تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - دردسرساز _ پارت اول
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







بنام خدای افسانه ها

****************

نام داستان : دردسرساز

****************

____________________________________

فصل اول : ژاپن

******************

_ کیوجونگ شی درباره سفرتون به ژاپن برای موزیکال بگید؟!

با خوشرویی همیشگیش گفت :

_ تمام این دو ماه اخیر را به خاطر موزیکال تمرین کردم و آخر هفته برای اجرای آن به اوزاکا ژاپن میرم و امیدوارم همه شما از این موزیکال حمایت کنید!!

_ کیوجونگ شی میشه در رابطه با "جیوون"شی و رابطه تون با ایشون بیشتر توضیح بدید؟!

انگار توی بد موقعیتی گیر افتاده بود با نگاهی به مدیربرنامه هاش فهموند که یک جوری این جلسه یک ساعته رو تموم کنه ...

مدیربرنامه اش پشت میکروفون رفت و گفت :

_ ما از قبل هم به شما توضیح داده بودیم که کیوجونگ شی در رابطه با مسایل شخصیش توضیحی نخواهد داد پس من همینجا جلسه را تمام میکنم...

کیوجونگ بلند شد که خبرنگارها به سمتش اومدند و دیدش رو با فلش دوربینهاشون کم کردند...

_ کیوجونگ شی چرا توضیح نمیدید؟!

_ طرفداراتون خیلی کنجکاو هستند که درباره ی شما بدونن؟!

_ درسته که میگن شما به دخترها جذب نمیشید؟!

_ اگر این شایعه درسته پس رابطه شما با "جیوون"شی چه معنی میده؟!

****

_ چرا داری میخندی؟! مگه حرفاشون خنده دار بود ؟!

کیوجونگ به مدیربرنامه اش با صورتی خندون نگاه کرد و گفت :

_ شایعه خیلی باحالی بود!! چه چیزهایی به ذهنشون میرسه ...

مدیربرنامه اش عصبانی شد  :

_ اصلا هم خنده نداره ، کیو ... اینگه همه فکر میکنن گ/ی هستی اصلا جالب نیست ... چرا درباره "جیوون" دست دست میکنی؟!

_ نمیخوام توی عمل انجام شده بذارمش میخوام اول خودم ازش خواستگاری کنم وقتی جواب داد بعد...

مدیربرنامه هاش تنها سرشو به نشونه فهمیدن موضوع تکون داد....

***************

_ چرا باور نمیکنی هیونگ !! این هدیه ما به توئه تا بری و از نزدیک ببینیش...

_ جونگمین من اصلا حوصله شوخی ندارم ، باید ادامه داستانم رو بنویسم...

_ هیونگ !! چرا فکر میکنی ما داریم بهت دروغ میگیم ...

_ چون من تو و داداشم را خوب میشناسم اولا شما دو تا پولتون کجا بود که برای من بلیط بخرید تا من برم نویسنده معروف ژاپن رو ببینم و دوما اینکه از کارتون بدجور بوی خرابکاری میاد ...

جونگمین از روی مبل بلند شد و با دلخوری گفت :

_ هیونگ جونا بلند شو بریم مثل اینکه داداشم بهم اعتماد نداره ...

به سمت در حرکت کرد که یونگ سنگ ایستاد و گفت :

_ من نگفتم بهتون شک دارم مین آ ... ولی اینکارتون!! خب باور کنید عجیبه ...

یونگ سنگ میدونست که اون دو پولی ندارن که برای خرج یک هفته شون بی دغدغه باشن و حالا با بلیطی در دست از او خواهش میکردن که به دیدن نویسنده ی کتاب معروف ژاپن بره ... به نظر او همه جای این موضوع سراسر مشکل بود و حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشت...

_ ولی تو داری میگی که ما برات نقشه ای داریم...

یونگ سنگ کنار جونگ مین ایستاد دستش رو روی شونه او گذاشت و گفت :

_ بهم حق نمیدی؟! چون شما دو تا پول آنچنانی ندارید که بخواهید اینکار رو بکنید...

جونگمین احساسی بدی داشت میدونست کار درستی نمیکنه ولی این تنها راه بود و باید این مشکل چندساله حل میشد ، دستهاشو روی شونه های یونگ سنگ گذاشت و رو به او با لبخند زیبای همیشگیش گفت :

_ هیونگ !! فقط همین یک دفعه بیا و از اول تا آخر بهم اعتماد کن میتونی؟!

نمیتونست اصل موضوع رو به یونگ سنگ بگوید چون میدونست مخالفت میکنه و مخالفت او همه چیزو خراب میکرد و این گره چندساله را کورتر میکرد ...

یونگ سنگ چشماشو بست و نفسش رو بیرون داد و بعد لبهاشو روی هم فشرد بطوری که چال گونه اش معلوم شد و گفت :

_ باشه بهت اعتماد دارم و خواهم داشت ،حالا کی باید برم ؟!

هیونگ جون سریع وارد بحث شد و گفت :

 _ فردا شب ... پس فردا یعنی یکشنبه توی اوزاکای ژاپن فن متینگ داره و میتونی اونجا ببینیش...

_ اوزاکا؟!

یونگ سنگ با ناراحتی به اون دو نگاه کرد که جونگمین متوجه شد و گفت :

_ نترس ماه می زیاد اونجا سرد نیس ، مطمئنم توی این سه روز کلی بهت خوش میگذره ... برات اتاق هم رزرو کردم پس قول بده فقط خوش بگذرونی باشه؟!

سرش را تکون داد و به خود قول داد در این باره به داداش کوچکش اعتماد کنه با اینکه واقعا درباره این موضوع مشکوک بود و اعتماد کردن کار خیلی مشکلی محسوب میشد ...

*****

_ همونطور که خواسته بودی ، بلیط قسمت معمولیه ... ولی چرا نمیخواستی تو قسمت درجه یک برات بلیط بگیرم؟!

کیوجونگ بلیط رو گرفت با شیطنت عینک دودیش رو بالاو پایین کرد و گفت :

_ میخوام ببینم شهرتم در چه حده ...

دستهاشو بهم زد و رو به مدیربرنامه هاش گفت :

_ جونسو هیونگ ، اینقدر فکر نکن ... بذار بهمون خوش بگذره ...

_ اگه خسته بشی و به اجرا نرسی چی؟!

به بازوی جونسو زد و اخمی مصلحتی کرد :

_ هی به من میگن کیم کیوجونگ ... من ورزشکارما ...

دستاشو مشت کرد و جلوی صورتش گرفت که جونسو به کمرش زد :

_ تو هم هی بوکسر بودنت را برخ بکش... بزن بریم باید وسایل را تحویل بدیم ...

کیوجونگ کلاه مشکی و پسرونه ای را روی سرش گذاشت و انگشت اشاره اشو رو به مسیر گرفت و گفت :

_ let ‘s go

****

_ هیونگ اون داستان رو یه چند روز ول کن!! بلند شو ، اعلام کردن که برای کارای گذرنامه و تحویل بار بری...

یونگ سنگ تبلتش را توی محافظش گذاشت و اون رو درون کوله اش جا داد و کوله شو پشت کرد و به کنار جونگمین و هیونگ جون رفت و گفت :

_ بازم جونگمین بهت سفارش میکنم، مواظب خونه باش میدونی که چقدر برای من اونجا مهمه ... مواظب خودت و هیونگ جونم باش ...

هیونگ جون را بغل کرد و خداحافظی کرد ، جونگمین از حرف یونگ سنگ عذاب وجدان گرفته بود ولی نمیخواست یونگ سنگ متوجه اون بشه ، لبخندی جایگزین اخمش کرد، برادرش را در آغوش گرفت و گفت :

_ مواظب خودت باش ...

همانطور که در آغوش جونگمین بود دستی به کمرش زد  :

_ تو هم مواظب خودت باش داداش خوشگله من ...

جونگمین با ناراحتی برای اینکه از عذاب وجدانش کم کنه با ناراحتی کنار گوش یونگ سنگ زمزمه کرد :

_ هیونگ من همیشه بهترینها را برات میخوام ، اینو که میدونی؟!

یونگ سنگ باز حس بدی داشت ولی خودش رو عقب کشید و توی چشمای جونگمین نگاه کرد :

_ میدونم، منم همیشه بهترینا رو برات آرزو کردم ...

هیونگ جون که کمی جلوتر رفته بود صدا زد :

_ یونگ سنگ هیونگ زود باش داره دیر میشه ...

بعد از انجام کارهای گذرنامه اش به سمت هواپیما حرکت کرد ، هرچقدر به زمان  پرواز نزدیک میشد ، حس تلخ تری وجودش را فرا میگرفت ...

*****

_ آقا صندلی 17 اون جلو سمت راسته ... امیدوارم سفر خوشی داشته باشید ...

یونگ سنگ بعد از گرفتن بلیطش از مهماندار به سمت مسیری که مهماندار اشاره کرده بود حرکت کرد ، این اولین باری بود که سوار هواپیما میشد و حس عجیبی داشت هم خوشحال بود و هم میترسید...

کنار مردی که عینک آفتابی زده بود نشست ، براش عجیب بود که مرد این موقع شب عینک آفتابی زده ، مرد به او لبخند زد و او هم لبخندش را با لبخندی جواب داد ...

یونگ سنگ کوله اش را روی پاش گذاشت که مرد کنارش گفت :

_ بار اولته سوار هواپیما میشی؟!

یونگ سنگ با تعجب به مرد که با لبخندی به او با آن عینک نگاه میکرد، زل زد و گفت :

_ از کجا متوجه شدید؟!

مرد به کوله اش اشاره کرد و گفت :

_ کوله ات را بذار توی محفظه بالا سرت و بشین ...

یونگ سنگ به بالای سرش نگاه کرد و بعد ایستاد و همانطور که مرد به او گفته بود کیفشو درون اون محفظه گذاشت... بعد از نشستن برای تشکر سرش را خم کرد و لبخندی زد به طوری که چال گونه اش معلوم شد...

_ چه با نمک؟!

یونگ سنگ باز با چشمانی پر از سؤال به او نگاه کرد که مرد با دستش به گونه اش اشاره کرد:

_ چال گونه هات بانمکن...

یونگ سنگ لباشو جمع کرد و دستهاش را روی گونه هاش گذاشت و به روبرو نگاه کرد ، بعد از صحبت خلبان و توضیحات مهماندارها هواپیما شروع به حرکت کرد ... باز حس ترس و هیجان به یونگ سنگ هجوم آورد که ناگهان دستی محکم بازوش رو گرفت ، با تعجب به مرد کنارش که چشماشو بسته بود نگاه کرد ، قیافه این مرد از نیمرخ آشنا می آمد ، مرد باعث شد یونگ سنگ ترس خودشو فراموش کند بعد از بلند شدن کامل هواپیما ، مرد دستش رو عقب کشید و گفت :

_ عذر میخوام ، یه لحظه حس کردم جونسو هیونگ کنارم نشسته ... راستش من از بلند شدن هواپیما یعنی کلا از پرواز میترسم ...

یونگ سنگ لباش رو روی هم فشرد و سرش رو به نشونه متوجه شدن تکون داد که مرد گفت :

_ همیشه اینقدر آرومی؟!

_ چی؟!

مرد خندید و گفت :

_ این دومین باریه که صدات رو میشنوم ...

یونگ سنگ نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و پرسید :

_ میشه بپرسم برای چی توی شب عینک آفتابی زدید؟!

مرد انگشتش را روی لبش گذاشت :

_ هــــــیش!!! این کلاه و عینک برای استتاره ...

باز یونگ سنگ با تعجب به مرد نگاه کرد که مرد خندید  :

_ جز این قیافه ، قیافه دیگری بلد نیستی از خودت نشون بدی ... توی فرودگاه کچلم کردن ، از وقتی که کلاه و عینک رو گذاشتم انگار دیگه کسی نمیشناستم ، واقعا احمقانه است،از بقیه اعضای صورتم نشناسن از لباسام که باید باز تشخیصم بدن ...

یونگ سنگ که منظور مرد را متوجه نمیشد سرشو خاروند که مرد پرسید :

_ یعنی میخوای بگی من رو نمیشناسی ...

یونگ سنگ با دقت به مرد خیره شد و گفت :

_ خب کلاهتون که کامل توی صورتتونه و عینکم کمک حسابی برای استتارتون کرده ... ولی وقتی به نیمرختون نگاه میکنم یه خورده آشنا می آیید...

مرد عینکشو پایین آورد  :

_ حالا چی؟!

یونگ سنگ با تعجب به مرد خیره شد و بعد با دست به او اشاره کرد  :

_ واقعا خودتونید؟!! کیم کیوجونگ همون خواننده و بازیگر جوون و معروف ؟!

کیوجونگ خندید و گفت :

_ یعنی اینقدر تعجب دارم؟!

یونگ سنگ ابروهاشو بالا زد  :

_ ولی شما برای چی توی قسمت معمولی هواپیما هستید ، مگه آدم معروفا برای قسمت درجه یک بلیط نمیگیرن؟!

کیوجونگ سری تکون داد و لباشو به هم فشرد و گفت :

_ همینطوره ولی من هم میخواستم ببینم چقدر مردم میشناسنم که تو میگی خیلی استتارم قوی بوده... بعدم میخواستم یادم نره که یه روزی کجا بودمو حالا کجام ...

یونگ سنگ از حرف کیوجونگ خوشش اومد و با نگاه تحسین آمیزی به او نگاه کرد ،و بعد باز مثل کیوجونگ به جلو زل زد که کیوجونگ به سمت او چرخید و گفت :

_ حالا نوبت منه شما رو بشناسم...

یونگ سنگ به کیوجونگ نگاه کرد  :

_ من هئو یونگ سنگ هستم ... داستان نویسم و دارم میرم به فن میتینگ نویسنده معروف ژاپن ...

کیوجونگ سری تکان داد و دستش را جلو آورد :

_ از آشناییت خوشبختم ، یونگ سنگ شی...

یونگ سنگ دست کیوجونگ را گرفت ، کیوجونگ براش جالب بود باورش نمیشد روزی او را از نزدیک ببینه و اینقدر کیوجونگ با او صمیمانه برخورد کند ...

بعد از کوتاهی صحبت درباره مسائل خیلی عادی بقیه مسیرو بخواب رفت ، کیوجونگ به یونگ سنگ که به این راحتی به خواب رفته بود نگاهی کرد ، برای او هم یونگ سنگ موجودی جدید و جالب بنظر می آمد ، پسری مرموز و کم حرف و در عین حال دوست داشتنی...

****

بعد از رسیدن به فرودگاه اوزاکای ژاپن یونگ سنگ در همون هواپیما از کیوجونگ با احترام خداحافظی کرد و بعد از پیاده شدن از هواپیما ، در فرودگاه به جونگمین زنگ زد که جونگمین ، به تماسش جواب نداد ...

باز حس تلخی که هنگام جدایی با خانه و برادرش داشت تمام وجودشو گرفت ... و نمیدونست چی در انتظارشه ...



*****

P.S) 

به نظرتون قراره چه اتفاقی بیفته؟! حدسی دارید؟! 

راستی خوشتون اومد؟! بازم بنویسم؟! از هرجاش بیشتر خوشتون اومد بهم بگید ... 

انتقادم بکنید ، کیه که گوش کنه!!!  شوخی کردم ...

بهم بگید حدساتون رو ، و افکارتون رو ...






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه