تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیکشن پسربلورین _ پارت 1
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







به نام خداوند دوستی ها

*************************************** 

نام داستان : پسر بلورین (کاش برای من می تپید...)

***************************************

فصل اول

صدای سنگی که با پنجره برخورد کرد باعث شد به سوی پنجره برود . از اینکه فرد پایین پنجره کی بود مطمئن بود برای همین با عصبانیت نفسش رو بیرون داد و پنجره رو باز کرد.

 پایین پنجره در حالی که داشت سرک میکشید که نگهبان کجاست ایستاده بود. حواسش به او که پنجره رو باز کرده نبود. به چهره نگرانش نگاه کرد و آرام خندید اما بعد صورت جدی به خود گرفت و گفت :

_ هی بازم که سنگ زدی به شیشه؟

از سرک کشیدن دست کشید و متوجه بالا شد. دستش رو تکون داد و آروم گفت :

_ سلام ، الآن نگهبان میاد!!!

با همون حالت جدی چشماشو تنگ کرد و عصبی گفت :

_ الآن که توقع نداری کمکت کنم از اینجا بیای بالا چون دفعه پیش فکر کنم خیلی واضح بهت گفتم که آخرین باریه که بهت کمک میکنم و خلاف مقررات خوابگاه عمل میکنم....

با حالت ملتمسانه نگاهی کرد و گفت :

_ این بار باشه آخرین بار!! هان؟، الآن مسئول خوابگاه میاد برای سرکشی و بعد خاموشی رو میزنن...

خواست شیطنت کند با همان چهره جدی گفت :

_ خب به من چه ؟ من که توی اتاقم... خاموشی هم که زدن میخوابم دیگه

_ اَه... شوخی نکن دیگه... الآن نگهبان میاد...

صدای پای نگهبان باعث شد که به پشت دیوار بره

_ کسی اونجاست؟

حسابی وجودش رو شیطنت پرکرده بود برای همین صدا کرد :

_ آجوشی من بودم داشتم با کسی حرف میزدم

نگهبان سرش رو بالا به سمت یکی از اتاقای طبقه دوم گرفت جایی که او ایستاده بود گرفت و بعد در حالی که سرش را برای پیداکردن کسی به اطراف میچرخوند گفت:

_ با کی این وقت شب؟؟!!!

خودشو بیشتر به دیوار چسبوند و توی دلش گفت :

_ انگار توی این همه سال درست نشناختمت خیلی بی معرفتی ...

نگهبان به سمت دیوار حرکت کرد که گفت :

_ با دوست دخترم

و بعد موبایلشو نشون داد و ادامه داد :

_ تازه با هم قرار میذاریم برای همین حرف زیاد داریم برای گفتن و چون نمیخوام هم اتاقیم متوجه بشه اومدم پای پنجره نشستم و آروم باهاش حرف میزدم.

نگهبان کمی شکش کمتر شد ولی گفت :

_ هم اتاقیت الآن کجاس؟

از بازی که شروع کرده بود یک لحظه پشیمون شد ولی با اعتماد به نفس گفت :

_ الآن اینجا نیس...

باترس توی دلش گفت :

_ واقعا که خیلی نامردی...

نگهبان که صورت پر از آرامشش رو دید گفت :

_ یعنی الآن کجاس؟

خنده ریزی کرد و گفت :

_ دوش میگیره میخواهید صداش کنم...

نفسشو آروم بیرون داد  و خیلی اروم در حدی که خودش میشنید گفت :

_ احمق در حد مرگ ترسوندیم

نگهبان که انگار راضی شده بود . اخمی کرد و گفت:

_ پسرجون  دیگه اینموقع شب نیا پای پنجره و اگه حرفی هم با دوست دخترت داری وقتی دیدیش بهش بگو اینجوری قشنگترم هست.

دستش رو به نشونه ی اطاعت روی پیشونیش گذاشت.

بعد از رفتن نگهبان از پشت دیوار بیرون آمد و گفت :

_ خیلی بیمزه ای!! داشتم سکته میکردم.

لبخندی پر از شیطنت زد و گفت :

_ سلام... کی از حموم بیرون اومدی؟

نیشخندی زد و گفت :

_ واقعا که!! حالا رو تختی رو بنداز وقتی اومدم بالا بهت میگم کی بیرون آمدم.

روتختی را براش پایین انداخت و به آرومی به بالا کشیدش... در حالی که بالا میرفت با دلخوری گفت :

_ کی میشه از دست این خوابگاه راحت بشیم؟

ساختمان خوابگاه سه طبقه بود و اتاق آنها طبقه دوم بود و هربار که دیر میرفت با کلی دلخوری و اینکه کی از دست این خوابگاه راحت میشیم... خودشو بالا میکشید... و همیشه  جوابش این بود : 

_ اگه تو بذاری بزودی راحت میشیم

اما این دفعه جوابش فرق داشت . دستش رو دراز کرد و دست او را گرفت و گفت :

_ من بزودی میرم اما تو با اینکارات حتما اخراج میشی.

ایستاد و لباسش رو مرتب کرد و گفت :

_ حالا اینجور که تو میگی انگار چیکار کردم... راستی از کی تا حالا تو دو.ست //دختر داری که من خبر ندارم؟ بعدم تو بدون اجازه من حق نداری به کسی جز من فکر کنی!!!

پوزخندی زد وگفت :

_ چطوره تو میتونی دو/ست// د.ختر داشته باشی و من بدبخت به خاطر اینکه جنابعالی دوست دارین با عشقتون برین بیرون باید دو شب درمیون کلی بترسم و بعدم وزنت رو تحمل کنم و عین دزدا با رو تختی از دیوار بکشمت بالا اونوقت من حق ندارم دو..ست /دخ.تر داشته باشم؟

بعدم اخمی کرد و سرشو جلو آورد و به چشای مشکی کیو هیون نگاه کرد و گفت :

_ برای چی من باید به تو فکر کنم ؟

جدی شد و گفت :

_چون من میگم ...

از قیافه جدیش خنده اش گرفت که یک آن کیوهیون بغلش کرد و گفت :

_ چون من عاشق این لبخندم ... من عاشق چشمایی هستم که همراه لبت میخندن ... عاشقتم پسر و تو مال منی و اجازه نمیدم به کس دیگه ای فکر کنی ...

خودشو از بغل کیو بیرون کشید و مشتی به شونه ی کیوهیون زد و گفت :

_ بسه بسه من هیونا نیستما ...

خنده شیطنت باری زد و گفت :

_ از هیونا هم برام عزیزتری...

لباشو روی هم فشرد و یکی از ابروهاشو بالا برد و گفت :

_ آره جون خودت اگه برات مهم بودم که این قدر عذابم نمیدادی... من به خاطر تو هفته ای سه چهار کیلو وزن کم کردم.

کیوهیون در حالی که به سمت دستشویی میرفت تا دست و صورتشو بشوره گفت :

_ بابا تازه سه هفته اس من با هیونام ، چرا اینقدر غر میزنی ، هانی جونم ...

_ کیو یه بار دیگه به من بگی هانی من میدونم و تو...

با صابون بازی میکرد و با صدای بلند گفت :

_ باشه حالا چرا عصبانی میشی !!! تو با من شوخی میکنی منو به سکته میندازی ولی من نمیتونم...

در حالی که داشت حوله کیوهیون را براش میبرد ادامه داد :

_ تا باشی وقتی دنبال عاشقانه بازیات هستی یادت باشه یه خوابگاهی هم هست ، یه دوست بدبختی هم هست که باید بعدش جورت رو بکشه....

این رو گفت و بیرون دستشویی ، رو به در دستشویی که باز بود ایستاد که کیوهیون با صورت خیس در حالی که بیرون میومد و لبخند شیطانی روی لب داشت گفت :

_ نکنه حسودیت میشه ، مین ؟!! ها

با شیطنت همیشگیش به چشمای براق سونگمین نگاه کرد که سونگ مین با نیشخندی گفت :

_ به تو؟!! عمرا...

دستاشو جلو برد تا سونگمین جلو بیاد و حوله رو بدستش بده و گفت :

_ نه خیر ، به هیونا...

با این حرفش شرورانه به سونگمین نگاه کرد که سونگمین حوله رو پرت کرد تو صورتش و گفت :

_ میشه ساکت بشی

کیوهیون خندید و با همون شیطنت و شرارت گفت :

_ پس حسودیت میشه ، من که میگم عاشقتم پس برا چی حسادت؟!!

_ ساکت شو تا نزدمت...

صدای درباعث شد کیوهیون دست از شیطنت برداره و به سمت در بره . مسئول خوابگاه بعد از بررسی حضور پسرا رفت.

که سونگمین رو به کیو گفت :

_ برو حموم و لباسات رو هم بذار توی سبد ، فردا صبح کلاس ندارم میرم خشکشویی... لباسای تو هم میبرم.

کیوهیون لباس تمیزی برداشت و گفت :

_ باشه!! هرشب همین رو میگی که لباسامو بذارم توی سبد آخه من کی لباسام رو نذاشتم توی سبد...

_ چون همیشه گفتم گذاشتی...

فشاری به روی لبش آورد بطوری که انگار بزور میخنده و گفت :

_ راست میگی...

شیطنت را وارد کلامش کرد و گفت :

_ میخوای با هم بریم؟

_کجا ؟ خشکشویی خوابگاه!! نه تو فردا کلاس داری...

کیو بصورت معصومانه سونگمین که دلسوزانه داشت باهاش حرف میزد نگاهی کرد ، چقدر این صورت بی نقص بود ... پوست سپید و صاف ، لبای برجسته و بینی کوچک و تیز ، ابروهای و موهای لخت و نرم مشکی که با پوستش هماهنگی   داشت و از همه مهمتر چشمان گرم و مهربان ،معصوم و براق سونگ مین همه و همه برای کیوهیون دوست داشتنی بود، اخم و جدیتش را دوست داشت چون وجه مردانه ای از سونگ مین رو نشون میداد ، خنده اش رو دوست داشت چون معصومیت و لطافتش رو نشون میداد... گاهی اوقات با خود فکر میکرد چرا سونگمین دختر نیس؟

_ نه خیر حموم رو میگم...

_ هی چو کیو هیون زود از جلوی چشمام دور شو...

در حالی که میخندید به سمت حمام رفت و گفت :

_ خب چرا جوش میاری؟ یه روزی از اینکه پیشنهادمو قبول نکردی پشیمون میشی...

در حالی که لبخندی به لب داشت روی تختش دراز کشید و گفت :

_ حالا هم پشیمونم!!!

در حالی که شیرآب را باز میکرد بلند گفت :

_ دیدی گفتم ؟

_ پشیمونم که باهات دوستم...

سالها از دوستیشون میگذشت ، تعداد سال های دوستیشون به هشت رسیده بود ... 

سونگ مین در حالی که به صدای کیوهیون ،که طبق معمول و عادتش وقتی به حمام میرفت شروع میکرد به خواندن ، گوش میداد شروع کرد با خودش فکر کردن :

 چقدر این صدا گرم بود چقدر زود قلبش را تسخیر میکرد و چقدر صاحب این صدا وجودش برایش ارزشمند بود...

به قاب عکسشون که چندماه پیش باهم گرفته بودن نگاه گرد...

 چشمان مشکی و پرعمق کیوهیون برایش خیلی دوست داشتنی بود... هروقت شرارت کودکانه و شیطنت در چشمانش موج میزد و لبخندی پر از شیطنت میزد، چند لحظه خود را مجذوب او میدید ... لبان زیبا و موهایی که همیشه روی ابروانش بودند صورتش را زیبا نشان میدادند ... از همه مهمتر صدای گرم کیوهیون بود که همیشه توی گوشش زنگ میزد هرگاه ناراحت بود با آن صدای گرم دلداریش میداد و هرگاه میخندید با آن خنده گیرا همراهیش میکرد... به خاطراتش که نگاه میکرد تنها چیزی که همیشگی بود حضور کیوهیون بود ... و برای همین بود که کیوهیون برای او خاص بود با حضوری گرم . 

برای او کیوهیون مانند تکیه گاه بود تکیه گاهی همیشگی که حضورش به او امید و گرما، صداش به او انرژی و لبخندش به او جرأت میداد...

به گذشته رفت به اولین باری که همدیگه رو دیده بودند...


********

پی.اس :

1. خوب بود؟! بنظرتون قراره همین طور پیش بره؟!

2. متوجه شدید چرا گفتم با فیکایی که حداقل من خوندم فرق داره؟! درسته چون من ندیدم که توی هیچ فیکی اول داستان مینی و کیو باهم دوست باشن همیشه با دعوا و ترس و بداخلاقی و اینا شروع میشه .... اما اینجا همونطور که دید با هم دوستن ... از نوع شیش دونگش هم هستن...
3. منتظرم میمونید؟! میخوام یه کار جالب رو از اینجا کلید بزنم ، میخوام تیزر برم ، چون میخوام اگه ایده خوبی بود اینکار رو برای پسران انجام بدم ، یه جورایی این فیکم رو موش آزمایشگاهی اون یکی میخوام بکنم ...

_ چی شده؟ اینجا چه خبره؟

_ دیگه تمومش کن !!

_ هی لی سونگ مین دیگه از تو انتظار نداشتم...

_ تو که تازه اومدی کی با سونگ مین که یه سال بالایه دوس شدی؟

_ ممنون هیونگ ، من دانش آموز سال اول چوکیو هیون هستم.

_ هی !! کیوهیون ...

_ برای چی داری میخندی؟

_ باشه ، پیشنهاد بدی نیس!! حالا کجا و کی؟

سونگ مین خیلی ترسیده بود و ... 

* خوب بود ؟! اینکار رو اولین بار توی فیک انگلیسی دیدم بنظرم پیشنهاد خوبی بود ... به نظر شما چی ؟! کنجکاو کننده نیس؟!!!
اگه خوبه بگید چون برای پسران آبی فکر کنم جالب بشه ...





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه