای باورتون نمیشه وقتی معروف ترین نویسنده های کشور رو اینجا دیدم ... شما هم کتاب میخونید ...

هیون جونگ سری تکان داد :

_ اصلا وقت خوندن روزنامه هم ندارم ... چه نوع متن هایی مینویسی؟!

_ داستان مینویسم ولی از یکی از نویسنده های اینجا خواهش کردم برای فیلمنامه نویسی بهم راهنمایی بده ...

_ میخوای از این فیلمای عاشقانه با مثلث های عشقی بنویسی؟!

یونگ سنگ از لحن نگران هیون جونگ خندید و پرسید :

_ نگران چی هستی هیونگ ؟! یعنی میترسی مجبور بشی فیلمنامه ای که من نوشتم رو بازی کنی؟!

یونگ سنگ برای هیون جونگ پسری دوست داشتنی و جالبی بود که هرگاه او را میدید آرامشی خاص را به او میداد ...

_ دقیقا همین طوره چون من اصلا از رقیب داشتن خوشم نمیاد و اگر هم رقیبی باشه باید من آخرش برنده باشم ...

_ پس میخوای نقش اول باشی؟!!!

_ نه اینطور نیس ولی کلا از این فیلمها و عشق ها که دو نفر سر یه دختری کلی دعوا و کشمکش بوجود میارن خوشم نمیاد و اصلا درکشون نمیکنم آخه به نظر من زیاد هم دختره داستان کامل و همه چیز تموم هم نیست که اینقدر خودشون رو بخاطرش آزار میدن ...

_ هیونگ مگه نمیدونی میگن هرکسی عاشق بشه ، معشوقش رو زیباترین و بهترین فرد دنیا میبینه  ...

_ میگن یا تو میگی ؟!

یونگ سنگ ابروشو بالا داد و با تعجب به هیون جونگ نگاه کرد ، هیون جونگ لبخندی به چشمان درشت شده یونگ سنگ تحویل داد ایستاد :

_ بیا بریم تا از جمع دور نباشیم ، خبرنگارها هم سرشون گرمه و میتونیم یه چیزی هم بخوریم ...

_ یعنی اگه خبرنگارها باشن ، چیزی نمیخوری؟!!!

دستشو به شانه یونگ سنگ زد ، خندید :

_ شوخی کردم ، چرا جدی میگیری ...

یونگ سنگ به هیون جونگ نگاه کرد و خواست حرفی بزنه که برخورد کسی با او باعث شد به عقب برود که هیون جونگ کمرشو گرفت ، جیوون سرش را کمی پایین آورد و عذر خواست که نگاهش به لباس یونگ سنگ که مشروبش روی آن ریخته بود افتاد .. یونگ سنگ در حالی که با دیدن جیوون متعجب به او نگاه میکرد ، لبخند کوتاهی زد و وقتی متوجه نگاه جیوون به لباسش شد ، سری تکان داد :

_ اشکال نداره ، الآن زود با آب تمیزش میکنم و برمیگردم ...

به سمت دستشویی حرکت کرد که کیوجونگ جلوش رو گرفت و نگاهی به وضعیتش انداخت :

_ کجا میری؟! باز چه درد سری درست کردی؟!

یونگ سنگ در حالی که کیوجونگ را به کناری میکشید جواب داد :

_ جیوون شی حواسش نبود خورد به من لباسم به این وضع افتاد ، حالا هم بهتره بری پیش "هیون جونگ هیونگ"...

کیوجونگ به سمت هیون جونگ و جیوون رفت ، هیون جونگ که از دور متوجه حرف زدن کیوجونگ و یونگ سنگ شده بود پرسید :

_ تو یونگ سنگ رو به مهمونی دعوت کردی؟!

سری تکان داد و با جدیت پرسید :

_ اشکالی داره؟!

_ نه اتفاقا خیلی هم خوبه ، یونگ سنگ واقعا پسر خونگرم و آرومیه ... راستی باز کجا همدیگه رو دیدید؟!

کیوجونگ باخودش فکر کرد و جواب داد :

_ از خودش بپرس چون الآن جلوی خبرنگارها وقتش نیست من برات داستان تعریف کنم ...

جیوون از اینکه اون دو درباره ی پسری باهم صحبت میکردند ناراحت شده بود ، دستش رو دور بازوی هیون جونگ حلقه کرد و رو به کیوجونگ گفت :

_ اوپا، امشب خیلی بداخلاق شدی ... بهتر نیس بری پیش همراهت ..داره میاد

با دست به سمتی که یونگ سنگ بود اشاره کرد که کیوجونگ با عصبانیت لبخندی به اون دو تحویل داد و دور شد :

_ جیوونا ، از تو بعیده من و کیوجونگ داشتیم درباره ی دوستمون صحبت میکردیم ... زود باش برو از دلش دربیار وگرنه باید تنها بری خونه ...

جیوون با دلخوری با هیون جونگ به سمت کیوجونگ و یونگ سنگ حرکت کرد ...

_ من میخوام برگردم خونه ، دیر وقته بیا بریم ...

مچ یونگ سنگ رو گرفت که یونگ سنگ دستشو جدا کرد به کیوجونگ که عصبانیت در چشمانش موج میزد نگاه کرد ، نمیخواست او را بیشتر ازاین عصبانی کنه برای همین جواب داد :

_ بذار قبلش از هیونگ خداحافظی کنم ...







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه