تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت سیزده قسمت اول
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)









فصل سیزدهم:از دست دادن دوست...      کیومین

************

ـ خوش اومدید...

دونگهه به در نگاه کرد که متوجه شد اونهیوک و یسونگ وارد مغازه شدند، یسونگ برای دونگهه دست تکان داد اونهیوک به چشمان متعجب دونگهه با لبخندی جواب داد

ـ هی لی دونگهه داری چیکار می کنی چرا مشتری ها رو راهنمایی نمیکنی؟؟

باصدای لیتوک به خود آمد و به سمت دو پسرحرکت کرد:

ـ شما اینجا چیکار می کنید؟!

دو دوست در حالیکه روی صندلی می نشستند به همدیگر نگاه کردند بعد یسونگ به اطراف نگاه کرد و به دونگهه گفت:

ـ سونگمین کجاست؟!

ـ رفته سفارش یه مشتری رو برسونه... جواب من رو بدید..

ـ اومدیم بهتون سر بزنیم...

ـ به ما؟؟!!

دونگهه این سوال را با تعجب از اونهیوک پرسید که اونهیوک دوباره گفت :

ـ آره اگه دوست نداری می خوای برمی گردیم...

دونگهه سری تکان داد که صدای در باعث شد سر برگرداند، با دیدن سونگمین که به داخل اومد به سمتش رفت

ـ مین... اونجا رو!!

سونگمین به دوپسرنگاه کرد که هر دو با لبخندی برایش دست تکون دادند

ـ اونهیوک میگه اومدن به ماسر بزنن...

سونگمین و دونگهه به سمت آن دو رفتند که سونگمین احترامی گذاشت

ـ هیونگ اومدنتون به اینجا عجیبه...

یسونگ به رستوران نگاهی انداخت و بالبخندی گفت :

ـ درحال حاضر فکر نکنم کاری داشته باشید،بشینید باهاتون کار داریم...

اونهیوک دست دونگهه رو کشید وروی صندلی کنار خود نشاند، سونگمین هم کنار یسونگ و روبروی دونگهه نشست که اونهیوک چشمانش رو باریک کرد و پرسید:

ـ تو بودی که صورت دوست ما رو به اون روز انداختی؟!

یسونگ نیشخندی زد که دونگهه با تعجب پرسید:

ـ دوستتون؟!

اونهیوک به دونگهه نگاهی کرد،ابروهاشوداد و سری تکان داد:

ـ صورتش کبود شده به طوری که حتی آب هم نمی تونه بخوره...

سونگمین با شنیدن این جمله لبخندی زد که یسونگ دستی به شانه اش زد و برایش سری تکون داد:

ـ پس کار تو بوده ...چی شده بوده؟!

ـ نمی تونم بگم، فقط در همین حد بگم که از کاری که کردم یه لحظه هم پشیمون نیستم... فقط برای همین تا اینجا اومدید؟!

ـ رفته بودیم فرودگاه برای بدرقه ی شیوون که گفتیم به شماهم سری بزنیم...

سونگمین باتعجب به اونهیوک نگاه کرد که دونگهه گفت:

ـ شیوون شی رفت انگلیس؟!

اونهیوک سری تکان داد و گفت:

ـ آره... پس فردا فیلم برداریش شروع میشه..

سونگمین باتعجب به دونگهه و اونهیوک نگاه کرد که دونگهه ازش پرسید:

ـ مگه نمیدونستی؟!  

ـ مگه تو می دونستی؟!

ـ آره، اونهیوک بهم گفت فکر میکردم شیوون بهت گفته...

سونگمین به یسونگ نگاهی انداخت و پرسید:

ـ یعنی هیونگ نرفته تا یوری شی رو برگردونه؟!

یسونگ با چشمانی باریک شده نگاهی به سونگمین انداخت :

ـ الآن از اینکه رفته ناراحتی یا از این که به تو نگفته؟!

باچشمانی که از تعجب گرد شده بود به یسونگ نگاه کرد:

ـ برای چی باید ناراحت باشم؟!...فقط کنجکاوم بدونم هیونگ قراره توی این  سفر چه  تصمیمی برای زندگیش بگیره!

اونهیوک هم لبهاشو بهم فشرد و جواب داد:

ـ امیدوارم بتونه این دفعه برای زندگیش یه حرکت بزرگ انجام بده...

سپس رو به دونگهه کرد و پرسید:

ـ خوب هائه نمی خوای مهمونمون کنی؟!

ـ من؟!

یسونگ سری تکون داد و با شیطنت گفت:

ـ مثل اینکه گفتی یکی از غذاهای اینجا حرف نداره...

قبل از آنکه دونگهه بتواند جواب دهد، بشقابی روی میز گذاشته شد همگی به لیتوک نگاه کردند که لیتوک بالبخندی به دو پسر سلام کرد و بعد رو به دونگهه گفت:

ـ هائه نمیخوای قبل از اینکه بیای و وسایل پذیرایی از دوستات رو آماده کنی اونها رو به من معرفی کنی؟!

دونگهه کنار لیتوک ایستاد و به یسونگ اشاره کرد:

ـ یسونگ هیونگ...

قبل از اینکه دونگهه بتونه چیز دیگه ای درباره یسونگ  بگه لیتوک رو به یسونگ که با سر احترامی گذاشت گفت:

ـ همون پسر مرموز و عجیب که معلوم نیست آخرش کدوم طرفیه؟!

سونگمین و دونگهه باهم با دلخوری گفتند:

ـ هیونگ!!

اونهیوک شروع به خندیدن کرد ویسونگ به دونگهه نگاه کرد که دونگهه با خجالت گفت:

ـ سونگمین هیونگ همه اینا رو گفته!

ـ هائه!!

ـ خیلی خوب آخریش رو من در اوج عصبانیت گفتم...

باشنیدن این جمله همگی شروع به خندیدن کردند که دونگهه به اونهیوک اشاره کرد:

ـ اونهیوک شی... پسر سوم "دی چهار" همونی که خیلی رقصش خوبه...

اونهیوک با شیطنت به دونگهه نگاه کرد:

ـ  چی شد؟! چرا یه دفعه مؤدب شدی؟! تو که اگه خیلی خوب بامن حرف میزدی بهم میگفتی اونهیوک...نکنه حرفایی هم پشت سر من زدی؟

سونگمین شانه ای بالا انداخت که لیتوک به احترام اونهیوک جواب داد:

ـ اتفاقأ یکم نیست بلکه خیلیم زیاده... همون قدر که درباره کیوهیون گفته میشه درباره شما هم هست...

دونگهه لیتوک را باخود به سمت آشپزخانه کشید، اونهیوک ابروهاشو بالا داد و به سونگ مین نگاهی کرد که سونگمین لبش را به دندان گرفت و به اونهیوک با خجالت نگاهی انداخت:

ـ هیونگ باور کن هیچکدومش رو من نگفتم، حتی اون حرف مربوط به یسونگ هیونگ هم بر میگرده به اولین باری که دیدمش...

دونگهه و لیتوک وسایل را روی میز چیدند که سونگمین از پشت میز بلند شد:

ـ خوب بهتره به بقیه مشتری ها برسم...

دونگهه هم بعد ازچیدن میز احترامی گذاشت و خواست دور شود که اونهیوک دستش رو گرفت:

ـ نمی خوای بگی درباره من چه چیزایی گفتی؟!

دونگهه با خجالت دستش رو عقب کشید:

ـ شاید بعدأ...

ـ همونطور که سونگمین از اونهیوک می ترسه دونگهه هم از تو میترسه...

اونهیوک به یسونگ که موزیانه می خندید نگاهی انداخت:

ـ برای چی باید از من بترسه؟! اتفاقا هر چی دلش میخواد بهم میگه...

ـ خب سونگمین هم تا حالا با کیوهیون کارایی کرده که ما حتی تصورش رو نمی کردیم...

اونهیوک به یسونگ که با لبخندی به او نگاه می کرد با خصومت نگاهی کرد:

ـ امیدوارم یکی هم پیدا بشه تو رو نابود کنه...

ـ من به هیچ کس این اجازه رو نمیدم...

ـ می بینیم...

***

ـ مین، من میرم اتاق تمرین امروز باید امتحان بدیم ، به ناهار نمی رسم...

دونگهه از سونگمین دور شد و به سمت اتاق تمرین به راه افتاد که در میانه راه صدایی باعث شد بایستد و به صاحب صدا نگاهی بیندازد:

ـ هائه، صبر کن ...

اونهیوک خودش رو به دونگهه رساند :

ـ‌ امروز تست داری ؟!

دونگهه در حالی که کنار اونهیوک قدم میزد سری تکون داد:

ـ آماده ای؟!

ـ من تازه یه ماهه عضو گروه شدم و کمتر از همه تمرین کردم و حتی باید زودتر از همه تست بدم..

اونهیوک دستی به شانه دونگهه زد:

ـ می دونم این دفعه شانست کمه ولی تلاشتو بکن و به چشم یه تجربه بهش نگاه کن...

از آن طرف سونگمین به سمت باشگاه به راه افتاد ، به رختکن رفت ولباس هایش را عوض کرد، وقتی از رختکن بیرون آمد متوجه شد در باشگاه بوکس باز است به آن سمت رفت و از بیرون به داخل سرک کشید ناگهان دستی به شانه اش گذاشته شد که باعث شد از جا بپرد، چرخید و با کیوهیون که سعی میکرد با فشردن لبهایش به همدیگه مانع از خندیدن به سونگمین بشه روبرو شد...

سونگمین نفسی بیرون داد :

ـ اینجا چیکار میکنی؟!

کیوهیون با دیدن لحن سرد سونگمین اخمی کرد:

ـ فکر کردی شیوون برگشته که در باشگاه بازه؟!

سونگمین به سمت اتاق تمرین خودش که همیشه درآن موقع خالی بود او به تنهایی درآنجا تمرین میکرد رفت:

ـ پس تو در باشگاه رو باز گذاشتی؟!

ـ آره ، اومدم ازت غرامت بگیرم...

ـ‌ چی بگیری؟!

کیوهیون به صورتش اشاره کرد وباشیطنت لبخندی زد

ـ  پول می خوای؟!

ـ ساعت 6 بیا به این آدرس...

کیوهیون دست سونگمین را گرفت و کاغذی درون آن جای داد و با گفتن "دیر نکنی " سریع دور شد...

به برگه در دستش نگاهی انداخت آدرس برج نامسان را نشان می داد...

 

ـ رد شدم...

اونهیوک دستی به شانه دونگهه زد ولبخندی زد وگفت:

ـ انتظار داشتی قبول بشی؟!

ـ حوصله شوخی ندارم...

اونهیوک در حالی که با دونگهه به سمت ساختمان کلاس ها به راه افتاد جواب داد:

ـ من شوخی نمیکنم خودت خوب میدونی که اونا ماه هاست دارن تمرین میکنن با اینکه تو در این یک ماه عالی بودی ولی باید بیشتر از اینا تمرین کنی...

ـ وقتی برای تمرین بیشتر وقت ندارم...

اونهیوک کمی فکر کرد و پرسید:

ـ چه ساعتی باید بری سرکار؟!

دونگهه به اونهیوک نگاهی انداخت و جواب داد:

ـ به جز شنبه ها که اصلا نمیریم توی روزایی که مدرسه داریم ساعت 6:30 تا 10:30 میریم سرکار...

اونهیوک سری تکون داد:

ـ و یکشنبه ها؟!

ـ چهار عصر تا ده شب...

ـ پس زیاد هم کار نمیکنید...

ـ آره لیتوک هیونگ خیلی هوامون رو داره... برای چی پرسیدی؟!

به ساختمان کلاس ها رسیدند که اونهیوک به دونگهه نگاهی کرد وبا حالتی جدی جواب داد : عصر ها با سونگمین برنگرد وازاتاق تمرین من استفاده کن و منم بعد میرسونمت ،

شنبه ها هم میتونی با من باز بمونی ومن 10 شب تورو تحویل دوست عزیزت میدم ...

یعنی تو تا ان موقع تمرین میکنی؟!

نه خیر من بدون تمرین هم عالی ام...شما تمرین میکنید ومن بعد میام نظارت...

چه از خود راضی...

دونگهه آروم این جمله را گفت که از گوش اونهیوک دور نماند: شنیدم چی گفتی...

نمیخوای بگی درباره ی پیشنهاد سخاوتمندانه ات فکر میکنم...

******








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه