تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 9
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







******************************** 

فصل نهم : پس برای چی اینجایی؟!

********************************

_ چی؟! شیوون چیکار کرد؟!

پسرک با ترس سرش رو پایین انداخت و گفت :

_ شیون شی ، اجازه نداد که کارا درست پیش بره...

_ بهش گفتی داشتی چه غلطی میکردی؟!

توجه کیوهیون و پسر به پشت سر و قاب در که میزبان هیکل شیوون بود ، جلب شد که شیوون با عصبانیت به سمت کیوهیون رفت و در حالی که با دلخوری به چشمهای کیوهیون نگاه میکرد ، گفت :

_ لااقل برای نقشه هات کسی رو انتخاب کن که دقیقا نقشه تو رو پیش ببره نه نقشه کثیف خودشو..

کیوهیون پوزخندی زد و گفت :

_ چیه گریه کرد و دلت به رحم اومد؟! مگه چه کار میتونسته بکنه جز اینکه گفتم بترسونتش...

شیوون پوزخندی زد و گفت :

_ بترسوندتش؟! اونم با کثیف ترین راه ممکن!؟

کیوهیون گیج شده بود با سردرگمی به شیوون نگاه کرد و گفت :

_ منظورت چیه؟!

شیوون عصبانی شد و گفت :

_ تو که سر در نمیاری برای چی اصلا دستور میدی؟!

_ شیوون حرف میزنی؟!

_ اگه سر نرسیده بودم نمیدونم چی میشد ، حتما اون بیچاره رو به خاطر حس انتقام جویی مسخره تو به لجن کشیده بود ... از یک سانتی متری سونگمین کشیدمش کنار ... واقعا که کیوهیون ، اومدم اینجا تا با مشت یکی بزنم توی صورتت که به خاطر غرور احماقانه ات نخوای کسی رو نا/پاک کنی ولی حالا میبینم تو خودت قربانی این حماقت شدی ...

شیوون این را گفت و از اتاق " دی چهار " خارج شد ، کیوهیون به پسر که با ترس به او نگاه میکرد و میلرزید ، با خشم نگاهی کرد و داد زد :

_ احمق چی کار کردی؟!

_ م..من...من ف..فقط ...

_ خفه شو ، من به تو گفتم بترسونیش نه اینکه ...

کیوهیونم از تصورش خجالت کشید و گفت : 

_ از جلوی چشمم ، گمشو تا اخراجت نکردم ...

دستهاش را درون موهاش فروبرد و شروع کرد به بالا و پایین کردن عرض اتاق ، حماقت کرده بود و حس خوبی نداشت اما این دلیل نمیشد که کوتاه بیاید و جابزند ، باید کاری میکرد که سونگمین از او در برابر دوستانش عذر بخواهد ، دستش را مشت کرد و به کف دست دیگرش میکوبید ، که ناگهان فکری به ذهنش زد ، فکری جالب و شیطانی که باعث شد لبخندی شیطانی به ل/ب بیاورد ، یسونگ و اونهیوک هرکدام دست بر شانه دخ//تری وارد اتاق شدند و کیوهیون را در حالی که با خود میخندید و راه میرفت ، دیدند...

_ یسونگ ، به نظرت باز داره به چی فکر میکنه؟!

یسونگ لحظه ای به اونهیوک نگاه کرد و بعد در حالی که حلقه دستانش را به دور شانه دخترک محکم میکرد به کیوهیون زل زد و گفت :

_ حتما بازم داره ، برای آزار یه نفر نقشه میریزه ...

کیوهیون متوجه حضور یسونگ و اونهیوک شد و گفت :

_ هی شما دو تا اینجا چیکار میکنید ؟!

اونهیوک انگشتانش را درون انگشتان دختری که همراهش بود ، قفل کرد و گفت :

_ تو باید بگی این موقع اینجا چیکار میکنی ساعت هشته و باید خونه باشی!! مگه امروز شنبه نیست؟!

_ امروز از شام خانوادگی خبری نیست ...

یسونگ خندید و جلو رفت و گفت :

_ تو که فقط توی هفته یه بار میبینیشون پس چرا باز از اینکه نمیتونی ببینیشون خوشحالی؟!

کیوهیون نیشخندی زد و گفت :

_ تا وقتی به رفتارشون با هیونگ ادامه بدن ، منم روز به روز ازشون متنفرتر میشم... شما برای چی اینجایید ؟!

به دخترها نگاهی کرد که اونهیوک با شیطنت گفت :

_ ما امشب برای خودمونیم ، خود خودمون ....

_ از شما دو تا انتظاری بیشتر از این نمیره ...

***

سونگمین به زیر دوش رفت ، حس میکرد تمام بدنش کثیف است یکساعتی بود که در حمام بود و چندباری دوش گرفته بود ولی هربار که شیر را میبست باز حس کثیف بودن به او دست میداد، به خود قول داد این بار آخرین بار باشد ، به زیر دوش رفت ، در تمام این مدت از ظهر تا آن لحظه از فکر به اتفاقی که افتاده بود، سرباز زده بود و موفق هم شده بود ، اما ناگهان حسی بدی به او دست داد و گرمایی را روی گردنش حس کرد با دست گردنش را مالید ، چهره ی عصبانی شیوون جلوی چشمانش رد شد . اگر او نبود معلوم نبود چه اتفاقی افتاده بود این فکر تمام ذهنش را مشغول کرده بود ، دست به آینه ی بخار گرفته ی حمام کشید و به صورتش خیره شد سوزش چشمانش نشون میداد که اشک میریزد اما قطره های آب مانع از تشخیص این موضوع میشدند و تنها وقتی لبهایش را روی هم مالید شوری قطره ای که وارد دهانش شده بود به او ثابت کرد که اشکهایش هنوز حضور دارند ...

از حمام بیرون آمد و کنار دونگهه روی زمین نشست و به همراه او شروع به دیدن تلویزیون کرد ، سریال هنوز تمام نشده بود که صدای موبایل باعث شد سرش را از روی پای دونگهه بردارد و بنشیند و به ساعت نگاه کند ساعت هفت و نیم را نشان میداد به صفحه موبایلش نگاه کرد و جواب داد :

_ سلام لیتوک هیونگ...

_ سونگمین اینجا امروز خیلی شلوغه، یه سفارش دارم نمیتونم برسونمش میتونی کمکم کنی؟!

_ حتما هیونگ ، همین الآن لباس میپوشم و میام

_ ممنون مین آ

سونگمین با عجله لباس گرمی پوشید و به سمت رستوران رفت ، غذا را از لیتوک گرفت و به سمت در رفت که لیتوک صداش کرد ، جلو رفت و با نگرانی که در چشمها و صداش نمایان بود گفت :

_ اتفاقی افتاده امروز؟! چرا صورتت رنگ پریده است ؟! امروز چه بلایی سرت آوردن؟

سونگمین لبخند مصنوعی زد و گفت :

_ سر درد دارم وگرنه مشکلی نیست و امروز هم خیلی روز آرومی داشتم...

لیتوک ، سونگمین را ناگهان در آغوش کشید و گفت :

_ پس منم امیدوارم همینطور که میگی باشه ... میدونی که چقدر برای من مهمی؟!

سونگمین از حس آرامشی که لیتوک به او داده بود ، لذت برد لبخندی زیبا به او تحویل داد و سرش رو به نشونه موافقت تکان داد وبعد از خداحافظی از رستوران بیرون آمد...

از اتاقشان بیرون زد و شروع کرد با موتورش در خیابان ها پرسه زدن ، نمیدانست دلیل ناراحتیش چیست ؟! هرچه بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه ای میرسید ، نمیدانست دقیقا کجاست ؟! موتورش را کنار خیابان پارک کرد و شروع به قدم زدن کرد کنار کتابفروشی رد میشد که مجله ای توجه اش را جلب کرد آن را خرید، در حالی که قدم میزد به صفحات آن نگاه میکرد ، نیمکتی کنار خیابان باعث شد به سمت آن برود ، روی آن نشست و به مجله خیره شد ، ورق میزد و اشتیاقش برای دیدن صفحه مورد نظرش کمتر میشد ...

سفارش را تحویل داد و شروع به پیاده روی کرد ، مجبور شده بود با تاکسی فاصله را طی کند و برایش عجیب بود که خانواده ای در این محله از رستوران آنها غذا سفارش داده بودند ... قصد داشت با اتوبوس بازگردد برای همین شروع به پیاده روی کرد تا ایستگاه اتوبوس را پیدا کند ، چند دقیقه ای از پیاده رویش نگذشته بود که ایستگاه اتوبوس را پیدا کرد با خوشحالی به سمتش دوید که ناگهان چهره ی آشنایی را روی نیمکت چند متر بعد از ایستگاه دید ، چشمانش را چندبار به هم زد ولی باز هم تصویر شیوون بود که جلوی چشمش خودنمایی میکرد ، کنار شیوون رفت ، خودش را با مجله ی مد مشغول کرده بود ، متوجه حضورش نشده بود ، به چهره پر از تردیدش نگاه کرد ، امروز برای دومین بار در صورتش حسی را دیده بود ، چهره ی عصبانی شیوون را بیاد آورد و لبخندی به روی ل/بش نشست و حالا تردید بود که در صورتش موج میزد ، صفحه میزد ولی به عکسها دقت نمیکرد ناگهان با ورق زدن صفحه دیگری متوجه شد شیوون با دقت و نگاه خاصی به عکس نگاه میکند به صفحه نگاه کرد و متوجه شد شیوون به عکس مدل جوان و معروف کشور " یوری " نگاه میکند ،ذهنش پر از سوال شده بود ، با صدای آرومی به طوری که شیوون را نترساند گفت :

_ شیوون شی شما هم طرفدار مدل "یوری" هستین؟!

شیوون جاخورد با تعجب به صورت خندان سونگمین نگاهی کرد و گفت :

_ تو اینجا چیکار میکنی؟! از کی اینجایی؟!

_ سفارش یه مشتری رو رسوندم و اومدم برم به ایستگاه اتوبوس که دیدمتون ، حدود پنج دقیقه ای میشه...

شیوون نیشخندی زد و گفت :

_ برای بار اوله میبینم کسی با اتوبوس سفارش میبره ... مگه مغازتون وسیله نداره، در ضمن مگه چقدر مغازتون دوره که با اتوبوس میری!

سونگمین اخمی کرد و گفت :

_  اتفاقا رستورانمون وسیله داره ولی چون امروز رستوران شلوغ شده بود ، رییسم خواست من کمکشون کنم ،با تاکسی اومدم چون حدود 17 ایستگاه اتوبوس مغازه مون با اینجا فاصله داشت برای خودم هم عجیب بود چرا کسی از این محله به ما  سفارش داده که متوجه شدم پدربزرگ خانواده قبلا توی محله ما زندگی میکرده ... حالا شما بگید...

شیوون ل/بهاشو روی هم فشرد و سرش را تکان داد و بعد به عکس خیره شد و گفت :

_ چقدر مدل "یوری" رو میشناسی؟!

سونگمین انگار سؤال جالبی ازش پرسیده شده کاملا خودش را جابجا کرد و رو به شیوون که نیمرخش را میدید گفت :

_ من زیاد اهل تلویزیون نیستم اما مدل "یوری" رو خوب میشناسم ، دختریه که هر پسری آرزوی حتی یه بار دیدنش رو داره ... قد بلند ، خوش اندام و زیبا ...

شیوون به لحن کودکانه او با لبخندی جواب داد که سونگمین ادامه داد :

_ خیلی دلم میخواد حتی یکبار از نزدیک ببینمش تا بهش بگم خیلی به هدفش احترام میذارم ، چون دختر ایده آل و الگوی منه...

شیوون با تعجب به صورت سونگمین نگاه کرد و گفت :

_ " یوری" الگوته؟! مگه میشه یه دختر الگوی یه پسر باشه؟!

سونگمین ل/ب پایینش را گاز گرفت و گفت :

_ میشه ...چون من از وقتی متوجه شدم به خاطر کمک به یونیسف هرسال فقط یه بار و به اندازه یه ماه میتونه به خانوادش سربزنه بیش از حد ازش خوشم اومد ...

_ این قدر برات کمک به یونیسف جالبه؟!

سونگمین با برق خاصی در چشمهایش سرش را تکون داد و گفت :

_ چون من میدونم که چقدر نداشتن پشتوانه و تکیه گاه و فقر میتونه سخت باشه ...

شیوون از جایش بلند شد و به ایستگاه اتوبوس اشاره کرد و گفت :

_ اتوبوست داره میاد ...

سونگمین بلند شد و احترامی گذاشت و گفت :

_ میخواستم بابت امروز ازتون تشکر کنم ، شیوون شی...

_ میشه به من نگی شیوون شی؟!

سونگمین نارحت شد و گفت :

_ پس چی بگم؟!

_ بهم بگو "هیونگ" اینجوری راحتترم...

سونگمین لبخند زیبایی به شیوون تحویل داد و خم شد و احترامی گذاشت و گفت :

_ بازم ازتون متشکرم ، هیونگ...

کمی پشت به ایستگاه راه رفت برای شیوون باز احترامی کوتاه گذاشت و بعد سریع به سمت اتوبوس دوید ، حس خوبی داشت اصلا با شیوون احساس غریبگی نمیکرد و درخواست شیوون نیز نشان میداد که او نیز همین حس را دارد ...

به اتوبوس نگاه کرد ، سونگمین در آخرین لحظه از درون اتوبوس نیز برایش احترام گذاشته بود، لبخندی زد ... بعد از چندلحظه به خود آمد و متوجه شد که چنددقیقه ای است که به مسیر رفتن سونگمین با لبخند نگاه میکند ، برایش عجیب بود که پسری باعث لبخندش شده ، به سونگمین فکر کرد در این چند دفعه ای که او را دیده بود ، تماما سونگمین حرف زده بود و او مثل همیشه بیشتر شنونده بود ولی موضوع جالب برایش آن بود که اصلا حس بدی نسبت به حضور سونگمین در اطرافش نداشت و باعث شده بود با کسی به جز سه دوستش حرف بزند ... به مجله در دستش نگاهی انداخت "هرپسری آرزوشه او رو ببینه!!" مجله را بست و درون دستانش لوله کرد و به سمت موتورش به راه افتاد ...

****

روی نیمکت نزدیک ساختمان نشسته بود ، عجیب بود که چرا امروز کسی آزارش نمیدهد و فقط به نگاه کردن و پچ پچ کردن با همدیگر اکتفا کرده اند ... هنوز کلاسها شروع نشده بود و دونگهه مانند همیشه برای سرکشی اتاق تمرین رفته بود ... بعد از چند دقیقه دونگهه را دید که با عجله به سمت او میدوید :

_ یه خبر خیلی جالب...

_چیه؟!

_داشتم میومدم که متوجه شدم دو تا دختر دارن درباره ی یه موضوع خیلی جالب باهم حرف میزنن تا جایی که تونستم پشت سرشون آروم اومدم تا بفهمم موضوع از چه قراره ...

_ این بود خبر جالبت؟!

با شیطنت خندید و به دونگهه که اخم دلنشینی کرده بود نگاه کرد که دونگهه گفت :

_ لوس نشو ... نه خیرم خبرم خیلی هم باحاله میذاری بگم یا نه؟!

سونگمین سرش رو تکون داد که دونگهه شروع کرد :

_ داشتن میگفتن که یکی از پسرای سال دومی یکی از دخترای سال اولی رو گول زده و بعد از اینکه یک شب رو باهاش// گذرونده ، ولش کرده رفته ، میگفتن دختره میترسه حامله باشه!!

سونگمین با چشهایی که از تعجب درشت شده بود به دونگهه نگاه کرد و گفت :

_ واقعا؟!

دونگهه سرش رو  تکون داد و گفت :

_ جالب اینه که پسره سال دومیه ، یعنی همسال ماست ، فکر کن...

سونگمین اخمی کرد ، حس بدی از فکر کردن به این موضوع بهش دست داد و با ناراحتی گفت :

_ بنظرمن اصلا هم جالب نیس ...

_ یعنی نمیخوای بدونی کی بوده ؟!

سرش را تکون داد در حالی که  بلند میشد تا به سمت ساختمان برود رو به دونگهه گفت :

_ برام مهم نیس... دوتا بچه پولدار که چشم پدر ،مادرشون رو دور دیدن و حماقت کردن...

باهم به سمت کلاسشان رفتند ، هرچه بیشتر به کلاس نزدیک میشدند نگاه خیره بچه ها بیشتر میشد ...

_ مین امروز یکم عجیب نشدن ؟! بجای اینکه بهت تنه بزنن ، اینجور بهت نگاه میکنن؟!

دستش را روی شانه دونگهه گذاشت و او را بسمت خودش کشید:

_ خودمم داشتم به همین موضوع فکر میکردم، حتما دارن یه نقشه جدید طرح میکنن...

دونگهه هم دستش را دور شانه سونگمین حلقه کرد و پرسید :

_ نمیترسی؟!

سونگمین با اخم سرش را به دو طرف تکون داد ...

وارد کلاس شدند و اولین چیزی که توجه هر دوشان را جلب کرد تخته کلاس بود که روش بزرگ نوشته شد بود : " فکر نمیکردیم اینقدر پست باشی لی سونگمین "...

سونگمین با عصبانیت به تخته نگاه میکرد که دونگهه بلند پرسید :

_ فکر نمیکنید دیگه دارید شورش رو در میارید؟!

یکی از دخترها جلو رفت و با خصومت به چشمهای دونگهه نگاهی کرد و گفت :

_ این دوست توئه که هر کاری دلش میخواد میکنه ...

سونگمین چشمهایش را بست و نفسش را سریع از بینی بیرون داد که دونگهه ادامه داد :

_ فکر نکنم دوست من جز آزار دیدن از شما کار دیگه ای کرده باشه ...

دختر نیشخندی زد که یکی پسرها گفت :

_ جز آزار دیدن ، یه دخترم گول زده ..

سونگمین ل/بش را محکم گاز گرفت و دستش را مشت کرد از همان لحظه ای که وارد کلاس شده بود حدس زده بود شایعه درباره او باشد ، داد دونگهه باعث شد با تعجب به دونگهه نگاه کند این اولین باری بود که دونگهه را اینطور میدید:

_ خفه شو ، میفهمی داری چی میگی؟!

یکی دیگه از پسرها گفت :

_ پس تو رو هم گول زده ؟! چیکار کردی که ولت نکرده؟!

دونگهه به سمت پسر رفت ، یقه اش را گرفت و با عصبانیت گفت :

_ یه بار دیگه دهان کثیفت رو برای تهمت به دوستم باز کنی ، کاری میکنم که تا آخر عمر پشیمون بشی ...

_ لی دونگهه تمومش کن ...

صدای عصبانی و پر از خواهش سونگمین باعث شد یقه پسرک رو رها و به سونگمین نگاه کند ، با دیدن سونگمین دلش لرزید ، چشمانش را بسته بود و سعی میکرد با کشیدن نفس عمیق خودش را آرام کند ، لبش را آنقدر محکم گاز گرفته بود که بریده و خونی بود ، دستهایش میلرزید ، طاقت نیاورد  رو به همکلاسیهایش گفت :

_ کی این حرف رو زده ؟! من میخوام کسی که این ادعا رو کرده  ببینم...

یکی از پسرها با صدایی پر از شرارت گفت : 

_ هووت رو میگی؟!

همه بچه ها شروع به خندیدن کردند ، دونگهه خواست مشتی به پسرک بزند که سونگمین دستش را گرفت و گفت :

_ دونگهه!! خواهش میکنم ، من ، تو و اینا ، بهتر از هرکسی میدونیم که چنین دختری وجود نداره ...

_ داره دلشو بدست میاره ...

سونگمین با چشمانی سرخ از عصبانیت به کسی که این حرف را زده بود نگاه کرد که پسرک ترسید و دست از خندیدن کشید..

_ پس هیونگ.. ؟!

دستی به شانه دونگهه زد :

_ خوب میدونم کی این شایعه رو درست کرده ... 

در حالی که به سمت در میرفت گفت :

_ تا تو تخته را برای تدریس معلم آماده میکنی من برگشتم ...

سونگمین به سمت اتاقی که پسرها در طول مدرسه در آنجا جمع میشوند، حرکت کرد ...

****

_ یسونگ بنظرت برای چی نیم ساعته به در زل زده؟!

یسونگ در جواب سوال اونهیوک شانه ای بالا انداخت و کنار کیوهیون نشست و دستی به شانه اش گذاشت و گفت :

_ چیه باز منتظر کی هستی؟!

کیوهیون با افتخار لبخند زد و گفت :

_ امروز ، روزیه که دیگه حتما برای عذرخواهی میاد ...

اونهیوک روی دسته ی مبل کنار یسونگ نشست و گفت :

_ هنوز درگیرشی؟!

کیوهیون خنده ای کرد ، اونهیوک رو به یسونگ کرد و گفت :

_ مثل اینکه شرط رو بردم یک هفته و دو روز ... که اگر یکشنبه ها رو هم در نظر نگیری بازم یک هفته است ...

یسونگ اخمی کرد و گفت :

_ باشه تو بردی حالا چی میخوای؟!

اونهیوک به فکر فرو رفت ، ناگهان صدای خسته شیوون که مقابلشان نشسته بود توجه اش را جلب کرد :

_ باز چه بلایی سرش آوردی؟!

کیوهیون چشمانش را باریک کرد و گفت :

_ چیه ؟! نترس این دفعه خودم نقشه ام رو عملی کردم ...

شیوون پوزخندی زد و گفت :

_ نمیخوای تمومش کنی ، همه خوب میدونیم که سونگمین کار اشتباهی نکرده ...

_ منم قبول دارم ، واقعا کارش درسته ... اولین کسیه که تونسته دووم بیاره ... دیگه تمومش کن...

کیوهیون به اونهیوک نگاه کرد و گفت :

_ تا ازم عذر نخواد تمومش نمی کنم ...

_ چه بد ، چون من اصلا قصد ندارم ازت عذر بخوام ...

سونگمین بدون هیچ صدایی وارد شده بود و تنها جمله کیوهیون را شنیده بود ... بچه ها همگی به سونگمین نگاه کردند ، از حضور ناگهانیش متعجب بودند که کیوهیون نیشخندی زد و گفت :

_ پس برای چی اینجایی؟!

سونگمین هم در جواب کیوهیون نیشخندی زد و نزدیک کیوهیون رفت و سرش را پایین برد و مقابل کیوهیون گرفت ، لبخند جذابی زد ودندانش را آرام روی ل/بش گذاشت:

_ اومدم بهت نشون بدم چه جوری آدما رو گول میزنم؟!

*****

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه!!! خوب بود؟!

داستان داره کم کم به ماجرای اصلی میرسه ... اگه این پارت زیاد شبیه فیلمنامه بود شما ببخشید ... 

خب ما را حرف خاصی نیست تیزر رو ببینیم :

****

آنچه در پارت 10 خواهید خواند :


_ هی فکر کردی من اسباب بازیتم؟!

_ از اینکه شما رو با صدای بلندم و حرکتام ناراحت کردم ، عذر میخوام ... چاره ای نداشتم ...

_ جرئتش منو یاد یه نفری میندازه ولی هرچی فکر میکنم نمیفهمم کی؟!!

_ هی داری به چی میخندی ، اصلا الآن وقت خنده است؟!

_ هی هی باشه هرچی تو بگی ، بعد درباره اش صحبت میکنیم ...

_ فکر کنم اون برای من نقشه کشیده !!

_ با اون بلاهایی که سرش آوردی ، فکرشم نکن حتی برات بخنده چه برسه به اینکه بخواد باهات ...

_ بالاخره قبول کرده که مدل بشه ، رفت کمپانی تا با عکاس و طراح صحبت کنه...

_ چیه ؟! چون باختی میخوای گریه کنی؟!

_ اینم نقشه جدیدته؟! فکر میکنی من احمقم؟!

_ یعنی این قدر از من بدت میاد ؟!

*****

خب حتما نظر بذارید و حدساتون رو درباره پارت 10 بگید ... 






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه