تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسرساز _ پارت 4 _ قسمت اول
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







__________________________________________

فصل چهارم : بیا ازدواج کنیم!!_ پارت اول

****************************

از پیشنهاد کیوجونگ احساس خوبی نداشت و صدایی در وجودش مانع میشد ، ولی نداشتن پول و جایی برای زندگی و گمشدن جونگمین باعث میشد به تمام افکار و ترسی که بر وجودش افتاده بود غلبه کند .

 در نهایت قبول کرد که کارهای خانه را در ازای جایی برای زندگی و غذایی انجام دهد ولی پول را روزی باید پس دهد ...

خودش را روی تشکی که روی زمین اتاق کوچک طبقه بالا ، پهن کرده بود ، انداخت و بعد ازکمی بدون آنکه بتواند به چیزی فکر کند بر اثر قرص هایی که خورده بود به خواب رفت ...

کیوجونگ از پنجره کناری اتاق که به راهرو باز میشد به اتاق یونگ سنگ نگاهی کرد و وقتی متوجه شد خوابیده است از پله ها پایین رفت ، نامه ای نوشت و با آهنربایی به یخچال زد و برای قرارش با جیوون از خانه بیرون رفت ...

کلاهش را به سر گذاشت و عینک دودیش را زد و وارد کافی شاپ شد ، جیوون را دید که برایش دست تکان داد ، به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت ، مقابل هم نشستند که جیوون با لبخندی گفت :

_ خیلی وقته ندیدمت اوپا ...

کیوجونگ هم لبخندی زد  :

_ بیشتر از دو ماهه که همدیگه رو ندیدیم ... ولی چرا به هیون جونگ دروغ گفته بودی؟!

_ نمیخواستم نگران بشه ... راستی اوپا برای چی میخواستی منو اینجا ببینی؟!

کیوجونگ دستش را در جیبش فرو برد که ناگهان متوجه شد جیوون برای کسی دست تکان میدهد به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن هیون جونگ جاخورد ...

_ هیونگ تو اینجا چیکار میکنی؟!

جعبه رو به جیبش برگردوند که جیوون جواب داد :

_ هیون اوپا بهم زنگ زد گفتم که باتو قرار دارم و ازش خواستم اونم بیاد تا باهم باشیم ...

کیوجونگ لبخند اجباری زد :

_ خوب کردی ، خیلی وقت بود سه تایی با هم نبودیم ...

هیون جونگ دستی به شانه کیوجونگ گذاشت :

_ تئاتر موزیکالت چطور پیش رفت ؟! کی باید برگردی ژاپن؟!

_ خوب بود ، این هفته کلا اجرا داشتم و دیروز برگشتم ، تازه امروز یکشنبه است ، شنبه هفته دیگه باید برم ...

هیون جونگ لبهاشو روی هم گذاشت و سری تکون داد  :

_ پس پنج شنبه هستی؟! برنامه ای داری اون روز؟! جیوون تو چی؟!

جیوون فکری کرد و گفت :

_ برنامه خاصی ندارم ، اتفاقا اون روز فیلمبرداری هم ندارم ، برای چی؟!

_ منم برنامه ای ندارم کلا این هفته تمرین و عکسبرداری و استراحت کل برناممه ...

هیون جونگ دو پاکت از جیب کتش بیرون آورد :

_ کمپانی میخواست اینا رو بفرسته برای کمپانی هاتون ولی من گفتم خودم دعوتشون میکنم ، یه مهمونی برای هنرمندهاست دوست دارم باهم بریم ، راستی هرکدوم میتونید یه همراه داشته باشید ...

*************

با عصبانیت روی تختش دراز کشید هوا تاریک شده بود و یونگ سنگ هنوز خواب بود ، از جیوون ناراحت بود با اینکه به او گفته بود کار مهمی دارد اما باز او هیون جونگ رو دعوت کرده بود ... به اتاق یونگ سنگ رفت و آروم دستش را روی پیشانی اش گذاشت ، وقتی متوجه شد که تبش کاملا قطع شده به طبقه پایین رفت و تلویزیون رو روشن کرد و بعد از مدتی به فکر فرو رفت ، جیوون و هیون جونگ تنها دوستانی بودند که داشت و وجودشون براش مهم بود ، هیون جونگ رو از کودکی میشناخت و دوستای صمیمی بودند که همیشه و همه جا با هم بودند تا اینکه از طرف کمپانی معروفی پیشنهاد خوبی به هیون جونگ برای خوانندگی شد و بعد از مصاحبه کوتاهی به اون کمپانی رفته بود ، کیوجونگ هم سال بعد با کمپانی معتبر دیگه ای قرار داد بسته بود و راهشون کاملا متفاوت شده بود .

 جیوون رو از ده سالگی میشناخت ، اولین بار که او رو دیده بود کاملا بیاد می آورد زمانی بود که از مرگ خواهرش افسرده بود به گوشه ی خلوتی از مدرسه رفته بود و دور از بچه ها به تنها خواهرش که یکماهی بود بعد از تحمل سه سال شرایط سخت بیماری سرطان تنهاش گذاشته بود فکر میکرد که صدای گریه دختر بچه ای توجه اشو جلب کرد به سمت صدا رفته بود که دختر بچه ای رو پشت دختری در حالی که روی زمین نشسته بود و پاهاش رو بغل گرفته بود و سرشو میون پاهاش قایم کرده بود رو دید ، دیدن گریه دختر آزارش میداد ، به یاد خواهرش افتاد هر لحظه آرزو داشت که به خاطر دردی که می کشه شکایت کنه ،ناله کنه ، گریه کنه اما هیچ وقت او این کار رو نکرد پدرش رو مقصر میدونست و از پدرش به خاطر اینکه مانع از این میشد که خواهرش دردش رو نشون بده متنفر بود ، روبروی دخترک روی زانو نشست :

_ برای چی گریه میکنی؟!

_ کسی باهام بازی نمیکنه!!

لبخندی گرمی به روی لب آورد و با لحنی زیبا گفته بود :

_ گریه نکن من از گریه بدم میاد ، اگه گریه نکنی برات بستنی میخرم !!

دختر با آستینش چشماشو پاک کرد به کیوجونگ که با چشمانی شاد و زیبا به او نگاه میکردند نگاهی کرد :

_ ممنونم اوپا ...

_ اسمت چیه ؟!

_ جیوون!!

بعد از اون روز جیوون دوستی کوچک برای او شده بود و بعد از مدتی تنها دوست او و هیون جونگ بود که رازهای اونها رو شریک شده و با اونها خندیده و گریه کرده بود ...

چند وقتی میشد که به احساسش نسبت به جیوون مطمئن شده بود و میخواست او رو برای همیشه در زندگیش داشته باشه و از عشقی که تا بحال به کسی نشان نداده به او بده ... اما نسبت به هیون جونگ حس بدی داشت چون رفتار جیوون با هیون جونگ بسیار صمیمانه تر بود و همین باعث میشد که به هیون جونگ در کنار جیوون حسادت کنه ...

صدای سرفه ای از فکر بیرون آوردش سرش رو بلند کرد و به سمت پله ها نگاه کرد که یونگ سنگ رو دید که از پله ها پایین می اومد ، به مهمان ناخوانده زندگیش نگاهی کرد ، پسری آروم که تابحال جز سکوت و معصومیت چیزی از او ندیده بود و شاید به همین دلیل بود که توونسته بود به همین راحتی به او اجازه زندگی در خونه اش دهد به خانه ای که برای شراکت عشقش با جیوون خریده بود به صورت گرد و چشمان براق و ابروها و موهای لخت مشکی که پیشونیش را پوشانده بودند و به لب های باریک و کوچک و زیبایش نگاهی کرد و لبخندی به لب آورد ، به نظرش یونگ سنگ زیبایی خارق العاده ای نداشت اما همه اجزای صورتش زیبا بودند و زیبایی خاص و منحصر به فردی رو نشون میدادند زیبایی که با گونه هاش و خنده ی درخشانش خاص تر هم میشد ....متوجه حضور او نشده بود و به سمت آشپزخانه رفت و چشمش به نامه ی او که موقع رفتن به یخچال زده بود افتاد نامه را خواند : " امشب رو میتونی استراحت کنی ، شاید دیر بیام ، برای خودت غذایی درست کن "  و به روی میز آشپزخانه گذاشت و سراغ یخچال رفت ، ضعف تمام وجودش رو گرفته بود ، شیشه آب رو بیرون آورد لیوانی آب برای خودش ریخت و به اطراف آشپزخانه همانطور که آب میخورد نگاهی کرد که صدایی از پشت سر باعث شد آب به گلوش بپره و شروع به سرفه کنه :

_ بهتری؟!

کیوجونگ که سرفه شدیدش رو میدید جلو رفت و به پشتش زد :

_ ترسوندمت؟!

یونگ سنگ به کیوجونگ نگاهی کرد :

_ شما که خونه ای پس برای چی نامه مینویسی؟!

کیوجونگ دستی به پیشانی او گذاشت که یونگ سنگ سریع سرش رو عقب کشید :

_ چیه؟! میخواستم ببینم تبت کامل اومده پایین یا نه!!

یونگ سنگ سری تکون داد  :

_ من خوبم و بابت دیشب باید ازتون عذر خواهی کنم ...

کیوجونگ اخمی کرد و با شیطنت گفت :

_ هی قراره تا وقتی اینجایی اینقدر رسمی باهام صحبت کنی؟! خواهش میکنم باهام راحت باش چون من اصلا نمیخوام باهات رسمی صحبت کنم ....

یونگ سنگ لبهاش رو بهم فشرد و متفکر سری تکون داد ، به سمت کابیت رفت :

_ باید چی صدات کنم؟!

این را گفت و در کابینت را باز کرد که کیوجونگ در حالی که روی صندلی کنار اُپن مینشست و به یونگ سنگ که انگار دنبال چیزی میگشت نگاه میکرد گفت :

_ کیو جونگ ، خوبه؟!

یونگ سنگ که دنبال قابلمه ای میگشت ، باز سری با بی تفاوتی تکان داد :

_ باشه ، برای من راحت ترم هست ...

_ داری دنبال چی میگردی؟!

همونطور که به کابینت ها سرک میکشید جواب داد :

_ قابلمه !!

_ میخوای غذا درست کنی؟!

_ مگه وظیفه ام نیست و در ضمن از آخرین باری که غذا خوردم یه روز کامل میگذره ...

کیوجونگ بلند شد و قابلمه ای رو از کابیت بالای سر یونگ سنگ بیرون آورد  :

_ حالا که دارم فکر میکنم ، میبینم بلدی حرف بزنی!!!

یونگ سنگ قابلمه رو از دست کیوجونگ که کمی سرش را نزدیک آورده بود گرفت و صورتش را به صورت کیوجونگ نزدیک کرد و با چشمایی براق گفت :

_ حالا کجاشو دیدی!!

یونگ سنگ به طرف یخچال رفت ، کیوجونگ که رفتار متفاوت یونگ سنگ را باور نمیکرد به او با تعجب زل زده بود ... 

بعد از اینکه یونگ سنگ غذا را آماده کرد و وسایلی را روی میز چید ، به کیوجونگ که به تلویزیون خیره شده بود نگاهی کرد و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره بلند گفت :

_ کیوجونگ غذا آماده است !!

کیوجونگ از شنیدن اسمش به خودش اومد و به یونگ سنگ که پشت میز می نشست نگاهی کرد و به سمت میز رفت ، در تمام مدت به یونگ سنگ که خیلی آهسته غذا میخورد ، فکرکرد ، کنجکاوی تموم وجودش رو گرفته بود ، میخواست بدونه خانواده اش کجا هستن و چرا او تنهاست و جونگمین  کیه و چرا باید خونه اش را فروخته باشن؟!! 

با بلند شدن یونگ سنگ به خودش اومد که یونگ سنگ به او نگاه کرد :

_ میتونم از اون کامپیوتر استفاده کنم؟!

با انگشت به کامپیوتر کنار قفسه کتابها کنار پنجره سمت راست که نمای کوه رو نشون میداد اشاره کرد که کیوجونگ لبهاشو بهم فشارد داد و سری تکان داد و گفت :

_ باشه ... ولی برای چی؟!

یونگ سنگ در حالی که ظرفها رو در سینک میچید گفت :

_ تبلت رو هم با کیفم ازم دزدیدن و میخوام از اول یه داستان بنویسم ...

_ درباره ی چی؟!!

یونگ سنگ آستین هاش را بالا زد و مشغول ظرف شستن شد ، کمی فکر کرد و چشمهاشو باریک کرد :

_ در حال حاضر ایده خاصی ندارم ولی کم کم پیدا میکنم ...

**************

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش به جیوون زنگ زد در تمام مدتی که تلفن صدای انتظار را به گوشش میرسوند به تصمیمی که گرفته بود فکر میکرد با شنیدن صدای شاد جیوون قلبش شروع به تپیدن کرد بطوری که گرمایی که براثر تمرین وجودش رو گرفته بود به سرمایی عجیب تبدیل شد ، از حالت خوابیده خودش را بالا کشید و روی کف پوش نشست  :

_ جیوونا ... خوبی؟!

_ ممنون اوپا ، تو چطوری؟! تمرین خوب پیش میره ؟!

_ منم خوبم ، چهارشنبه شب وقت خالی داری؟ً ، میخوام درباره ی یه موضوع خیلی مهم باهات خصوصی حرف بزنم

_ فرداشب ؟! تا عصر فیلم برداری دارم ولی باشه کجا باید ببینمت اوپا!!

کیوجونگ خوشحال شد و از خوشحالی دستش رو مشت کرد و جلوی صورتش فشرد :

_ فردا توی رستوران همیشگی ... ساعت 9

_ باشه اوپا ، ساعت 9 میبینمت ...

کیوجونگ با خوشحالی تلفن رو قطع کرد و بعد از کمی خیره شدن به موبایلش باز شروع به تمرین کرد ، بعد از تمرین به خانه رفت ساعت از 11 گذشته بود و چراغ های خاموش خانه نشون میدادند که یونگ سنگ به خواب رفته ، بدون اونکه به طبقه بالا بره ، کتش رو بیرون آورد و روی صندلی گذاشت و جعبه حلقه ای که برای خواستگاری آماده کرده بود را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست و به اون خیره شد ، بعد از چند دقیقه در حالی که به سمت یخچال میرفت تا آب برداره به نحوه ی خواستگاریش فکر کرد بعد از خوردن آب ، جعبه حلقه رو بدستش گرفت و شروع کرد به تمرین کردن :

_ جیوونا سالهاست که میخوام بهت بگم که برای من عزیزترین فرد دنیایی ، میخوام ازت خواهش کنم عشقم را قبول کنی ...

این رو گفت و جعبه رو جلو برد ، سرش رو تکون داد و با خودش گفت :

_ نه این خوب نیس ...

_ دیدن تو برای من مثل معجزه میمونه معجزه ای که میخوام تا ابد حفظش کنم و با تمام وجودم جلوش زانو بزنم و ازش تقاضا کنم عشقم رو که تا به امروز مثل گنجی نگه داشتم در قلبش مخفی کنه ... با من ازدواج میکنی؟!

_ ازدواج میکنم ...

ساعت 11 بود و کیوجونگ به خونه برنگشته بود ، غذایی که درست کرده بود رو داخل یخچال گذاشت و با خاموش کردن چراغها به سمت اتاقش راه افتاد ، آروم روی لحافش دراز کشیده و به این دو روز که در این خانه به عنوان مهمان و یک خدمتکار زندگی کرده بود ، فکر کرد . 

در تمام این دو روز تنها کارش شده بود غذا پختن ، ظرف شستن ، پاک کردن شیشه های به اون بزرگی و گردگیری ، جاروکشیدن و لباس شستن ، باورش نمیشد که کیوجونگ اینقدر به تمیزی حساس باشه و در ضمن در پشت این صورت مهربون و شاد ، بداخلاق و حساس باشد .. اما چیزی که از کیوجونگ برای یونگ سنگ عجیب بود و دوست داشت اون رو کشف کنه این بود که حس میکرد کیوجونگ برخلاف شادی که به بقیه نشون میدهد غمی داره ، که اون را توی نگاه های خیره اش فهمیده بود ... با صداهایی که از پایین می اومد اول ترسید که شاید دزد باشه اما با فکر به اینکه کیوجونگ برگشته به کنار نرده پله ها رفت که متوجه شد کیوجونگ با خودش حرف میزند " دیدن تو برای من مثل معجزه میمونه معجزه ای که میخوام تا ابد حفظش کنم و با تمام وجودم جلوش زانو بزنم و ازش تقاضا کنم عشقم رو که تا به امروز مثل گنجی نگه داشتم در قلبش مخفی کنه ... با من ازدواج میکنی؟! " شیطنت به سراغش اومد و جواب داد :

_ ازدواج میکنم ...

کیوجونگ به پله ها با تعجب نگاه کرد که یونگ سنگ از اونها پایین اومد و مقابلش ایستاد :

_ باور کن!!

کیوجونگ نیشخندی زد  :

_ تو هم شایعه های درباره ی من رو شنیدی؟! ولی باید بهت بگم من اصلا به پسر جماعت هیچ علاقه ای ندارم پس شوخیت رو برای کس دیگه ای نگه دار ...

_ چه شایعه ای؟!

یونگ سنگ منتظر جواب نموند و به سراغ یخچال رفت و بشقابی رو بیرون آورد :

_ میخوری برات گرمش کنم؟!

کیوجونگ سری به دو طرف تکون داد  :

_ پس برای چی باهام شوخی کردی!!

یونگ سنگ در حالی که ظرف غذا رو به یخچال برمیگردوند گفت :

_ شوخی نکردم ...

به کیوجونگ که با تعجب به اون زل زده بود لبخندی زد  :

_ خب خواستم تمرینت رو کامل کنم ، میخوای از کسی خواستگاری کنی؟!

کیوجونگ نمیخواست یونگ سنگ بیش از حد از زندگیش بدونه برای همین اخمی کرد  :

_ فیلمنامه جدیده میخوام ببینم میتونم باهاش کنار بیام

یونگ سنگ سری تکون داد و در حالی که به سمت پله ها میرفت گفت :

_ چه فیلمنامه چه واقعیت موفق باشی و شب بخیر ...

به سمت اتاقش رفت ، روی لحافش دراز کشید و به فکر فرورفت به گذشته که اینقدر راحت نوجوونیش رو با خودش برده بود. برای او گذشته معنای درد و مرگ و ناراحتی میداد بهترین لحظات زندگیش زمانی بود که پدرش حضور داشت اما زود تکیه گاهش را از دست داده بود ، یاد اشک های مادرش افتاد و تنهایی خودش ، به قولی که به پدرش داده بود فکر کرد :

" یکی یدونه ی من قول بده هیچ وقت اجازه ندی دنیا برات تصمیم بگیره و تلخی دنیا روی خنده ات اثری بذاره " ... 

به جونگمین که بدون او تصمیم گرفته بود فکر کرد ... از پدرش عذر خواست گوشه چشماش را پاک کرد و با دست دهانش رو گرفت تا ناله هاش به گوش صاحبِ ، خانه ی سبزش نرسه  ...

********

صدای زنگ آزارش میداد بدون اونکه سرش رو از زیر پتو بیرون بیاره به دنبال ساعت گشت و اون رو خاموش کرد ، کمی دیگه خوابید که ناگهان یاد کیوجونگ افتاد ، سریع نشست و شروع به مالیدن چشمهاش کرد یادش نمی اومد کی به خواب رفته ... از اتاقش خارج شد و به سمت دستشویی که در طبقه پایین بود رفت و بعد از شستن صورتش ، به آشپزخانه رفت ، شروع به درست کردن صبحانه کرد بعد از نیم ساعت صدای در شیشه ای کنار پنجره سمت چپ که خانه رو به حیاط  جلویی و دریا وصل میکرد باعث شد سر بگردونه و با کیوجونگ که لباس ورزشی به تن داشت و عرق کرده بود روبرو بشه :

_ صبح بخیر ...

کیوجونگ تنها سری تکون داد و به سمت حمام رفت ، یونگ سنگ لبهاشو بالا برد و بیخیال به کارش ادامه داد ، سر میز صبحانه کیوجونگ بدون هیچ حرفی و حتی وسواسی غذاش رو خورد و بعد به طبقه بالا و اتاقش رفت ، بعد از نیم ساعت با گفتن " شب بیرون شام میخورم " از خانه بیرون رفت ...

******

بعد از نیم ساعت که منتظر شده بود با دیدن جیوون که پیش می اومد لبخندی زد ، ایستاد ، جیوون رو در آغوش گرفت و بعد صندلی را براش عقب کشید و بعد از اون روبروش نسشت

جیوون به میزی که با گلهای زر سرخ و دو شمع صورتی زیبا و رومیزی سپید براق و قاشق چنگالهای نقره ای و لیوان های کریستال زیبا و بشقاب های ساده اما زیبایی تزیین شده بود نگاهی کرد و لبخندی به لب آورد و پرسید :

_ چرا هیچکس بجز من و تو اینجا نیس؟!

کیوجونگ دو انگشتش را بالا برد و در هوا تکان داد ،  بعد با لبخندی به جیوون نگاه کرد و همزمان بااینکه گارسن کنار میزشون می ایستاد گفت :

_ امروز من و تو تنها مهمون های این رستورانیم ...

جیوون با هیجان سری تکان داد و به منوی غذا نگاه کرد و غذایی سفارش داد ، کیوجونگ هم تنها با گفتن " من هم همینطور " به گارسن اجازه دور شدن داد

_ نمیخوای بگی که برای چی این همه تدارک دیدی؟!!

کیوجونگ لبخندی زد :

_ بهتره همین حالا شام بخوریم و بعد در موردش صحبت کنیم ...

_ کیوجونگ اوپا خواهش میکنم کنجکاوی بدجور داره اذیتم میکنه...

کیوجونگ سری تکان استرس ناخودآگاه تمام وجودش را فراگرفت به صورت کنجکاو جیوون که به لبهای او چشم دوخته بود نگاهی کرد و گفت :

_ میخواستم در..درباره ی یه موضوعی که ..که خیلی وقته ذهنم رو مشغول کرده باهات حرف بزنم ...

جیوون با تکان دادن سری خواست تا کیوجونگ ادامه بده :

_ جیوون من چند وقتیه حس میکنم که نمیتونم به تو به چشم هم بازی بچگی هام ...

با صدای تلفن جیوون نتونست جمله اش رو تموم کنه به جیوون که به صفحه موبایلش نگاه میکرد ، نگاهی کرد که جیوون جواب داد :

_ هیون جونگ اوپا؟!

_ چی شده؟! همین حالا خودم رو میرسونم ...

جیوون ایستاد ، با ترس و عجله به سمت در رستوران دوید کیوجونگ به دنبالش رفت و کنار آسانسور دستش رو کشید ، او را به سمت خود برگردوند و با عصبانیت گفت :

_ جیوونا نمیخوای بذاری حرفم رو بزنم ...

جیوون در حالی که دستش را به زور بیرون میکشید گفت :

_ نیازی نیس حرفت رو تموم کنی چون من منظورت رو فهمیدم ..

کیوجونگ دست جیوون رو محکمتر فشرد :

_ این یعنی چی؟! پس رفتنت پیش هیون جونگ چه معنی داره ..

_ کیوجونگ اوپا تمومش کن ، هیون جونگ اوپا مریض شده و نیاز به کمک داره

به چشمان پر از التماس جیوون نگاهی انداخت و با خشمی که سعی میکرد اون رو نشان ندهد ادامه داد :

_ دارم ازت میپرسم اگر منظور من رو فهمیدی پس چرا به من جواب نمیدی...

جیوون دستش رو بیرون کشید و در حالی که به آسانسور وارد میشد جواب داد :

_ تو برای من تنها اوپایی ، کسی که من دوستش دارم الآن مریضه و نمی خوام که تنها باشه ...

کیوجونگ به صورت جیوون که بی رحمانه به او نگاه میکرد ، خیره شد ، بعد از چندلحظه تصویر خودش بود که روی در استیل آسانسور خودنمایی میکرد ، لبش رو به دندان گرفت و اون را فشرد ، مزه ی خون بود که در دهانش میپیچید با مشت به دیوار کنارش کوبید و بعد از مدتی خیره شدن به کفپوش راهرو از رستوران خارج شد ... با ماشین تمام خیابان ها را طی کرد و خودشو به رودخونه هان رسوند و روی پل ماشینش رو متوقف کرد و کنار نرده های پل رفت ... به تصویر شهر خیره شد و به آب رودخانه که با چراغ های شهر روشن شده بودند ، باد ملایمی که می وزید صورتش را نوزش میداد و باعث میشد تمام لحظات شیرین نوجوانیش را به یاد بیاره ،  تمام لحظاتی که برای آینده اش با جیوون نقشه کشیده بود .. و چند لحظه پیش جیوون عشقش رو به نزدیکترین دوستش به او نشون داده بود ... اشک هایش را پاک کرد و به سمت خانه بازگشت ، تنها جایی که برای رفتن داشت همون خانه ی آرزوهاش بود ، خونه ای که تنها به امید شروع عشق و تجربه ی عشقی زیبا خریده بود ، به خانه رسید و با ناامیدی به داخل خانه پاگذاشت به تصویر خانه نیمه تاریک خیره شد ، حتی تصویر خانه هم در برابرش تاریک جلوه کرده بود و سیاهی زندگیش را یاد آوری میکرد .

 عشق برای او پاکترین واژه ی دنیا بود واژه ای که دو قلب را به هم میرسوند و وجودش رو روشن میکرد و تمام تاریکی های زندگیش را با نورش می پوشوند ، لحظه ای نبود که با تفسیر واژه ی عشق برای خودش ، تصویر جیوون رو بیاد نیاره ، خشم تمام وجودش رو گرفت فکر به اینکه در تمام لحظاتی که عشق را در کنار جیوون و نگاه جیوون معنا میکرده ، جیوون به هیون جونگ فکر میکرده ، عصبانیش میکرد . کتش رو بیرون آورد و روی میز سپید کنار سالن و نزدیک اُپن آشپزخانه پرتاب کرد که جعبه حلقه از جیبش بیرون اومد ، اون را برداشت و به کنار پنجره قدی سالن رفت و به تصویر دریا که با نور ماه نقره ای شده بود نگاه کرد به حلقه نقره ای درون جعبه نگاهی کرد و صدای جیوون را بیاد آورد "، کسی که من دوستش دارم الآن مریضه و نمی خوام که تنها باشه " .. جعبه را داخل سطل کنار اتاق انداخت و با دستانی مشت شده و دندانهایی که از عصبانیت به هم قفل شده بودند به دریا خیره شد که بعد از مدتی صدایی نگران توجه اش را جلب کرد :

_ کیوجونگ!! اومدی؟!! چرا اینقدر دیر کردی؟! شام که خوردی؟!

به کنارش و نزدیک میز سپید نگاه کرد و با چشمان نگران یونگ سنگ روبرو شد ، یونگ سنگ منتظر جوابش بود .

 اما وقتی صورت با ناراحت کیوجونگ روبرو شد به سمت یخچال رفت و دو قوطی مش//روب بیرون آورد و رو به کیوجونگ کرد :

_ میخوای با هم بنوشیم ...

یونگ سنگ آرامش داشت و چشمان نگرانش به او می فهموند هنوز هم میتونه مهم باشه بطوری که کسی نگران دیر کردنش بشه ، به مهمان ناخوانده زندگیش نگاه کرد مهمانی که ناخوانده بود ولی انگار کسی او را برای تنهاییش فرستاده بود ، وجودناآرامش را با آرامش یونگ سنگ پر کرد به آسمان خیره شد و در دل از خدا به خاطر هدیه اش در این لحظه تشکر کرد ...

به سمت یونگ سنگ که قوطی مش//روب را جلو گرفته بود رفت ، اون را گرفت و پشت میز و مقابل یونگ سنگ نشست ، یونگ سنگ کمی از نوشیدنیش رو خورد و به کیوجونگ لبخند محوی زد :

_ داری به چی فکر میکنی که اینقدر اخم کردی؟!

به چشمان منتظرش نگاه کرد ، نمیدانست میتواند درباره ی جیوون بگوید یا نه ولی باید میگفت تا شاید عصبانیتش تمام میشد :

_ یونگ سنگ به نظرت عشق یعنی چی؟!

یونگ سنگ به کیوجونگ خیره شد قیافه کیوجونگ جدی بود و متوجه شد که از چیزی ناراحته :

_ هنوز که هنوزه درک درستی از عشق واقعی ندارم ، فقط میدونم عشق یعنی همه جوره به فرد مقابلت اعتماد داشته باشی و مطمئن باشی که کسی که دوستش داری اونقدر از عشقت سیراب شده که ترکت نکنه و اگر ترک شدی یعنی یا عشق تو کم بوده یا اون لیاقت عشقت رو نداشته ... عشق یعنی نیاز ، نیازی که قلبت رو بدرد میاره و وجودت را خالی و تهی میکنه ...

کیوجونگ سری تکان داد ، حق با او بود عشق یعنی نیاز و او این درد رو درک میکرد اما وجودش تهی نبود بلکه پر بود از فکرای دردناک ...

_ تا حالا کسی رو دوست داشتی؟!!

_ نه چون به نظر من همه ی این حرفا فقط برای داستان هاست ...

کیوجونگ به حرف یونگ سنگ خندید ، یونگ سنگ هم خندید و کمی دیگه از نوشیدنیش رو خورد ، کیوجونگ به سمت یخچال رفت و با دو قوطی دیگه برگشت و یکیش رو به یونگ سنگ داد :

_ منم فکر میکردم عشق وجود داره ، وجودش رو توی زندگیم دوست داشتم و میخواستم عشقم رو باهاش تقسیم کنم ، میخواستم بهش بگم که به حضورش توی زندگی نیاز دارم و بدون او نمیتونم دیگه زندگی کنم ، اما فهمیدم عشق فقط برای داستاناست ...

_ یعنی کسی که دوستش داشتی ردت کرد؟!

کیوجونگ با شنیدن این قوطی نوشیدنیش رو پایین کشید و سرفه ای کرد ، ناگهان از اینکه درباره ی عشقش حرف زده پشیمان شد :

_ نه ، یک فیلمنامه بهم دادن که وقتی خوندمش حس بدی داشتم ، اینم دیالوگ همون فیلمنامه بود ...

کیوجونگ میدونست باز دلیل بیخودی آورده برای همین فرصتی به او نداد به حرفش فکر کنه :

_ ناراحت به نظر میای ؟!

_ امروز صاحب کار جونگمین بهم زنگ زد و گفت که جونگمین برای بردن وسایلش اومده و منم با کلی زحمت خودم رو رسوندم ولی وقتی رسیدم سوار ماشین شد و زود دور شد ... باورم نمیشه که جونگمین داره ازم فرار میکنه ، تنها کس زندگیم داره به خاطر من با زندگیش بازی میکنه و میترسم بلایی سر خودش بیاره ، درسته عصبانی هستم ولی نمیخوام اذیت شدنش رو ببینم ...

ساعتی گذشت و هردو ناراحتیشون رو با خوردن چند قوطی م//ش/روب بدور ریخته بودن کیوجونگ زیاد م//ست نشده بود و تنها خاطره تلخش رو با آتشی که مش//روب در وجودش به پا کرده بود سوزونده بود ،اما یونگ سنگ با حرفش به کیوجونگ فهموند که کامل م//ست شده :

_ کیوجونا !!! ناراحت نباش ، هیونگ اینجاست ...

کیوجونگ ، بعد ازمدتی یونگ سنگ رو به اتاقش برد ، او رو خوابوند و به اتاقش رفت ...


******

 بالاخره این متن ویرایش شد!!!

پی.اس)

_ خوشتون اومد؟! اگه آره از کدوم قسمتش و اگه نه از کجاش بیشتر؟!!!!

_ ککک گفتم کیوجونگ داستان من زیاد اخلاقش مهربانانه نیست ... از شستن و سابیدن یونگی خوشم میاد چون یادم نمیره کیوجونگ بدبخت توی برنامه thank s for raise me up  داشت لباساشون رو میشست ... البته یونگی بهترین دست پخت رو میون دابل اس داره ... هیون اینو گفته ...

_ خب قسمت دومش رو وقتی میذارم که پارت 5 رو کامل نوشتم ... بذارید یه بار دیگه تیزر برای قسمت دوم بذارم 

***

آنچه در قسمت دوم پارت 4 خواهید خواند :

_ امشب میخوای به این مهمونی بری؟!

_ این مشکل خودته که حالت خوب نیست ... در ضمن یاد بگیر با بزرگترت درست صحبت کنی ...

_ حالا هم برو به کار خودت برس ... انگار نه انگار هم دیگر رو میشناسیم ...

_ اوپا بهتر نیست این بچه بازی رو تمومش کنی؟! من بهت گفتم که ...

_ هیون جونگ شی شما هم اینجا هستید؟!

_ هیونگ مگه نمیدونی میگن هرکسی عاشق بشه ، معشوقش رو زیباترین و بهترین فرد دنیا میبینه  ...

_ کجا میری؟! باز چه درد سری درست کردی؟!

_ جیوونا ، از تو بعیده من و کیوجونگ داشتیم درباره ی دوستمون صحبت میکردیم ...

_ کیوجونگ شی ، خودتون بگید .. حرف جیوون شی رو قبول دارید ؟!

قلبش مانند دیوانه ای به قفسه سینه اش میخورد مچ دست یونگ سنگ را فشار داد و چشمهایش را بست و خودش نیز ادامه دادن این کار را متوجه نمیشد تنها دلیلش کامل انجام دادن فیلمنامه بود ..."

" آزار دهنده ترین افکارش این بود که چرا بازی را با عقب کشیدن یونگ سنگ تموم نکرده بود"

_ بیا ازدواج کنیم !!

_ با من ازدواج میکنی؟!!!

****

 خب امیدوارم حسابی کنجکاو شده باشید ... حدس بزنید من دوست داررررررررم آخه ...

خواهشا اگه داستان رو میخونید نظر هم بدید ...

منتظرم می مونید؟!!! راستی بنظرتون جونگمین داستان من چشه؟!






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه