تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسر بلورین _ پارت 2
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







فصل دوم

********

حلقه ای از بچه های مدرسه وسط حیاط توجه سونگمین را به خودش جلب کرد، جلو رفت و از گروهی از دختران که کمی عقب تر بودند پرسید :

_ چی شده؟ اینجا چه خبره؟

یکی از دختران گفت :

_ اوپا یه کاری بکن !!! آخه گناه داره...

سونگمین یکی از شاگردای سال دومی مدرسه بود و اغلب بچه ها به خاطر نمره های خوبش و تلاش بیش از حدش خوب می شناختنش ، چهره ی آروم و معصوم سونگمین باعث میشد همه سریع به شخصیت خونگرم و مهربونش پی ببرند. و در بین بچه های مدرسه مخصوصا سال پایینی ها مورد احترام بود و یه جورایی ازش حرف شنویی داشتند.

جلوتر رفت و صف بچه ها رو کنار زد و به صف اول رسید. صحنه جالبی بود پسری آروم ایستاده بود و سرش رو پایین انداخته بود ،چند تا بچه های سال پایینی سربه سرش میذاشتند نگاهی به روی زمین کرد کیف و کتاباش روی زمین بود، بهش نمیومد سال پایینی باشه اگر توی مدرسه نبودند حتی میشد فکر کرد که از سونگ مین هم بزرگتره، به قیافه اش نمیومد که نتونه از خودش دفاع کنه ، نخواست که بدون دانستن دلیل حرکتی کرده باشه پس صبر کرد و به حرفاشون گوش کرد.

_ هی !!! هنوز یک هفته هم نیس اومدی سئول و پاتو توی این مدرسه گذاشتی ، اما انگار یادت رفته کی بودی؟!!!

سونگمین اون پسرا رو میشناخت یه گروه کوچک بودن که به شرارت توی مدرسه مشهور بودن.

_ فکر نمیکنم که کار اشتباهی کرده باشم...

سرشو بالا آورد و با اعتماد بنفس ایستاد. سونگمین نگاهی بهش کرد، آنطور که بنظر میومد سال پایینی بود و تازه هم به این مدرسه منتقل شده بود. خواست با نگاهی برندازش کنه ، قد و قامتی خوب و متناسب داشت ، اما اولین چیزی که توجه سونگ مین رو به خودش جلب کرد چشمای پسر بود که پر از کشش بود و بعد صدای دورگه اش که معلوم بود به تازگی شروع به تغییر کرده، اعتماد بنفسی که توی چشماش موج میزد منحصربفرد بود.

_ چرا رفتی اون حرفها رو تحویل معلم دادی؟

_ من نمیتونم وایستم ببینم که بقیه ازم زورگیری کنن..

هنوز حرفش تموم نشده بود که سیلی محکمی به گوشش خورد .

انگار سونگمین غرور ترک برداشته پسر را دید ، که پسری کنارش گفت :

_ هیونگ یه کاری بکن ، تو از پسشون برمیای ، اون بیچاره کاری رو کرده که ما چندماهه میخواییم بکنیم اما از ترسشون نمی تونیم!!

لبخند تلخی زد و نگاهشو به چشمای پسرک دوخت  و گفت :

_ حقیقت تلخه نه؟!! چه جالب اما انگار من خیلی احساس خوبی دارم آخه با تموم وجودم شیرینیش رو حس میکنم . آنطور که من فهمیدم اونقدرم درساتون هم خوب نیس که بتونه جبران حقیقتایی که به معلم گفتم رو بکنه ، آخی چه بد شد چون ...

مشتی که به صورتش خورد باعث شد نتونه ادامه حرفش رو بزنه انگار با حرفاش داشت غروری که جلوی بقیه بچه های مدرسه ترک خورده بود رو ترمیم میکرد، مشت باعث شده بود روی زمین بیفته سرش رو بالا آورد پسرک با دوستاش قصد داشتند باز هم او را بزنند ، یک لحظه بدنش مانع مقاومت شد و سرش را پایین آورد منتظر مشت بعدی شد که صدای لطیف اما عصبانی کسی که بالای سرش شروع به حرف زدن کرد باعث شد سربالا بیاورد.

با اخمی درهم و چشمانی عصبانی بلند گفت :

_ دیگه تمومش کن !!

دست پسرک رو محکم گرفته و بود فشار میداد برعکس روحیه لطیف و صورت مهربونش قدرت زیادی داشت. بعدم دستش رو با قدرت هل داد بطوری که پسرک نقش بر زمین شد.

_ اول میخواستم با حرف حلش کنم اما وقتی خواستی مشت دوم رو بزنی انگار اعلام جنگ کردی!!!

به سونگمین نگاه کرد چقدر صورت این پسر با این جذبه باز هم دوست داشتنی و بانمک بود ایستاد و خودش رو تکاند که سونگمین رو به او کرد و گفت :

_ خوبی؟ صدمه ندیدی؟

ایندفعه این سونگمین بود که از پسرک مشت خورد اما زود سرشو بالا آورد و گفت :

_ خودت خواستی..

پسرک باز جلو آمد تا یقه تازه وارد را بگیرد که سونگمین دستش رو گرفت و به پشت پیچوند و پشت سر پسرک ایستاد پسرک از درد ناله ای کرد ، سونگمین خواست حرف بزند که صدای ناظم مدرسه توجه همه رو جلب کرد :

_ هی لی سونگمین دیگه از تو انتظار نداشتم...

بعد به هر سه نفرشون اشاره کرد و خواست به دفتر بروند و سریع رفت ، پسرک که از درد دستشو میمالید رو به تازه وارد کرد و گفت :

_ همه ی اینها تقصیر توئه

و خواست باز به سمتش بره که سونگمین دستشو جلوش گرفت و گفت :

_ هی ، همینجا دیگه تمومش کن

بعد خم شد و کیف و کتابای تازه وارد رو برداشت و با لبخندی به لب ،به او گفت :

_ هی بزن بریم ، الآن ناظم از اینم بیشتر عصبانی میشه...

برای سونگمین حس تازه ای بود چون برای اولین بار بود که جلوی ناظم می ایستاد اما نه برای شنیدن تشویق... پسر هم وارد اتاق شد و در کنار سونگمین و تازه وارد ایستاد ، ناظم که میدونست همه این مسائل از سوی اوست خواست بیرون بیایستد . بعد از رفتن پسر،  ناظم با اخمی پرسید :

_ لی سونگمین تو یکی از دانش آموزای خوب مایی!! چرا خودت رو با اون پسر درگیر کردی؟

_ اول اینکه مادر و پدرم همیشه گفتن که از حق دفاع کنم ،و دوم اینک آدم مگه دوستش رو توی این موقعیت تنها میذاره

نمیدونست چرا این حرف رو زد اما با لبخند به چشمان متعجب تازه وارد که نگاهش میکرد ، نگاه کرد . که ناظم گفت :

_ ازت بیشتر از اینها انتظار داشتم، چون خانم یانگ درباره همه چیز بهم گفته پس شما میتونید برید اما بدونید که من از هر دوی شما توقع بیشتری دارم ، مخصوصا تو چون تازه اومدی و انتظار دارم که دیگه دردسر درست نکنی

سرش را پایین آورد به آرامی جواب داد :

_ بله ، حتما

_ خب میتونید برید ، اما دیگه نبینم دردسری درست کنید یا توی دردسری شرکت کنید

هر دو پسر احترام گذاشتند و خواستند بروند که ناظم گفت :

_ تو که تازه اومدی کی با سونگ مین که یه سال بالایه دوس شدی؟

باورش نمیشد صاحب این صورت شیرین و دوست داشتنی از او بزرگتر باشه ، از روی تعجب به سونگمین نگاه کرد که انگار سونگمین نگاهش رو خوند و رو به ناظم جواب داد:

_ همین نیم ساعت پیش

ناظم که خیلی خوب سونگمین رو میشناخت میدونست که از روی خوش قلبی پا به این معرکه گذاشته و شوخی ای در حرفاش نیس ، سری تکان داد و گفت :

_ امیدوارم دوستای خوبی برای هم بشید، حالا دیگه برید و به اون دردسرم بگید بیاد داخل!!

باز احترامی گذاشتند و از دفتر بیرون رفتند و پسرک رو به داخل فرستادند. سونگمین به سمت تازه وارد چرخید و لبخندی زد و کیف رو به سمتش گرفت ، تازه وارد هم تشکری کرد و کیف رو گرفت و بعد دستش رو جلو برد و گفت :

_ ممنون هیونگ ، من دانش آموز سال اول چوکیو هیون هستم.

سونگمین باز هم لبخندی زد و دست کیوهیون رو به گرمی فشرد :

_ منم لی سونگمین هستم ، سال دومی ام.

بعد از آن دستشو به سمت دهن کیوهیون برد که کیو سرشو عقب کشید ، خنده ریزی کرد:

_ با اینکه یه مشت بوده اما انگار کار خودشو کرده و خونیت کرده

دستشو جلو برد و کنار لب کیوهیونو با دستمالی که توی دستاش بود پاک کرد . کیوهیون دستمال رو از دست سونگ مین گرفت و گفت :

_ هیونگ میتونم بپرسم چرا این کار رو کردی؟ چرا خودت رو به خاطر یه سال پایینی درگیر کردی اونم یه سال پایینی که تازه وارده و خودش باعث این دردسر بوده!!!

سونگمین لبخندی زد و جواب داد :

_ فکرکنم همین چندلحظه پیش به این سؤال جواب دادم

_ یعنی باید باور کنم؟!

_ با خودته اگه خواستی میتونی باور نکنی اما بعضی از حقایق تلخ نیستند.

این رو گفت و به سمت کلاسش حرکت کرد و بعد از چند قدم به سمت کیوهیون که هنوز  نگاهش میکرد چرخید :

_کیوهیون از دیدنت کلی خوشحال شدم ، اعتماد بنفست رو خیلی دوست داشتم سعی کن حفظش کنی ، امیدوارم به زودی باز ببینمت

بعد اروم دستش رو تکون داد و چرخید و بسمت کلاس حرکت کرد.

چه شخصیت دوست داشتنی داشت ، این حرف دلش بود. از حرفای سونگمین خوشش اومده بود برای همین بلند صدا زد :

_ سونگمین هیونگ منم امیدوارم بازم ببینمت، درضمن همون یه مشت کارشو برای تو هم کرده.

بعد به گونه اش اشاره کرد که سونگ مین دستشو بروی گونه اش گذاشت و از درد کمی چشمش را تنگ کرد، بعد لبخندی به کیوهیون تحویل داد و گفت :

_ اینو به خاطر دوست جدیدم تحمل میکنم .

بعد به کلاس رفت.

***

چند روزی گذشت و نتونسته بودند همدیگه رو ببینند . تا اینکه یکی از روزها که سونگمین برخلاف روالش به حیاط رفته بود و زیردرخت گیلاس پرشکوفه نشسته بود و با خودش درباره امتحان ریاضی فکرمیکرد، صدای آشنا و جذابی توجه اش رو جلب کرد :

_ هیونگ این حالت بیشتر بهت میاد تا دعوا...

سونگمین که صدا را شناخته بود دستاشو که از پشت روی نیمکت گذاشته و تکیه گاه خود کرده بود و سرش که بالا بود و به شکوفه ها نگاه میکرد را به حالت عادی برگرداند و به کیوهیون نگاهی کرد و در حالی که لبخندی به لب میاورد و گفت :

_ هی !! کیوهیون ...

لبخند روی لب کیوهیون توجه سونگمین رو به خودش جلب کرد .

اولین باری بود که کیوهیون در این چندهفته ای که آمده بود لبخندی به لب آورده بود آن هم برخلاف تصورش برای یک پسر که مانند فرشته ها شده بود  درآن لباس و شلوار سپید ... تصویر سونگمین که مانند دخترها به شکوفه ها نگاه میکرد و لبخندی به لب داشت ، زیبا و جالب بود .

_ تو هم این حالت بیشتر بهت میاد تا اون قیافه خشک...

کیوهیون که متوجه منظور سونگمین شده بود کنار سونگمین نشست و لبهاشو به هم فشرد و گفت :

_ اما من بیشتر که نه بهتره بگم اکثر اوقات اون حالتی هستم چون اون حالت را بیشتر دوست دارم ... جاذبه ی بیشتری دارم ، مگه نه؟!!

این رو گفت و به صورت سونگمین که با چشمای درشت شده اش در حالی که لبخندی به لب داشت به او نگاه میکرد، نگاه کرد. سونگ مین لباشو به نشونه ی فکرکردن روی هم فشرد بعد گفت :

_ شاید ...

کیوهیون متوجه شد که سونگمین مثل اولین باری که دیده بودش نیست برای همین ، پرسید :

_ هیونگ راستی داشتی به چی فکر میکردی؟

سونگ مین بلافاصله بدون اینکه حتی به کیوهیون نگاهی بیندازد گفت :

_ آخرهفته امتحان ریاضی دارم اما کم آوردم ، من کلا باید ریاضی رو خیلی بخونم تا یاد بگیرم و امروز معلممون گفت امتحان داریم اصلا با خودش نمیگه این همه سرفصل رو نمیشه توی سه روز خووند...

همینجور که با اون صدای لطیف و شاکی حرف میزد دستاشو هم جلو صورتش که روبه زمین بود تکون میداد ، کیوهیون حتی متوجه نشد که باز سونگمین لبخند رو به لبهاش آورده ، دستشو رو پای سونگمین گذاشت و مصمم پرسید :

_ هیونگ میخوای من بهت طوری یاد بدم که کاملتر از کامل بنویسی؟

سونگمین باتعجب نگاهی به کیوهیون انداخت و بعد ریزخندید که کیوهیون پوزخندی زد و سرشو کج کرد به او نگاه کرد و گفت :

_ برای چی داری میخندی؟

_ آخه فکرشو نکردی من سال دومیم و ریاضی که من میخونم با ریاضی سال اولیها فرق داره؟!ها؟!

کیوهیون که تازه متوجه دلیل خنده سونگمین شده بود گفت :

_ خودمم این رو میدونمم...

بعد صدای خودشو از دلخوری به هیجان تبدیل کرد :

_ هیونگ اصلا میدونی دو سال من از تو کوچیکترم

سونگ مین باتعجب به او نگاهی کرد و پرسید :

_ چرا دو سال ؟!! تو نهایتش با من یکسال تفاوت سنی داری، من اول 86 دنیا اومدم، تو کی به دنیا اومدی؟

شیطنت به سراغش اومد برای همین جواب داد :

_اگه امتحان ریاضی رو کامل شدی بهت میگم درحال حاضر همین قدر بگم که من دوسال رو باهم خوندم و اگه بشه میخوام امسال هم همینکار رو بکنم، پس کمک به تو مثل کمک به خودم میمونه، در ضمن من توی ریاضی خیلی خوبم!!!

سونگمین از اعتمادبنفس کیوهیون لبخندی زد ، که کیوهیون ادامه داد :

_ حالا میخوای کمکت بکنم یا نه؟

سونگمین با اشتیاق سرشو تکون داد و گفت :

_ باشه ، پیشنهاد بدی نیس!! حالا کجا و کی؟

_ از همین امروز... استراحت بعدی و وقت ناهار بیا همین جا تا بعدش درباره بقیه اش فکر کنیم

توی این سه روز کیوهیون با اشتیاق از کلاس بیرون میومد ... بعد از مدرسه به کتابخونه می رفتند ... روز دوم سونگمین از او خواست به خانه ی آنها بروند اما کیوهیون قبول نکرد و قول داد بعد از امتحان به خانه اش برود ...

روز امتحان بود کیوهیون به کلاس سونگمین آمده بود که سونگمین او را دید جلو رفت و گفت :

_ کیوهیون... اینجا چیکار میکنی؟!!

لبهاشو روی هم فشرد و جواب داد :

_ اومدم بهت بگم تو بهترین کسی بودی که من بهش ریاضی یاد دادم... من میدونم که کامل میشی ...

بعد دستش را مشت  کرد و بالا و به جلوی صورتش آورد که سونگمین هم روحیه گرفت و او هم دستش و بالا آورد و گفت :

_ ممنون ،تو هم معلم خوبی بودی؟!!

کیوهیون بازلبهاشو روی هم گذاشت و سرشو باافتخار تکون داد ، که سونگمین متوجه شد کیوهیون ادای او را درآورده که کیوهیون گفت :

_ خودم این رو میدونستم...

بعد هم فرصت نداد و رفت...

امتحان را به راحتی داد و با تمام وجود از کیوهیون ممنون بود ، که در سه روز کمکی به او کرده بود که او حداقل به یک هفته برای تنها انجام دادنش به زمان نیاز داشت.

اما آنروز دیگه کیوهیون رو ندید ... فردای آنروز به زیرهمون درختی که باهم وقتی توی مدرسه بودند و درس میخواندند رفت و باز شروع کرد بدیدن شکوفه ها... اما کیوهیون نیامد به کلاسش رفت بچه ها گفتند که ندیدنش ...

انگار به مدرسه نیامده...


******

پی.اس :

 ویرایشش سختتر از نوشتنشه!!!

_ خوشتون اومد؟! دوست داشتید؟! نحوه ی آشناییشون چه طور بود؟!

_ فکر میکنید کیوهیون چرا نیومد مدرسه؟!

_ از اینکه این دوتا اینقدر باهم دوستن خوشتون میاد یا دوست دارید مثل بقیه ی فیکا بزنن به پر و بال هم؟! فکر میکنید ماجرا خوش میمونه؟! 

_ خب دیگه بریم برای تیزر تا ببینم چقدر کنجکاو  میشید :

****

آنچه در پارت سه خواهید خواند :

_ تاحالا کجا بودی؟!!

_ چرا خودت نیستی؟ مثل همیشه باش ... او هم فقط خودشو میبینه ندیدی چه جوری باهات حرف زد ... انگار ازت طلب داره...

_ برای چی همچین مزخرفی بهش گفتی؟!!

_ چرا همیشه فکرمیکنی باید سرد باشی وقتی اینقدر میتونی مهربون باشی؟

_ من خودم اندازه سه نفر توانایی و قدرت و ارزش دارم...

_ آخه میخواد من به دانشگاه معتبری برم و بعد کارشو ادامه بدم

_ باورم نمیشه!!

_ اعتراف صادقانه ای بود

_ بدک نبود ، از اون چیزی که فکر میکردم بهتر بود ...

_ یعنی واقعا به هیونا حسادت میکنم؟!!

****

خب حدساتون رو بهم بگید!!!

_ منتظرم هستید؟!

دوستون دارم دوستای گلم...







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه