تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - عشق خون آشام - پارت اول (pure blooded love)
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







در یکی از سفرهام بود که تو را دیدم، تو زیبایی که قلبم را اسیر و تا ابد زندانی کردی..من عاشق صدای مخملیت شدم، صدایی که تنهایی 200 ساله ام را که تمام این سالها وجودم را گرفته بود به هزاران تکه تبدیل کرد،من کم کم به سمت صدای تو کشیده شدم و متوجه شدم که تمام این مدت از پنجره به تو خیره شده ام به تو که با تمام قلبت برای بچه ها می خواندی ، بچه هایی که با نگاه هایی پر از تحسین به تو نگاه میکنند، چه کسی نمی کرد؟! نه تنها صدایت مانند فرشته هاست بلکه صورتت نیز...

من همچنان وقتی دست از خواندن برداشتی و شروع به بازی با بچه ها کردی نیز به تو نگاه میکردم، تو مواظب آنها بودی مانند والدینشان...صدای خنده هایت چیزی را در وجودم برانگیخت که قبل از آن کسی دیگری نتوانسته بود این کار را بکند... چشمهایت می درخشیدند و من میتوانستم در آنها عشق به کاری را که میکنی ، ببینم... نگاهت سرزنده و شاد بود ، چیزی که من هیچگاه درکش نکرده ام تا به امروز... چشمان را بستم و نفس عمیقی کشیدم... انسانها موجودات شگفت انگیزی هستند...

" ببخشید؟!"

با تعجب روی برگرداندم و با لبخند گرمت روبرو شدم . چطوری من را پیدا کردی؟! این اولین بار در عمرم بود که قادر نشده بودم حضور یک انسان را کنار خودم حس کنم...

" از اینکه ترسوندمتون عذر میخوام ، اما من شما را از دور دیدم و برای همین اومدم اینجا... میتوونم بپرسم اینجا چیکار میکنید؟!"

تو من را میبینی؟!چطوری؟!من متوجه نشدم که تو به مسیری که من بودم نگاه کرده باشی...چطور میتوونه این اتفاق برای من افتاده باشه؟! من فقط به تو خیره شدم ، بدون اینکه بتوانم چیزی بگویم.. تو به من نگاه کردی با نگرانی که در چشمانت موج میزد ، بعد دست راستت را به سویم دراز کردی...

" من ، چوکیوهیون هستم. نزدیک یکماهه که در این یتیم خانه کار میکنم... من هنوز اینجا تازه واردم و با اینجا ناآشنا، و شما را این اطراف ندیده بودم" ... چه اسم قشنگی! چقدر دوستانه رفتار میکند و چقدر هم انسان پرحرفی است...

به دستت نگاه کردم و بعد به صورتت..باز به من لبخند زدی و من حس کردم که انگار دیگر قلبم نمی تپد.. تو با خجالت پشت گردنت را مالیدی و منتظر جواب من شدی.. آهسته آهسته دستم را بالا آوردم و تو وقتی حرکت من را دیدی ، سریع دستت را در دست من فرو بردی... احساس لطیف و گرمای دستانت به من منتقل شد و باعث شد احساس کنم که در وجودم جرقه ای زده شد .. حس کردم گونه هایم در حال سوختن هستند و قسم میخورم که این حس برای یک ومپایر و یا یک خون آشام مانند من که هرموقع اراده کنم می توانم انسانی را شکار کنم ، عادی نبود... شاید به خاطر این سفر طولانی که داشته ام گرسنه هستم و این دلیل حس عجیب من به این پسره کیوهیون هستش... سه ماهی میشود که خونی ننوشیده ام که این زمان کوتاهی نبوده و طبیعی است که بدنم طلب خون دارد...

با چشمان قرمزم به چشمانت خیره شدم. میخواستم بدانی که من واقعا کی هستم، من دندانهای نیشم که در حال مرئی شدن بودن را به تو نشون دادم و میخواستم که از من بترسی و فرار کنی. میخواستم تو من را هیولا صدا بزنی و از من فرار کنی .. میخواستم از من متنفر شویی و به دوستی با فردی مثل من هرگز فکر نکنی...

" من ، لی سونگمین هستم. من یک خون آشام از قبیله ی لی هستم." به آرامی به سوی گردنت خم شدم و چشمانم را بستم و بوی شیرینت را به ریه کشیدم و آرام زمزمه کردم .." بوی خوبی میدهی."، چشمانم را باز کردم و گردنت را از آنجایی که میتوانستم ضربانت را حس کنم لیسیدم..." ده ساله که خون هیچ آدمی را ننوشیده ام و تو حالا بهترین گزینه برای من هستی."

این یک دروغ بود. من هیچوقت خون انسانی را ننوشیده ام. نوشیدن خون انسان ها برای ما گناه محسوب میشود. ما ومپایرهای شکارچی که خون انسانهای بی گناه را میمکند و یا به آنها آسیب میزنند را شکار میکنیم.. به هرحال این سوگندنامه ای در قبیله ی ما بود که به انسانهای بی آزار آسیب نرسانیم.. به عنوان یک خون آشام ، ما به بقیه خون آشام ها احترام میگذاریم و حتی از آنها نیز میترسیم... اما قدرتی بالاتر از آنها داریم ، ما میتوانیم تا ابد زندگی کنیم برخلاف خون آشام های دیگر، ما میتوانیم با یک ضربه انگشتانمون بقیه ی ومپایرها را در صورتی که از قوانین ما سرپیچی کنند ، بکشیم و یا کنترلشان کنیم.. ما میتوانیم طمعه انسانمان را به ومپایر تبدیل کنیم ، تنها با مکیدن خونشان و این کاری است که ومپایرهای عادی نمیتوانند انجام دهند ، اما من هیچگاه این کار را با هیچ انسانی نکرده ام حتی اگر خودش هم میخواسته ومپایر شود... همه از من میترسند و میخواستم تو هم همین حس را داشته باشی .. من همه ی عمرم را تنها زندگی کرده ام و هرچند ومپایرهای دختر زیادی علاقه شان را به من نشان داده اند اما نتوانستم، چیزی که همه عمرم به دنبال آن بودم را پیدا کنم و برای همین فرار کردم و شروع کردم به جستجوی آن چیزی که میخواستم حسش کنم.. چیزی که به من حس زنده بودن و زندگی بدهد...

"پــــوووووف ..ها هاها ها ها .."

با شنیدن صدای خنده ات گیج شدم، خودم را از گردنت عقب کشیدم و با تعجب نگاهت کردم "چ،چرا..."

" تو خیلی خنده داری! تو انتظار داری که این افسانه ها را باور کنم؟!" دست از خنده برداشتی و بدون اینکه هیچ ترس یا تمسخری در چشمانت وجود داشته باشد به من زل زدی ..." ما توی سال 2005 هستیم ، خون آشام ها وجو ندارند مگر اینکه فن دراکولای جان سخت باشی!!" ، تو باز خندیدی و من تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که ناباورانه نگاهت کنم {*** از اون نگاههای مینی که من عاشقشم ***} من هرگز انتظار نداشتم که همچین عکس العملی را از تو ببینم...

" تو نترسیدی؟!" .. این را پرسیدم چون برای اولین بار از خودم خجالت کشیدم...

آرام شدی و با آن چشمان نجیب باز به من نگاه کردی ... " گفتم که خون آشام ها وجود ندارند ، پس برای چی باید از تو بترسم؟! تو بیش از حد زیبایی برای ترساندن کسی ... به علاوه اگر هم واقعا ومپایر بودی ، باز هم از تو نمیترسیدم . تو میتونستی هر کدوم از بچه های اینجا را شکار کنی و یا سریعا گردن من را گاز بگیری و خونم را بمکی ولی تو اینکار رو نکردی."

" اگر من بدون اینکه تو بفهمی اینکار را بکنم و به یکی از بچه ها آسیب برسونم چی؟! "

" تو نمیکنی. " .. جوابت پر ار اعتماد بنفس بود . آهسته به سمت جایی که بچه ها بازی میکردند حرکت کردی و بعد باز به سمتم برگشتی و گفتی : " آنقدر بهت اعتماد دارم که مطمئن باشم اینکار رو نمیکنی. "

چطوری؟! چطور میتوانی به هیولایی مثل من به این راحتی اعتماد کنی؟! تو تنها انسانی هستی که به خون آشامی مثل من ، اعتماد میکنه... هیچگاه ، کسی اینقدر زود به من اعتماد نکرده بود و تو اینجایی و این را میگویی انگار که آسانترین کار دنیا را انجام داده ای ..

" با من بیا، میخواهم به دوستان شگفت انگیزم معرفیت کنم." باز دستت را بسویم دراز کردی ، لحظه ای مردد شدم ، با این حال تصمیم گرفتم که با تو بروم. تو به من اعتماد داشتی و من نمیخواستم آن را از بین ببرم. هرگز فکر نمیکردم از لحظه ای که تو را ببینم زندگی ام شروع به تغییر میکند...

آمدم ، چون از آن روز میخواستم از تو بیشتر بدانم . تو هنوز دانش آموز دبیرستان بودی که در اداره پرورشگاه به والدینت کمک میکردی. تو نابغه ریاضی هستی و همیشه خواهرت را به خاطر اینکه قادر به فهمیدن مسائل نبود ، آزار میدادی.. تو عاشق آواز خواندن هستی و همیشه به مسابقات میرفتی تا توانایی هایت را بالا ببری... رویایت این بود که روزی به خواننده معروفی تبدیل شویی و من عاشق این بودم که به چشمانت که هرگاه درباره ی رویاهایت میگفتی ، میدرخشیدند نگاه کنم.

" لی سونگمین ، رویای تو چیه؟!"

یک روز که من در آماده کردن بچه ها برای سفربه تو کمک میکردم ، این را از من پرسیدی و من صبر کردم و شروع کردم به فکر کردن ، خندیدم و تو متعجب نگاهم کردی ... " خون آشام ها نمیتوانند حتی بخوابند ، اونوقت چه جوری میتوانند رویا داشته باشند؟.."

حالتت ناگهان به حالتی که قادر به توصیفش نیستم تغییر کرد ، به سمتم آمدی و بعد کاری کردی که قلبم برای یک یا دو دقیقه از تپیدن دست بر داشت ، تو من را محکم در آغوش گرفتی بطوری که حس کردم که در اغوشت ذوب خواهم شد... "ک ..کیو ...؟! "

" تو یک انسانی ، نه یک ومپایر .. تو یک فرشته ای ، نه یک هیولا ... تو میتوانی رویایی داشته باشی مثل هر انسان دیگه ای که رویایی داره. "

وقتی آن جمله ها را ادا کردی، حس کردم گرمایی قلبم را لمس کرد و قلبم زمانی که به تو نگاه کردم شروع به تند تپیدن کرد. به همدیگه خیره شدیم و من تصویر خودم را در آن دو گوی قهوه ای دیدم. سریع نگاه خیره ام را از تو گرفتم چون حس کردم گونه هایم در حال سوختن هستند... " کیوهیون ، با چیزهایی که در من میبینی گیج نشو {*** ببین چه توقعات سختی داره ****} من 200 سالمه و پیرتر از اون چیزی هستم که تو درباره من فکر میکنی .. من لطافت را در خودم کشته ام {***دروغم میگه تو روز روووشن***} و پشیمان هم نیستم، اون چیزهایی که بهت گفتم ساختگی نبودند و همه حقیقت دارند ، تو ممکنه به من بخندی مثل روز اول که به من خندیدی ، من اهمیت نمیدم . من میخواهم با تو صادق باشم ، خون آشامهایی مثل من خطرناک هستند ، حتی هم نوع هامون هم از ما میترسند."

" من از تو نمیترسم. "

با چشمانی پر از خشم به تو نگاه کردم، من میتوانستم حس کنم که باز دندانهای نیشم در حال نمایان شدن بودند .. " چطور میتوونی این را بگویی؟! چطور میتوانی این طور حرفها را به راحتی بزنی؟! چطور تو میتوانی به هیولایی مثل من اعتماد کنی؟! من میتونم هروقت که بخواهم تو را بکشم ، تو این را میدونی؟! "

آن چشمان مهربان ، چشمان من را غافلگیر کردند، باگرمی به من لبخند زدی.. وقتی که گونه هایم را نوازش کردی، ترسیدم و میخواستم گریه کنم ، نمیدانم چرا هروقت در اطراف تو هستم ، چنین احساساتی وجودم را پر میکند، احساساتی که قبلا هرگز حسشان نکرده بودم.

" از روز اول تا به حال هیچوقت از تو نترسیدم و هرگز نیز نخواهم ترسید، بهت اعتماد دارم چون واقعا میخواهم که اعتماد داشته باشم .. تو هرگز به هیچ یک از افراد اینجا آسیب نرسونده ای و این خودش میتوونه مدرکی باشه که تو هیولا نیستی .. تو زمان زیادی زندگی کردی که من هرگز نمیتونم تجربه اش کنم ولی میدونم که تنها بودن در همه ی این سالها چقدر میتوونه ناراحت کننده باشه ، من غم چشمات را برای اولین بار که همدیگه را ملاقات کردیم حس کردم و خواستم که به تو شادی را هدیه بدهم، مین ... تو برای من هرگز هیولا نخواهی بود، این را همیشه یادت بمونه. "

" چ ...چرا؟! "

" چون دوستت دارم ، مین ... خیلی خیلی دوستت دارم. "

*************************************************

پی . اس :

وای چقدر پر بود، هنوز نصف کمترش را ترجمه و تایپ کردم... امیدوارم خوشتون اومده باشه از ترجمه ام و انتخاب فیکم... بهم بگید نظراتتون و.... انتقاداتتون رو، من گوش میکنم ولی قول نمیدم ناراحت نشم ولی شما بگید... راستی اولش شما فکر کردید کی داره داستان رو میگه؟! کیو یا مینی؟! منتظر بقیه اش باشید قول میدم پارت دوم و آخرش خیلی قشنگتر از این پارت باشه...

فعلا بای بای 






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه