تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک دردسرساز _ پارت 2
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







____________________________

فصل دوم : کمک

********************

_ هیونگ حالا که اوزاکایی میخوام ببینمت ، میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟! پس سریع بیا اینجا، این جونسو هیونگ گیر داده میگه نمیذارم از اتاقت بری بیرون ...

_ باشه ، تا نیم ساعت دیگه اونجام ...

_ ممنون هیونگ ...

کیوجونگ با لبخندی به جونسو نگاه کرد و گفت :

_ جونسو هیونگ قصد نداری بری دنبال کارهات ...

_ میبینی که دارم وسایلم را مرتب میکنم ، تو هم بهتره تا مهمونت برسه وسایلت را جمع و جور کنی ...

روی مبل داخل اتاق هتل نشست و با بیحالی گفت :

_ نیم ساعتم نیست رسیدیم ، باز غرغرات شروع شد ...

_ کی میخوای بزرگ بشی کیم کیوجونگ ؟!

ابروهاشو بالا داد و قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت :

_ ساعت نزدیک یازده است در حال حاضر خسته ام و نمیتونم به این موضوع دقیق فکر کنم و زمان دقیقی بهت بدم تا برنامه هاتو باهاش تنظیم کنی..

دستاشو به جلو کشید و به بدنش کش و قوسی داد و با شیطنت به جونسو که با اخم وسایلش رو مرتب میکرد نگاهی کرد و گفت :

_ جونسو هیونگ شوخی کردم ، چرا جدی میگیری ، بابا من 26 سالمه معلوم نیست که بزرگ شدم؟!

_ 260 سالتم بشه بازم بچه بازیاتو ادامه میدی...

با دیدن اخم جونسو و لحن پدرانه اش به خنده افتاد .

*******

یونگ سنگ به هتل رسید و بدون هیچ دقتی شروع به کره ای حرف زدن کرد ...

_ سلام خانوم ، برای من اتاق رزرو شده...

مسئول هتل به او نگاهی کرد و به ژاپنی گفت :

_ میشه سؤالتون رو به ژاپنی بپرسید؟!

یونگ سنگ که چیزی متوجه نشده بود به مسئول هتل زل زد و مسئول هتل که متوجه شد یونگ سنگ ژاپنی نمیفهمد به انگلیسی سؤال کرد :

_ میشه سؤالتون رو دوباره بپرسید؟!

یونگ سنگ که کمی انگلیسی متوجه میشد خواست توضیح دهد که مردی با عینک دودی و کلاهی قهوه ای کنارش ایستاد و شروع به پرسیدن سوال از مسئول هتل کرد ، یونگ سنگ که متوجه سؤال و جواب نمیشد به مرد زل زد و گفت :

_ چرا امشب همه کلاه و عینک دارن؟! نکنه تو هم معروفی و نمیخوای کسی بشناسدت؟! یا اینکه کسی دنبالته و نمیخوای لو بری؟!

مرد که متوجه شد یونگ سنگ با او حرف میزند به او نگاه کرد و به کره ای گفت :

_ گزینه اول درسته ...

یونگ سنگ که باورش نمیشد که مرد کره ای بفهمد با تعجب به مرد خیره شد و گفت :

_ شما کره ای بلدین؟!

مرد خندید و در حالی که عینکش رو بر میداشت ، گفت :

_ یه کره ای حتما کره ای بلده ...

یونگ سنگ از صحنه ای که جلوش میدید تعجب کرد و باورش نمیشد امشب دو تا از معروفترین خواننده های کشورش رو ببینه ... مرد که تعجب یونگ سنگ رو میدید ، دستش رو جلو آورد و در دستان یونگ سنگ گره کرد و گفت :

_ از اینکه هموطنم رو اینجا میبینم خوشحالم ...

مسئول پذیرش یونگ سنگ رو صدا زد که یونگ سنگ متوجه نشد و مرد با اشاره ای گفت :

_ داره با تو حرف میزنه ...

یونگ سنگ به مسئول هتل خیره شد و متوجه هیچ یک از حرفهاش نشد که مرد گفت :

_ میگه اتاق میخوای؟! برای چند روز؟!

یونگ سنگ خوشحال از اینکه بالاخره تونسته منظور مسئول هتل رو بفهمه ، گفت :

_ لطفا بگید برای سه روز اتاق رزرو کردم ...

مرد این رو به مسئول پذیرش گفت و بعد رو به یونگ سنگ گفت :

_ کارت شناسایی یا پاسپورتت رو بهشون بده ..

یونگ سنگ کوله اش رو از پشتش پایین آورد و پاسپورتش ر. به مسئول هتل داد و فرمی گرفت و قسمت انگلیسی اش ر. پر کرد و رو به مرد گفت :

_ میشه قسمت ژاپنی اش رو برام پر کنید ...

مرد فرم رو پر کرد و اونو تحویل مسئول هتل داد و بعد از گرفتن کلید کارت اونو به یونگ سنگ داد و گفت :

_ از آشنایی باهات خوشحال شدم یونگ سنگ شی...

یونگ سنگ هم سرش را خم کرد و گفت :

_ ممنونم ، منم از دیدارتون خوشحال شدم هیون جونگ شی...

*******

_ هیونگ دیر کردی!! مگه قرار نبود نیم ساعته بیای ؟!

هیون جونگ خودش رو از آغوش کیوجونگ بیرون آورد و در حالی که به سمت مبل میرفت گفت :

_ یه پسر خیلی جالب رو دیدم ، فکر میکرد من ژاپنیم ...

هیون جونگ با یاد آوری آن لحظه و چشمان درشت شده یونگ سنگ لبخندی زد ...

_ هی هی هیونگ !! شایعه اش برای منه اونوقت تو داری به یه پسر فکر میکنی؟!

هیون جونگ مشتی به شونه ی کیوجونگ زد و گفت :

_ کیو !! این همه راه نیومدم که تو چرت پرت بگی...

کیوجونگ درحالی که شونه اش رو میمالید گفت :

_ راست میگم این شایعه بوجود اومده !!

 _ واقعا؟! چرا درباره ی "جیوون" نمیگی تا شایعه های اینجوری بوجود نیاد؟! نکنه خودتم خوشت میاد؟!

با نگاهی پر از غم به هیون جونگ نگاه کرد و گفت :

_ دو ماهه حتی وقت نشده ببینمش...

_ ولی من یکماه پیش دیدمش و وقتی درباره ی تو ازش پرسیدم گفت : تازگیا دیدتت...

کیوجونگ ناراحت شد هم برای اینکه هیون جونگ با جیوون بوده و هم اینکه جیوون درباره ی او دروغ گفته ..

_ هی کیو میای بریم تو لابی هتل و یه نو.شیدنی باهم بخوریم؟!

_ چرا نگیم بیارن همینجا؟!

بلند شد و به شونه کیوجونگ زد و گفت :

_ تنبلی که تو ذات تو نبوده؟! با کی گشتی که تنبل شدی...

دست کیوجونگ رو گرفت و کمک کرد تا بلند بشه که کیوجونگ گفت :

_ باید برای موزیکال انرژی ذخیره کنم ...

******

یونگ سنگ وسایلش رو جابجا کرد و روی تخت دراز کشید و لحظه ای چشماش رو بست که تصویر اتفاقات این چند روزه جلوی چشمانش رژه رفتند ، دلش شور میزد و نمیدونست دلیلش چیه؟ ، تصویر جونگمین جلوی چشماش نقش بستند چشمهاش رو باز کرد و به سقف زل زد نگاههای جونگمین اخیرا رنگ دیگه ای داشت ، انگار ناراحت بود و چیزیو مخفی میکرد ، با یادآوری اینکه تلفنش رو جواب نداده ، نشست و به سمت در رفت وبعد از رسیدن به طبقه همکف به قسمت پذیرش رفت و با انگلیسی دست و پا شکسته ای خواست تا با کره تماس بگیره ...

با هر شماره ای که تماس گرفت کسی جوابش رو نداد ، دلشوره ی عجیبی وجودشو فراگرفت ، تا بحال سابقه نداشت که جونگمین و یا حتی هیونگ جون اینطور جواب تماسهاشو ندهند ، میترسید که اتفاقی برای آن دو افتاده باشد...

از مسئول اطلاعات تشکر کرد و به سمت آسانسور رفت و بعد از فشردن کلید منتظر شد ، آسانسور از طبقه 12 حرکت کرد و بعد از دقیقه ای در آسانسور مقابلش باز شد ، خواست داخل شود که صدایی گفت :

_ یونگ سنگ شی هنوز به اتاقت نرفتی؟!

یونگ سنگ به صورت خندان هیون جونگ که کنار کیوجونگ ایستاده بود نگاه کرد و با ناراحتی که گریبانش رو گرفته بود، گفت :

_ نه ... یعنی آره رفتم ولی اومدم تلفن بزنم...

_ بازم همدیگه رو دیدیم ...

کیوجونگ این را روبه یونگ سنگ گفت و بعد رو به هیون جونگ پرسید :

_ هیونگ ، شما همدیگه رو از کجا میشناسید؟!

هیون جونگ به یونگ سنگ که ناراحت به اونا نگاه میکرد ، نگاهی کرد و گفت :

_ همون پسری که فکر میکرد من ژاپنیم همین آقاست....

یونگ سنگ با یادآوری اون خاطره خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت و گفت :

_ بازم عذر میخوام ، چون دوستتون هم توی هواپیما مثل شما عینک و کلاه زده بود و برای من موضوع عجیبی بود...

_ پس توی هواپیما با هم آشنا شدید...

کیوجونگ سرش رو تکان داد و یونگ سنگ بعد از احترام کوتاهی به سمت آسانسور رفت که هیون جونگ پرسید :

_ یونگ سنگ شی، مثل اینکه ناراحتی میخوای با ما بنو.شی ؟!

کیوجونگ با تعجب به هیون جونگ نگاه کرد ، هیون جونگ کسی نبود که چنین پیشنهادهایی رو به هر کسی بدهد مخصوصا به کسی که فقط چند دقیقه است شناخته .. به یونگ سنگ نگاه کرد که متوجه شد با نگاهش انگار از او اجازه میخواد، سرش رو تکان داد و گفت :

_ آره ، منم دوست دارم دور و برم شلوغ باشه ...

کیوجونگ دلیل بیخودی آورده بود و خودش بیشتر از هرکسی اینو میدانست ، میخواست متوجه بشه هیون جونگ چرا چنین پیشنهادی داده... یونگ سنگ خوشحال بود که میتونه در جمع کسانی که مانند او حرف میزنند قرار بگیره و از همه مهمتر ، میخواست برای لحظه ای دلشوره اش را فراموش کند...

***********

کیوجونگ با تعجب به یونگ سنگ نگاه کرد و گفت :

_ یونگ سنگ شی مطمئنی م/س/ت نشدی؟!

یونگ سنگ سری تکان داد و گفت :

_ من فقط یکی و نصفی گیلاس خوردم ولی فکر کنم هیون جونگ شی م/س/ت شده...

هیون جونگ اخمی کرد و گفت :

_ اولا من هنوز م/س/ت نشدم دوما دیگه بهم نگو هیون جونگ شی... مگه تو چند سالته؟!

کیوجونگ که مطمئن شد هیون جونگ م/س/ت شده است ، دستش رو دور شونه او حلقه کرد که یونگ سنگ جواب داد:

_ نوامبر، بیست و هفت سالم میشه!!

کیوجونگ با تعجب به یونگ سنگ نگاهی کرد ، گفت :

_ واقعا ؟! اصلا معلوم نمیشه!! من فکر کردم خیلی سن داشته باشی 24 سالته... اونم خیلی ..

یونگ سنگ خندید و مانند همیشه چالگونه هاش معلوم شد که هیون جونگ گفت :

_ چه بانمک ...

کیوجونگ و یونگ سنگ هر دو متوجه منظور هیون جونگ شدند که هیون جونگ ادامه داد :

_ پس 5 ماه از من کوچکتری ، پس من بهت میگم یونگ سنگ ، خوبه؟! تو هم بگو هیونگ !!

یونگ سنگ دندانهاشو روی هم گذاشت و ابروهاشو بالا داد و باخود فکر کرد "بالاخره همین یه امشب مشکلی پیش نمیاد"  و بعد گفت :

_ باشه ، هیونگ ...

**********

بعد از زنگ زدن به مدیر برنامه های هیون جونگ و فرستادنش به خوابگاه ، با ناراحتی به سمت یونگ سنگ که با گیلاسش بازی میکرد رفت و صداش کرد اما انگار در افکارش غرق بود که صدای او را متوجه نشد ، دستشو به روی شونه اش گذاشت و تکونش داد ، که یونگ سنگ با چشمانی خ//مار به او نگاه کرد و لبخند کوتاهی زد و گفت :

_ هیون جونگ شی رفت ؟!

کیوجونگ ابرویی بالا زد و پرسید :

_ تو که تا حالا بهش میگفتی هیونگ چی شد دوباره برگشتی به خونه اولت؟!

_ چون بعدا دیگه همیدیگه رو نمیبینیم ، همین یه شب خواستم حس کنم منم دوستهای مهمی دارم ...

کیوجونگ پوزخندی زد ، یونگ سنگ ایستاد اما نتوانست تعادلش رو حفظ کنه که کیوجونگ بازوش رو گرفت و گفت :

_ مثل اینکه م//ست شدی و به کمک نیاز داری...

_ مگه شما م./س/ت نشدید؟!

_ فکر نکنم چون فقط یه کم سرم درد میکنه...

یونگ سنگ رو به اتاقش رساند و بعد از آن به اتاقش رفت تا استراحت کنه و خودشو برای کنفرانس مطبوعاتی موزیکال آماده کنه...

******

از فن متینگ چیزی متوجه نشده بود تمام فکرش به جونگمین بود که امروز هم به تماسش پاسخ نداده بود ، از سالن بیرون اومد و در حالی که کوله اش دستش بود به سمت هتل به راه افتاد ، دلش میخواست در تاریکی شب و در حالی که به ستاره هایی که آنشب دامن سیاه شب رو گلباران کرده بودند ، نگاه میکنه پیاده روی کنه ،در میانه راه موبایلش را از کوله اش بیرون آورد که ناگهان کسی از پشت به او نزدیک شد و کوله اش را از دستش بیرون آورد و سریع از جلوی چشمانش دور شد ، بعد از کلی دویدن نتواست آن پسرک را پیدا کند و با دنیایی از غم که دزدیده شدن  کوله ای که کیف پولش هم داخلش بود ، به اون اضافه شده بود به هتل رفت و تمام شب را نتونست بخوابد و عرض اتاق را طی میکرد ....

نمیدونست کاری که میکنه درسته یا نه ولی پولی نداشت و امروز صبح هم جونگمین تماسش را جواب نداده بود ، دلشوره داشت و میخواست هرچه سریعتر به کره برگرده و از سلامتی برادرش مطمئن بشه ولی برای این کار به پول لازم داشت ، نفس عمیقی کشید و تمام جرئتش را جمع کرد تا تصمیمشو اجرا کند ، بعد از ساعتی انتظار،  کیوجونگ را دید که وارد هتل شد و به همراه مدیر برنامه هاش به سمت آسانسور حرکت کرد ، خودش رو  به او رسوند و گفت :

_ کیوجونگ شی میتونم باهاتون صحبت کنم؟!

باید زود حرفش رو میزد وگرنه ممکنه بود خجالت بکشه و نتونه حرفی بزنه ، سرش رو به نشانه سلام خم کرد که کیو جونگ گفت :

_ حتما بیایید با هم بریم بالا!!

_ میخوام خصوصی باهاتون حرف بزنم اگه میشه بریم لابی هتل ...

کیوجونگ به جونسو نگاهی کرد و گفت :

_ هیونگ تو برو منم زود میام ...

جونسو بعد از گفتن " پس زود بیا منتظرتم " آن دو را تنها گذاشت ، به کنار میزی رفتند و نشستند که یونگ سنگ نگاه منتظر کیوجونگ رو دید و گفت :

_ میشه بهم کمک کنید؟!

_ کمک؟!

_ میشه به من پول قرض بدید ؟! قول میدم بزودی وقتی برگشتید کره پولتون رو پس بدم ...

_ مگه چی شده؟!

یونگ سنگ تمام ماجرا و دلشوره اش رو برای کیوجونگ تعریف کرد که کیوجونگ قبول کرد که براش بلیط بخره و خرج هتل را هم حساب کنه و یونگ سنگ هم شماره حساب کیوجونگ را گرفت تا زود وقتی به کره رسید ، پول رو به حساب کیوجونگ بریزه...

 

******

پی.اس :

 

_ خوشتون اومد؟! میتونید حدس بزنید بعدش چی میشه؟! کسی براش داستان آشنا نیس؟

(حدساتونو بهم بگید!! میخوام ببینم چقدر تونستم کارمو و نقشه مو درست پیش ببرم ...)

_  سعی کردم خوب بنویسمش و نمیدونم خوب از آب در اومده یا نه ... شما نظراتونو بهم بگید که دوست دارید چه جوری ادامه بدم منم تمام سعیم رو میکنم ... البته داستان روند خاصی داره که تهش رو مشخص کرده ، ولی اتفاقایی که ما رو به ته داستان برسونن نه!!

راستی از شخصیت کیوجونگ خوشتون میاد؟! ولی بهتون میگم زیاد بهش دل نبندید ... چرا؟! اصلا با خودتون فکر کردید چرا اسم داستان دردسرسازه ؟!!

خب چون نمیخواستم هیجان داستان بره عکسای هیون رو اینجا میخوام بذارم ، راستی تیزر هم دارم اگه میخوایین کنجکاویتون بیشتر بشه و یه سری هم از بقیه داستان در بیارید بعد عکسای هیون منتظر تیزر باشید ...

 


( کیم پری جونگ تیپ هیون خوبه؟!!!)
یادم میاد اولا که تازه شناخته بودمشون این دوتا رو کلا اشتباه میگرفتم باهم ( بماند که اولترهاش جونگمینی و یونگ سنگ رو نمیتونستم از هم تشخیص بدم  فکر کنید !!!)
چه کوچمولو بودن !!! کلا هیون جونگ فکر نکنم یونگ سنگ رو با کس دیگه ای عوض کنه ... البته یونگ سنگ هم همینطوره ولی کیوجونگم که جای خودشو داره ....
********
خب اینم تیزر :

_ " کند ولی آخرین وصیت مادر برای یونگ سنگ رازی شده بود که جونگمین تنها از آن خبر داشت "

_ "از راه رو پیش رفت و در کشویی ورودی را کشید و با صحنه عجیبی رو به رو شد"

_ " چیزی را که میدید نمیتوانست باور کند ، نامه به خط جونگمین و در چند خط کوتاه نوشته شده بود "

_ " ناامید به سمت بانک به راه افتاد تا درخواست کارت اعتباری دیگری کند"

_ کجا باید پیدات کنم جونگمینی؟!! حالا پول کیوجونگ رو چطوری بدم؟!

_ شما این جا چیکار میکنید؟!

_ اَه ... برای چی باید به او فکر کنم؟! برای چی آخه ؟!

_ همین یکی رو کم داشتم ...

_ پس اینقدر حالت خوب شده که توی اتاق دیگران سرک بکشی...

_ توی کیف پولت هم خبری از کارت و پول نبود ، پس من کی پولمو پس میگیرم

_ یه پیشنهاد خوب برات دارم ...

یونگ سنگ با تردید و تعجب پرسید : .....

**********

خب دیگه زیاد شد ... اگه کنجکاو شدید و خواستید بدونید در ادامه چی میگذره نظراتون رو بهم بدید و امیدوارم کنید تا منم ادامه بدم ...( گرو کشی هم بلدم خخخخ )

منتظرم میمونید؟!!! 

 





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه