تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسرساز _ پارت 3
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فصل سوم : خدمتکار

***********************

یونگ سنگ بعد از رسیدن به فرودگاه سئول ، از همانجا باز به تلفن جونگمین زنگ زد ولی باز جوابش سکوت و بیخبری بود ، به سمت خانه به راه افتاد ، خانه در بیرون شهر ، نزدیک دریا بود ، منظره خانه اش از یکسو دریا بود و از سه سوی دیگر کوه های پوشیده از درخت ... پدرش خانه را به دلیل عشق به مادرش ساخته بود اما به جز یکماه نتوانسته بود با آنها در آن خانه زندگی کند ، یونگ سنگ، هرگاه به کوه ها نگاه میکرد به یاد پدرش می افتاد و دریا او را به یاد مادرش می انداخت ... دو سالی میشد دریای زندگی اش هم خشک شده بود ... سرش را به پنجره تاکسی تکیه داد و اشکهایش را پاک کرد و چشمهایش را بست ... وجودش حضور پدر و مادرش را فریاد میزد و حالا نبود جونگمین باعث این دلتنگی بود ... به پدرش فکر کرد به لبخندهایش و به دستهایش که به او آرامش میداد و تشویقش میکرد ، لبخندی زد اما باز خاطره ی آن تصادف کامش را تلخ کرد ، اشکهای مادرش را بیاد آورد و دلتنگی های خودش ... بعد از مرگ پدرش ، احساس میکرد مادر از چیزی میترسد و نگران موضوعی است ، پس برای همین اجازه داده بود مادر باز تکیه گاهی داشته باشد، آقای پارک مانند پدری مهربان در تمام آن سیزده سال حمایتش کرده بود و جونگمین از همان لحظه ورود به زندگی اش مانند برادری شده بود که هر روز آرزویش را داشت ... اما انگار زندگی برای یونگ سنگ خوشی را آرزو نمیکرد ، آقای پارک بعد از دوسال بیماری سرطان آنها را تنها گذاشته بود .. یونگ سنگ گوشه گیرتر شده بود و شروع به نوشتن داستانهایی به تلخی زندگی اش کرده بود و مادر تنها دلخوشی اش به لبخندهای تلخ نشده یونگ سنگ بود، همیشه از جونگمین میخواست تا لبخند را هدیه لبهای یگانه پسرش کند ولی آخرین وصیت مادر برای یونگ سنگ رازی شده بود که جونگمین تنها از آن خبر داشت ... چشم باز کرد ، چشمش به خانه پدریش افتاد ، خانه ای که اسم آن را " خانه ی عشق" گذاشته بود ...

*****

به سمت حیاط خانه که با نرده های چوبی کوتاهی محیط جاده رو از خونه جدا میکرد ،حرکت کرد ، به خانه نگاه کرد دلش برای حضورش و نور آفتاب که از پنجره های بزرگ خانه که حکم دیوار رو داشتند به داخل میتابیدند ، تنگ شده بود ، شیشه های بزرگ پنجره ها حکم دیوار رو داشتند و سقف شیروانی مشکی رنگ و دیوارهای مختصر سفید رنگ ، زیبایی و جلوه خاصی به اون خونه میدادند ... رمز در رو زد و وارد خونه شد ...

از راهرو پیش رفت و در کشویی ورودی رو کشید و با صحنه عجیبی رو به رو شد ... وسایل خونه حضور نداشتند و خونه سرد و خالی بود ، سریع به طبقه بالا دوید اما اتاقهای بالا هم خالی بودند ، به طبقه پایین برگشت ، لب پایینش رو به دندون گرفت و به فکر فرو رفت امکان نداشت دزد بوده باشه چون امکان نداشت همه وسایل رو بدزدن ... حتی دستکش آشپزخانه ... به اطراف آشپزخانه نگاه کرد ، نگاهش به کاغذ سپیدی که روی کابینت بود افتاد ، به اون سمت رفت و نامه را باز کرد ، چیزی رو  که میدید نمیتونست باور کنه ، نامه به خط جونگمین و در چند خط کوتاه نوشته شده بود :

_" یونگ سنگ هیونگ امیدوارم من رو ببخشی که تو را از کره دور کردم و حالا با خونه خالی رو برو شدی ، این وصیت مادر بود تا تنها بدهی پدرت که تمام این سالها از تو مخفی کرده بود رو بپردازم ، من تمام سعی خودمو کردم تا مردی که از پدرت بدهکار بود را راضی نگه دارم اما انگار دیگه نمیتونست به خاطر دوستی چندسالش ، از مبلغ این بدهی چشم بپوشد ،خونه رو طبق وصیت مادر به او دادم و او هم اون رو فروخت ... امیدوارم منو ببخشی چون نتونستم خانه پدریت رو نجات بدم ... "

یونگ سنگ چندین و چند بار نامه را از سر خووند ولی انگار حقیقت داشت ، به خانه ی خالی نگاهی کرد به طبقه بالا و اتاق خودش رفت ، باورش نمیشد که خانه ی پدریش ، عزیزترین یادگاریش رو از دست داده . به اتاق خالیش نگاه کرد دردی عجیب قلبش رو پر کرده بود ، به جای خالی میز کامپیوترش نگاه کرد ، تمام یادگاریهای زندگیش در یک آلبوم کوچک و دفترچه خاطراتی خلاصه شده بود که در کشو اون میز بود ، خودشو بروی زمین رها کرد ،  تمام خاطراتش توی این خانه از مقابل چشماش میگذشتند و دردی تلخ تمام وجودش رو گرفته بود به دیوار اتاق خیره شد ، نقاشی از سه خرس کوچک که در روزهایی که تازه پدرش رو از دست داده بود بروی دیوار خودنمایی میکرد به خرس کوچک نقاشی غبطه خورد که پدر و مادرش رو در خانه ای کوچک کنار خود دارد ، آغوش مادر تنها چیزی بود که در ان لحظه آرزوش رو داشت ...

به خودش اومد، چندساعتی بود که همونجا روی زمین نشسته بود و با فکر به پدر و مادرش اشکهاش رو به کف پوش اتاق هدیه داده بود سرش رو بلند کرد و به سمت حیاط خانه به راه افتاد به روی نیمکت نشست و به آسمان نیمه تاریک خیره شد ...

************

بعد از کلی گشتن و جستجو کردن هیچ ردی از جونگمین و حتی هیونگ جون پیدا نکرد به رستورانی که هردوشان کار میکردن رفته بود و از اونا سراغی گرفته بود که صاحب مغازه گفته بود ، کارشون رو ترک کردن ... ناامید به سمت بانک به راه افتاد تا درخواست کارت اعتباری دیگه ای بده :

_ ببخشید کارت اعتباری من رو به همراه کیفم توی ژاپن ازم دزدیدن ، میخوام درخواست کارت اعتباری جدید بدم؟!

_ لطفا دفترچه حساب و مهرتون و کارت شناساییتون رو به من بدید ...

یونگ سنگ با ناراحتی گفت :

_ کارت شناساییم توی کیفم بوده ولی پاسپورت دارم ...

_ پس پاسپورتتون و دفترچه و مهر رو بهم بدید ...

یونگ سنگ از اینکه بگه که دفترچه و مهرش رو هم نداره خجالت کشید ، سرش رو کمی جلو برد و آروم و با تردید گفت :

_ بدون دفترچه و مهر نمیشه؟!

_ نکنه اوناهم توی کیف پولتون بوده؟!

یونگ سنگ از لحن تمسخر آمیز مسئول بانک ناراحت شد و با ناراحتی جواب داد :

_ نخیر ، فقط یه نفر لطف کرده و در دو روزی که من ژاپن بودم خونم رو خالی کرده ...

مسئول بانک از لحن جدی یونگ سنگ متوجه شد که یونگ سنگ قصد شوخی نداشته برای همین با تاسف سری تکون داد و گفت :

_ ببخشید ولی بدون مهر نمیشه کاری انجام داد بهتره اول از پلیس بخوایید دزد رو پیدا کنه ...

یونگ سنگ بعد از تشکری از بانک بیرون اومد و نفسش رو محکم بیرون داد و گفت :

_ کجا باید پیدات کنم جونگمینی؟!! حالا پول کیوجونگ رو چطوری بدم؟!

************

هوا تاریک شده بود که بعد از کلی پیاده روی و ناامید از جستجویی که چند روز بود بی نتیجه بود ، به خانه رسید ، خسته تر از اون بود که به چراغ های روشن خانه و حیاط توجهی کنه به سمت در رفت و رمز ورود را وارد کرد اما در باز نشد با تعجب به در نگاهی کرد و دوباره رمز رو وارد کرد ...

متوجه شد بالاخره مالک جدید خونه به اونجا اومده و چراغ های روشن خانه فکرشو تایید میکردن روی پله های در ورودی نشست و به این چند روزی که در خونه خالی سر کرده بود ، فکر میکرد که ناگهان صدای ترمز ماشینی توجه اش رو جلب کرد ، فردی از ماشین پیدا شد ولی تاریک بودن هوا مانع از شناسایی میشد ، فرد جلو اومد و از در چوبی خانه گذشت ، چشمهای یونگ سنگ از تصویری که مقابل خودشون میدیدن گشاد شدند ، انگشت اشاره اش را مقابل اون فرد گرفت و گفت :

_ شما این جا چیکار میکنید؟!

_ این منم که باید بپرسم اینجا چیکار میکنی یونگ سنگ شی؟!!

_ اینجا خونه منه یعنی خونه من بوده که وقتی من ژاپن بودم فروخته شده ... و شما اینجا چیکار میکنید؟!

_ من این خونه رو خریدم ...

یونگ سنگ باز انگشتش رو با تردید بالا برد و با چشمایی پر از تعجب پرسید :

_ این خونه رو شما خریدی، کیوجونگ شی؟!

کیو جونگ سری تکون داد و گفت :

_تازه رسیدم و حالا هم خیلی خسته ام و میخوام استراحت کنم پس میرم داخل و شما هم برگرد ...

یونگ سنگ به کیوجونگ که وارد خانه شد نگاهی کرد و آروم زمزمه کرد :

_ آخه کجا برم وقتی نه کسی رو دارم و نه پولی ...

با دست چشمش را مالید ، خسته بود و خواب به چشماش فشار می آوردن ، دست از نگاه کردن به خونه برداشت و روی همون نیمکت دراز کشید و چشماش را بست ...

*****************

بعد از رسیدن به کره اولین کاری که کرده بود این بود که به سراغ جیوون رفته بود ولی نتوانسته بود او رو ببینه ، فیلمبرداری داشت و تا صبح طول میکشید ، برای اولین بار از طبقه بالا به خونه نگاه کرد و سلیقه رییسش که طبق خواستش خونه ای به این زیبایی در بیرون شهر براش خریده بود رو تحسین کرد ، به یاد یونگ سنگ افتاد به کنار پنجره رفت اما کسی رو بیرون ندید ...

به سمت اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید ... صدای یونگ سنگ توی گوشش پیچید " میشه کمکم کنید " ...چرخید و به پهلو خوابید ولی انگار موفق نشد صدای یونگ سنگ رو از خودش دور کنه " تنها برادرم جواب تلفن هامو نمیده " ... لحاف رو به روی سرش کشید " وقتی ژاپن بودم فروخته شده .. " ... با عصبانیت نشست و گفت :

_ اَه ... برای چی باید به او فکر کنم؟! برای چی آخه ؟!

باز چشماش را بست که فکری باعث شد بنشینه و بعد کمی فکر کردن به سرعت بیایسته و به سمت حیاط حرکت کنه ... ساعت از سه گذشته بود و براش مسخره بود که چنین فکری به سرش زده باشه ... ولی با دیدن یونگ سنگ که روی نیمکت آرام خوابیده بود اخمی کرد ، جلو رفت و گفت :

_ هی یونگ سنگ شی مگه خونه نداری که اینجا خوابیدی؟!

تنها جوابش سکوت و سکون بود ، باز بلند تر بالای سرش گفت :

_ یا!! یونگ سنگ شی چرا اینجا خوابیدی؟!

باز جوابش همون بود ، دست برد و شونه ی یونگ سنگ رو تکان داد و گفت :

_ زود بلند شو تا سرما نخوردی امشب هوا سرد شده ...

به آسمون نگاه کرد و بعد به یونگ سنگ که با حرکت دستش هم بیدار نشده بود نگاهی کرد و گفت :

_ لباستم که گرم نیس ... مگه چندسال اینجا زندگی کردی که نمیدونی شبای اینجا این قدر سرد میشه ...

دست برد و باز شونه یونگ سنگ رو تکون داد که این دفعه یونگ سنگ ناله ای کرد ، اخمی از روی تردید کرد و دستش رو پیش برد و روی پیشانی یونگ سنگ گذاشت ، گرمای بیش از حدی که دستش رو گرم کرده بود نشون میداد سرمای هوا کار خودش رو کرده  ...

راست شد و دست به کمر گرفت و به یونگ سنگ نگاهی کرد و نفس محکمی بیرون داد و گفت :

_ همین یکی رو کم داشتم ...

بعد خم شد و دستی رو به دور شونه یونگ سنگ انداخت و با دست دیگرش پاهاش رو بلند کرد و او را به آغوش گرفت و خودش رو بالا کشید :

_ از چیزی که نشون میدی سنگین تری ...

به خونه رفت و یونگ سنگ رو به روی مبل خوابوند و بعد از مدتی با تشت کوچکی از آب ولرم و دو حوله تمیز کنار یونگ سنگ نشست و کت پسرونه ای که یونگ سنگ پوشیده بود رو بیرون آورد و بالای سرش گذاشت حوله ای را خیس کرد و به روی پیشونیش گذاشت و با حوله دیگه دستهاشو شست ... دست به پیشونیش گذاشت نه تنها تبش کمتر نشده بود بلکه بیشتر هم شده بود به سمت اتاقش رفت یادش اومد که جونسو برای اینکه احتمال داده بود شاید در ژاپن سرما بخوره برایش دارو خریده ...

به طبقه پایین و کنار یونگ سنگ برگشت که متوجه شد یونگ سنگ پدر و مادرش را صدا میکنه ، لیوانی آورد و بعد سر یونگ سنگ را بالا گرفت و قرص را جلو دهانش گرفت :

_ یونگ سنگ شی!! یونگ سنگ هیونگ !! دهنتو باز کن و این قرص رو بخور ..

یونگ سنگ دهانش را بزور باز کرد که کیوجونگ قرص و بعد آب رو به او داد و بعد آروم سرش رو روی بالشت، رو مبل گذاشت ... و کنارش روی زمین نشست وبا حوله خیس شروع کرد به پایین آوردن تبش...

*************

نور خورشید گرمایی لذت بخش رو در بدنش به وجود آورد ، چشمهاش رو باز کرد ، تصویر خونه با وسایلی لوکس و زیبا اولین تصاویری بودن که توجه اش را جلب کردن ، با رخوت نشست دردی تموم بدنش رو فراگرفته بود بلند شد و خونه رو از نظر گذروند خونه با وسایلی جز وسایل خودش به زیبایی تزیین شده بود به سمت آشپزخونه رفت ، روی میز اُپن نامه ای بود :

" برات سوپ درست کردم ، بیرون کار داشتم ، سوپ رو بخور و استراحت کن "

از اینکه کیوجونگ اینقدر با محبت رفتار کرده بود لبخندی به لب آورد و زمزمه کرد " ممنون کیوجونگ " ... 

بعد از خوردن چند قاشق سوپ ، دیگه اشتهایی نداشت ایستاد ، کنجکاو شده بود تا طبقه بالا رو هم ببینه ، به طبقه بالا و اتاق سابقش رفت در کشویی اتاق رو کشید و با اتاقی که زیبا و مدرن تزیین شده بود روبرو شد ... 

تختی دونفره مشکی که با رو تختی مشکی و سپیدی پوشونده شده بود ، آباژوری زیبا و میز کاری مشکی طرف دیگه ی اتاق بودن به قاب عکس بزرگ روی دیوار که تصویر خندون و زیبایی از کیوجونگ بود نگاهی کرد و لبخندی به لب آورد روی میز کنار تخت و نزدیک چراغ خواب جعبه ی کوچکی توجه ش را جلب کرد ، نزدیک رفت و اونو برداشت که با حلقه ای ظریف و زیبا اما ساده روبرو شد ...

_ پس اینقدر حالت خوب شده که توی اتاق دیگران سرک بکشی...

یونگ سنگ با عجله جعبه رو سرجاش گذاشت و به طرف کیوجونگ گرفت که با چشمان عصبانی کیوجونگ روبرو شد ، کیوجونگ با عصبانیت گفت :

_ غذا نخوردی ولی جون برای سرک کشیدن و فضولی داشتی ...

_ من ... من ..

_ از خونه من برو بیرون ...

یونگ سنگ ناراحت شد اما میدونست که مقصره بعد از خم شدن و عذرخواهی کوتاهی بدون اونکه حرف دیگه ای بزند از پله ها پایین رفت و کیوجونگ پشت سرش با عصبانیت حرکت کرد ، بدون اینکه حواسش باشه از خانه بیرون اومد و به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتاد ...

کیوجونگ به ظرف سوپ نگاه کرد و عصبانی از اینکه سوپ را نخورده  اون رو تو سطل زباله ریخت ، به سمت یکی از  پنجره های بزرگ خونه حرکت کرد که ناگهان متوجه کیف و کت یونگ سنگ شد ... کیفش رو برداشت و با کنجکاوی به داخل اون نگاه کرد از نظر او با کاری که یونگ سنگ انجام داده بود ، کار او هم مشکلی نداشت ... به کیف پول کوچک یونگ سنگ که تنها چند وون و یک کارت اتوبوس داخل اون بود نیشخندی زد و موبایلش رو برداشت و صفحه اون رو باز کرد :

_ بیست و هفت سالشه ولی نمیدونه که باید برای موبایلش رمز بذاره ...

به عکس صفحه که یونگ سنگ رو کنار زنی که مطمئنا مادرش بود نشون میداد، نگاه کرد و به صفحه تماسهای یونگ سنگ نگاه کرد انگار کسی نداشت تا باهاش تماس بگیره چون آخرین تماسش برای آخر هفته پیش بود به تماسهای او نگاه کرد همه تماسهاش برای جونگمین یا هیونگ جون بود ... به کت یونگ سنگ خیره شد و به وضعیت یونگ سنگ فکر کرد ، وسایل را به دست گرفت و از خانه بیرون رفت و با ماشین به دنبال یونگ سنگ رفت ...

بعد از کمی کنار جاده در حالی که با بیحالی راه میرفت پیداش کرد با ماشین آهسته پشت سرش حرکت کرد که نزدیک ایستگاه ناگهان متوجه شد تعادلش رو از دست داد ، معلوم بود بیماری و ضعف کار خودش رو کرده با ماشین از مقابلش رد شد و چند متر جلوتر دور زد که متوجه شد یونگ سنگ روی صندلی ایستگاه نشست مقابل ایستگاه ایستاد و از ماشین پیاده شد که یونگ سنگ با تعجب به او نگاه کرد و گفت :

_ اینجا چیکار میکنید؟!

موبایلش رو بالا گرفت و گفت :

_ وسایلت رو جاگذاشتی!!!

یونگ سنگ وسایلش رو گرفت و از کیوجونگ تشکر کرد و باز به ایستگاه اتوبوس برگشت ، کیوجونگ حرکت کرد که متوجه شد اتوبوس نزدیک میشه ایستاد و از آیینه یونگ سنگ رو زیرنظر گرفت که بعد از اینکه اتوبوس از ایستگاه دور شد به تصویر داخل آیینه نیشخندی زد و گفت :

_ میدونستم جایی برای رفتن نداری

 دنده عقب گرفت و جلوی ایستگاه ایستاد و از ماشین پیاده شد ایندفعه یونگ سنگ متوجه حضورش نشد ، به ماشینش تکیه داد و دستاشو روی سی//نه اش گره زد و بلند گفت :

_ یونگ سنگ شی ، چرا با اتوبوس نرفتی؟!

یونگ سنگ به کیوجونگ که مقابلش ایستاده بود نگاهی کرد و گفت :

_ جایی وجود نداره که بتونم برم و کسی هم منتظرم نیست ...

_ توی کیف پولت ، هم خبری از کارت و پول نبود ، پس من کی پولمو پس میگیرم

یونگ سنگ از خجالت لبش رو گاز گرفت و سرش رو به زیر انداخت که کیوجونگ ادامه داد :

_ یه پیشنهاد خوب برات دارم ...

یونگ سنگ با کنجکاوی به کیوجونگ نگاه کرد که کیوجونگ لبخند شیطنت باری زد و گفت :

_ میتونی توی خونه ی سابقت بمونی ، فقط باید در ازای طلبت توی کارای خونه کمک کنی!!

_ یعنی چی؟!

_ من وقتی برای کارای خونه ندارم و از کار خونه خوشم نمیاد پس تو تا روزی که بتونی طلبت رو پس بدی کارای خونه رو انجام میدی، خونه و غذا هم که داری ، بنظر من پیشنهاد بدی نیست ...

یونگ سنگ با تردید و تعجب پرسید :

_ ازم میخوای خدمتکارت بشم؟!!



********
پی .اس )

1 . خوب بود؟!! راضی هستید؟!  بنظرتون پارت بعد قراره چی بشه؟!!! یونگی قبول میکنه خدمتکار بشه؟!! کیوجونگ چی میخواد چیکار کنه؟! راستی موضوع داستان شما رو یاد چیزی نمیندازه؟!!! حدس بزنید پارت بعد چه اتفاقایی قراره بیفته ... اگه حدس بزنید ، پارت بعد آرامش بیشتری دارید ...
2. راستی توی این پارت کیوجونگ اونشب از خودش یه سؤالی بپرسید .. تو ذهنم من یه جواب خیلی جالب اومد ... تو ذهن شما جوابی نیومد ...
3. خب چون من تیزر میذارم امکانش هست چون نخوام پارت 4 دو تکه بشه و هنوز پارت 5 نوشته نشده ، یخورده دیر با این فیک برگردم ولی دوست دارم بدجور کنجکاوتون کنم ...

*****
آنچه در پارت 4 خواهید خواند :

 _ خیلی وقته ندیده بودمت اوپا ...

_ پس پنج شنبه هستی؟! برنامه ای داری اون روز؟! جیوون تو چی؟!

_ برای چی گریه میکنی؟!

_ شما که خونه ای پس برای چی نامه مینویسی؟!

_ حالا که دارم فکر میکنم ، میبینم بلدی حرف بزنی!!!

_ میتونم از اون کامپیوتر استفاده کنم؟!

_ منم خوبم ، چهارشنبه شب وقت خالی داری؟ ، میخوام درباره ی یه موضوع خیلی مهم ، خصوصی حرف بزنیم

 _ ازدواج میکنم ...

_ پس برای چی باهام شوخی کردی!!

_ چرا هیچکس بجز من و... تو اینجا نیس؟! 

_ هیون جونگ اوپا؟!

با ماشین تمام خیابان ها را طی کرد و خود را به رودخانه هان رساند و روی پل ماشینش را متوقف کرد و کنار نرده های پل رفت "

"کسی که من دوستش دارم الآن مریضه و نمی خوام که تنها باشه " 

_ یونگ سنگ به نظرت عشق یعنی چی؟!

_ کیوجونا !!! ناراحت نباش ، هیونگ اینجاست ...

_ امشب میخوای به این مهمونی بری؟!

_ این مشکل خودته که حالت خوب نیست ... در ضمن یاد بگیر با بزرگترت درست صحبت کنی ...

_ حالا هم برو به کار خودت برس ... انگار نه انگار هم دیگر رو میشناسیم ...

_ اوپا بهتر نیست این بچه بازی رو تمومش کنی؟! من بهت گفتم که ...

_ هیون جونگ شی شما هم اینجا هستید؟!

_ هیونگ مگه نمیدونی میگن هرکسی عاشق بشه ، معشوقش رو زیباترین و بهترین فرد دنیا میبینه  ...

_ کجا میری؟! باز چه درد سری درست کردی؟!

_ جیوونا ، از تو بعیده من و کیوجونگ داشتیم درباره ی دوستمون صحبت میکردیم ...

_ کیوجونگ شی ، خودتون بگید .. حرف جیوون شی رو قبول دارید ؟!

قلبش مانند دیوانه ای به قفسه سینه اش میخورد مچ دست یونگ سنگ را فشار داد و چشمهایش را بست و خودش نیز ادامه دادن این کار را متوجه نمیشد تنها دلیلش کامل انجام دادن فیلمنامه بود ..."

" آزار دهنده ترین افکارش این بود که چرا بازی را با عقب کشیدن یونگ سنگ تموم نکرده بود"

_ بیا ازدواج کنیم !!

_ با من ازدواج میکنی؟!!!

*******

خب حدس بزنید که من میدونم شما ... ببینم نظر نمیذارید رمز میذارم چون قابلیت رمز گذاشتن رو داره این پارت .... حدس بزنید من چی نوشتم و قراره چی بشه ... حدساتون رو بهم حتما حتما بگید ... رمزی بشه فقط به کسایی که نظر دادن میدم دیگه مثل اون فیک کوتاه نمیام ...


 







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه