تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 8
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







*****************

فصل هشتم : فرشته نجات

*****************

_ هی !! بیداری؟!

سونگمین به پهلو چرخید و چشمان منتظر دونگهه را منتظر خودش دید ، دونگهه با نگاهی که از ترس پر شده بود گفت :

_ مین نمیدونم چرا میترسم!! همش صورت عصبانی کیوهیون میاد جلوی چشمام ، اگه بخواد جبران کنه چی؟!

سونگمین اخمی کرد و گفت :

_ برام مهم نیست ، هرکاری میخواد بکنه ، مهم اینه که من شکست نمیخورم ..

بعد از اطمینانی که از سونگمین گرفته بود سرش را چرخاند و چشمهایش را بست و به خواب رفت ... اما سونگمین با یادآوری چشمهای سرخ کیوهیون شروع به لرزیدن کرد ، ترس وجودش را فراگرفته بود، به صورت آرام دونگهه نگاهی کرد ، لبخندی زد و گفت :

_ حتی اگه اتفاقی هم بیفته بازم پشیمون نمیشم... تو عزیزترین کسی هستی که من دارم و حاضرم بخاطرت هرکاری بکنم ...

بعد از ساعتی چشمهایش را بست و به خواب رفت ...

***

در کمدش را باز کرد تا کتابهایش را برای رفتن به کلاس بردارد که کارت قرمزی را بالای کمدش آویزان دید ... کارت را برداشت و با دقت به آن نگاه کرد تنها روی آن علامت گروه "دی چهار" نقش بسته بود ، یکی از پسرها که کنار کمدها رد میشد بعد از دیدن کارت قرمز گروه " دی چهار " در دستان سونگمین که با تعجب به آن نگاه میکرد ، لبخند موذیانه ای زد و بلند داد زد :

_ بچه ها سوپرمن کارت قرمز گرفته ...

سونگمین به آن پسر و بعد به اطرافش که بچه های مدرسه در حال جمع شدن بودند نگاهی کرد ، پوزخندی زد و کارت قرمز را به چهار قسمت تقسیم کرد ،  به زمین ریخت و کتابهایش را برداشت  و بعد از تحویل لبخندی شیطنت بار به جمعیت اطرافش به سمت کلاس رفت ...

پسری در میان آن جمعیت با شرارت بلند بصورتی که سونگمین متوجه شود گفت :

_ " دی چهار" بهمون اجازه داده !! پس چرا شروع نکنیم ؟!!

دونگهه میخواست به کلاس رقص برود ، اما او هیچ علاقه ای نداشت و از دونگهه خواسته بود تنها برود اما با دیدن کارت قرمز و شنیدن صدای بچه ها ترسی وجودش را گرفته بود ، بطوری که آرزو میکرد کاش به همرا دونگهه رفته بود ... بعد از ده دقیقه زنگ کلاس خورد نباید میترسید و یا ترسش را نشان میداد ، حتی اگر لحظه ای کم می آورد به نشانه باختن بود... به کلاس رفت و با خنده شرارت بار همکلاسی هایش روبرو شد به سمت میزش رفت اما از میزش خبری نبود به همکلاسی هایش نگاهی کرد که یکی از آنها گفت :

_ میز سوپرمن بال در آورده و فرار کرده ...

همه بچه ها با شنیدن این حرف شروع به خندیدن کردند به آنها نگاهی کرد ، چقدر این موجودات شرور و بی احساس بودند ، ناگهان دلش برای همه ی روزهایی که در مدرسه کوچک اما دوست داشتنیشان گذرانده بود ، تنگ شد ... نگاه های کودکانه سانی ، لبخندهای مینهو و تعجب های دوست داشتنی سولی ... چقدر حضورشان را در این لحظه لازم داشت ...

نگاهی عصبانی به همکلاسیهایش نشان داد و برای پیدا کردن میزوصندلی اش از کلاس بیرون آمد ، تازه منظور کارت قرمز و حرف بچه ها را بخوبی میفهمید اما دیگر نمیترسید ، تنها عصبانی بود...

به حیاط پشتی ساختمان کلاسها رفت تا شاید بالاخره میزش را پیدا کند ، در نهایت میز و صندلی اش را در آن زمین خاکی که به دلیل ریزش باران صبح گلی بود پیدا کرد ، میزش را برداشت و به سمت در جلوی ساختمان حرکت کرد که ناگهان کسی از پشت او را هل داد ... نتوانست خودش را کنترل کند و به زمین افتاد و صدای بچه های مدرسه باعث شد دستهایش را مشت کند ، خواست بیایستد که کسی پایش را روی کمرش گذاشت... درد شدیدی را در کمرش احساس میکرد بطوری که حس میکرد کسی روی کمرش ایستاده است ...

_ هی لی سونگمین ، حمام گل خوش میگذره؟!

با این حرف جمعیت از خنده منفجر شد .

سونگمین از تمام قدرتش استفاده کرد و خودش را بالا کشید به طوری که پسرک به روی زمین افتاد ، جلوی پسرک زانو زد و پوزخندی زد و با چشمانی که پسرک را تحقیر میکرد گفت :

_ اگه تو هم با من باشی چرا که نه...

نیشخندی زد و چشمان عصبانی پسرک را ندیده گرفت تمام جمعیت به آنها با تعجب نگاه میکردند ، همه جای کت و حتی سمت راست صورت و موهایش گلی شده بود ، اعتنایی نکرد و به سمت میزش رفت و خواست آن را بلند کند که ناگهان ضربه ی محکمی به کمرش باعث شد به جلو پرت شود ولی چون انتظار چنین اتفاقی را این دفعه داشت ، توانست تعادلش را حفظ کند ، به عقب چرخید که پسرک با عصبانیت به سمتش رفت و سیلی محکمی با دستهای گلی اش به صورت سونگمین زد به طوری که اگر آن طرف صورتش به خاطر دست گلی پسرک گلی نشده بود میشد رد دست پسر را روی صورتش دید... 

تنها کاری که سونگمین در آن لحظه انجام داد آن بود که سرش را صاف کرد و با نیشخندی به پسرک نگاه کرد که پسرک بلند و باعصبانیت گفت :

_ اجازه نمیدم هر گدا گشنه ای مسخره ام کنه...

سونگمین در حالی که لبش را گاز میگرفت تا از نیشخندش دندان هایش معلوم نشود به پسرک نگاه کرد ، پسرک از نگاه پر از فخر سونگمین عصبانی تر شد و دستش را بالا آورد و خواست به صورت سونگمین بزند که دست سونگمین مچش را محکم گرفت و در حالی که سعی میکرد تن صدایش عادی باشد و معلوم نشود که تمام وجودش میخواهند بگریند ، گفت :

_ منم به هر دست کثیفی اجازه نمیدم صورت خوشگلم را لمس کنه...

به مچ دست پسرک فشاری آورد به طوری که پسرک ناله ای کرد ، بعد دستش را رها کرد و  بدون برداشتن میزش به سمت ساختمان کلاسها رفت ... رفتار محکم سونگمین برای همه جالب بود و همه بعد از کلی سر و صدا بالاخره تصمیم گرفتن بیشتر از پیش عصبانی اش کنند و آزارش دهند ...

کیوهیون ، اونهیوک و یسونگ ، سونگمین را درحالی که سراسر گلی به سمت ساختمان کلاسها میرفت نگاه میکردند که کیوهیون لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت :

_ کوچولو ، کاری میکنم که برای بخشش به پام بیفتی!!

یسونگ و اونهیوک به حرف کیوهیون خندیدند که اونهیوک گفت :

_ این آدمی که من دیدم عمرا کم بیاره چه برسه به اینکه بیاد ازت عذرخواهی کنه...

یسونگ انگشت اشاره اش را با چشمانی خندان جلوی اونهیوک تکون داد و گفت :

_ بینگو ... منم فکر نکنم که کم بیاره ... جالبه نه ؟! اگه بتونه مثل حالا ادامه بده ...

اونهیوک لباش رو روی هم فشرد و سرش رو تکون داد و گفت :

_ بیا یه شرط خوب ببندیم من میگم یک هفته!!!

_ من میگم 5 روز...

_شرط ...؟!! 

_ شرط...

کیوهیون از اینکه میدید پسرها بر سر سونگمین شرط میبندند با عصبانیت گفت :

_ ساکت !! حالا دارید روی کسی که جلوی " دی چهار" وایستاده شرط میبندید؟!

یسونگ نیشخندی زد و با شیطنت گفت :

_ اون توی روی ، تو وایستاد ..چرا " دی چهار " رو داخل میکنی؟!

_ من لیدرتونما...

تنها کسانی که قیافه کودکانه و رفتار بچگانه کیوهیون را تا بحال دیده بودند فقط سه دوستش بودند، کیوهیون تنها در جمع آنها خود واقعیش و رفتار دوستانه اش را نشان میداد و همین تنها دلیلی بود که آنها در همه ی این سالها از مهد کودک تا بحال از هم جدا نشده بودند ... 

یسونگ و اونهیوک با لحن دلخور کیوهیون و دلیل بچگانه اش شروع به خندیدن کردند که کیوهیون پرسید :

_ راستی باز شیوون کجاست؟!

یسونگ خنده اش را تمام کرد و در حالی که چشمانش برق میزد گفت :

_ شاید باز داره دق و دلیشو سر کیسه بوکس خالی میکنه...

سونگمین وقتی چند قدم داخل ساختمان برداشت ، سرعتش را بیشتر کرد و در حالی میدوید به سمت طبقه سوم ساختمان که کسی آنجا نمیرفت و وسایل کهنه کلاسها تنها آنجا بود رفت ، یکبار دیگر دیروز از روی کنجکاوی تنها وقتی که دونگهه برای ثبت نام کلاس رقص رفته بود، به آنجا رفته بود...

بالکن کوچکی آنجا بود که به وسیله پله های اضطراری سه طبقه را بهم وصل میکرد و متوجه شده بود بهترین جا برای تنها بودن است... به آنجا رفت و رو به آسمان کرد و در حالی که دیگر نمیتوانست چشمهایش را کنترل کند گفت :

_ این دیگه زیادیه... هر اتفاقی سرم اومد هیچ وقت شکایت نکردم اما این واقعا دیگه بیش از حده ... مگه من چیکار کردم ! چه گناهی مرتکب شدم که از وقتی دنیا اومدم داری مجازاتم میکنی؟! مگه تقصیر من چیه؟! مگه من میخواستم به این دنیا بیام ، که حالا باید تاوانش را پس بدم ... چرا به اونا که منو نمیخواستن بچه دادی؟! چرا حالا باید اینجا باشم و تحقیرهای این بچه های از خودراضی رو که فقط بلدن پولشون رو به رخ کسی بکشن ، گوش کنم ؟! چرا؟!  درسته نمیتونم هر یکشنبه بیام کلیسا ولی من که هرشب دعا میکنم .. چرا گوش نمیدی؟! به چه گناهی داری مجازاتم میکنی؟! برای چی ؟! مگه من چی گفتم جز اینکه نمیخواستم عزیزترین کس زندگیم جلوی اون تحقیر بشه... دیگه این رو اجازه نمیدم ، اجازه نمیدم اونم مثل من بیگناه مجازات بشه ... هر چی میخواد بشه فقط ...

اشک از چشمانش پایین می آمد و روبه آسمان حرف میزد.

 پشت در ایستاده بود و میدید که چقدر با درد اشک میریزد و با خدا صحبت میکند ، دیگر تحمل نداشت بیشتر از این اشکهایش که باعثش گروه آنها بود ، را  ببیند، در را باز کرد ، که سونگمین متوجه شد و حرفش را قطع کرد و به شیوون که ناراحت به او نگاه میکرد، نگاه کرد :

_ ببخشید ، نمیدونستم شما اینجا هستید..

اشک هایش را پاک کرد و قصد کرد برود که وقتی کنار شیوون رسید ، شیوون بازویش را گرفت ، گفت :

_ بازم که فقط تو حرف زدی؟!!

سونگمین سرش رو کمی خم کرد و گفت :

_ معذرت میخوام ...

شیوون دستمالی بیرون آورد و کمی صورت و اشکهای سونگمین را پاک کرد و گفت :

_ همه ی حرفهات رو شنیدم ، من از گریه متنفرم مخصوصا گریه یه پسر ...

دستمال را به دست سونگمین داد، سونگمین طرفی که سیلی خورده بود را چون میسوخت زودتر شروع به پاک کردن ، کرد که شیوون  ادامه داد :

_ اون پسر داداشته؟!

سونگمین در حالی که جای سیلی را می مالید گفت :

_ یه جورایی آره و یه جورایی نه!!

شیوون با تعجب به سونگمین نگاه کرد که سونگمین با دیدن صورت او خندید و گفت :

_ از وقتی اسم خودم را یاد گرفتم ، با هم بودیم ...

به سونگمین که چشمانش خیس بود اما لبانش میخندید نگاهی کرد ، با اینکه گلی بود ولی باز هم زیبا بود...

_ چقدر هم دلت  از خدا پره ...

غم به نگاه سونگمین باز گشت ، دستش را که با آن ، صورتش را طی این مدت چون مطمئن بود جای دست آن پسر حتما روی صورتش مانده و نمیخواست شیوون آن را ببیند، پوشانده بود  بی اختیار پایین آورد و گفت :

_ چون هیچ وقت به من گوش نمیده ...

نگاه شیوون به صورت سپید سونگمین که سرخ شده بود افتاد ، حرف های سونگمین و دیدن صورت متورم او برایش دردناک بود ، سرتا پای سونگمین را برنداز کرد و گفت :

_ یه چند دقیقه همینجا منتظر من باش...

سونگمین متعجب بود ، دومین پسر گروه "دی چهار" با او صمیمانه حرف زده و او نیز بدون هیچ غریبگی با او حرف زده بود ، ولی باز هم هیچ حسی را درون صورت شیوون ندیده بود بجز غم ... 

و حالا عجیب آن بود که از او خواسته بود منتظرش بماند، گوشیش را از جیب یونیفرمش بیرون آورد و به دونگهه پیغام داد :

" هائه!! بعد کلاست یکراست بیا زیر همون درخت دیروزی با هم ناهار بخوریم ... "

شیوون بعد از چند دقیقه با یونیفرمی برگشت ، آن را جلوی سونگمین گرفت و گفت :

_ فکر نکنم بتونی با این یونیفرم بری سر کلاس .. این یونیفرم رو بپوش ، من هیچ وقت ازش استفاده نکردم یعنی هیچ وقت لازمش نداشتم ...

سونگمین سری تکان داد و یونیفرم رو از شیوون گرفت و سرش را خم و آرام تشکر کرد ، هنوز برایش عجیب بود که چرا شیوون با او خوب رفتار میکند در حالیکه گروهش به او کارت قرمز داده بودند ...

شیوون بعد از چندثانیه بدون هیچ حرفی از آنجا رفت ، سونگمین یونیفرم شیوون را به تن کرد ، خنده دار شده بود ، شیوون اندامی بلندتر و مردانه تر از او داشت و چطور فکر کرده بود که یونیفرمش مناسب سونگمین است ، اما چاره ای نبود ، یونیفرم را پوشید و موبایل و دستمالی که شیوون به او داده بود را در جیب گذاشت و آستین کت را تا زد تا اندازه اش شود و کمربندش را محکم بست و پایین شلوار را نیز چندبار تا زد و به سمت کلاس رفت ، تقریبا نیم بیشتر کلاس گذشته بود که وارد کلاس شد بچه ها با دیدنش شروع به خندیدن کردند که معلم ضربه ای به میز زد و بعد با جدیت پرسید :

_ لی سونگمین تا حالا کجا بودی؟! چرا این طوری لباس پوشیدی؟!

_ متاسفم ، داشتم به لطف بچه ها دنبال میز و صندلیم میگشتم ...

به لباساش نگاهی کرد و ادامه داد : 

_ اینم یه لطف دیگه از بچه های مدرسه است...

معلم متوجه منظور سونگمین شد و اجازه داد میزش را به کلاس بیاورد و بعد شروع به تدریس ادامه درس کرد ...

****

_ هیونگ !!! ببخشید..خیلی منتظر شدی؟!

سونگمین سری تکان داد و گفت :

_ نه فقط یه چند دقیقه است رسیدم ...

دونگهه کنار سونگمین روی نیمکت نشست و با نگرانی به صورت سونگمین نگاه کرد و گفت :

_ مین !! صورتت چی شده؟! چرا کبود شده؟!

سونگمین دستی به صورتش کشید و گفت :

_ توی این مورد باید بگم خوشبحالت که پوستت سپید نیس... چیزی نیست چرا اینجوری نگاهم میکنی؟! زشت شدم؟!

_ کسی کتک زده؟!

سونگمین آرام با مشتش به شانه دونگهه زد و گفت :

_ چی؟! هی لی دونگهه درباره من چی فکر کردی؟! من خودم ورزشکارما ..

_ پس میگی چی شده یا میخوای دقم بدی؟!

سونگمین خندید و گفت :

_ اول ناهارمون رو بخوریم بعد بهت میگم ...

دونگهه اخمی کرد و گفت :

_ یا الان بگو یا اصلا لب به غذا نمیزنم...

سونگمین سری تکان داد و شروع به تعریف کل ماجرا کرد ، اما دلش نیامد درباره گریه اش به دونگهه چیزی بگوید برای همین ماجرای رفتن به طبقه سوم را اصلا نگفت ، دونگهه با نگرانی به او نگاه کرد و دستی به صورتش کشید و بعد باز به او نگاه کرد و گفت :

_ خیلی درد داره؟! جای دیگه ای که آسیب ندیده ؟! این لباسا چیه پوشیدی؟! چرا داری میخندی؟!

سونگمین خنده ریزی کرد و گفت :

_ آخه مثل مامانها شدی یکدفعه ... مامانهایی که بچه شون با سر و صورت خونی و خاکی میاد خونه میان جلوشو همین حرفا رو تحویلش میدن ... من خوب خوبم .. این لباسها رو یکی بهم داد چون یونیفرم خودم گلی شده بود و نمیشد برشون کرد ...

_ اون یکی کیه؟!

_ نمیتونم بگم ...

_ برای چی؟!

سونگمین ، رولت تخم مرغی در دهان دونگهه گذاشت و گفت : 

_ غذات رو بخور و دیگه هم سؤال نپرس ...

فردای آن روز یکشنبه بود و سونگمین خوشحال بود که میتواند بدون هیچ دغدغه ای ، به کارهایش برسد و اولین کاری که به ذهنش رسید این بود که یونیفرمش را بشورد ، یونیفرم شیوون را هم همینطور ، تا بتواند روزی آن را پس بدهد.

****

یک هفته از گرفتن کارت قرمز میگذشت و در این یک  هفته همکلاسی هایش به هر طریقی به او آسیب زده بودند و او مقاومت کرده بود .. امروز صبح  دونگهه خواسته بود که به مدرسه نرود تا شاید بچه ها با نبودش همه چیز را فراموش کنند اما سونگمین میدانست حتی اگر یکسال هم غیبت کند باز بچه ها با دیدنش آزارشان را شروع خواهند کرد ...

همه چیز آرام بود و هر دو فکر میکردند که شاید بالاخره همه چیز تمام شده و دیگر شکنجه ای در کار نیست طبق معمول هر روز دونگهه ساعت 10 خواست به کلاس رقص برود در این هفته سونگمین نیز به اصرار دونگهه که میخواست مواظبش باشد به کلاس رفته بود :

_ هیونگ!! زود بیا بریم که الان دیر میشه...

_ من نمیام ..

_ چی؟! نمیشه تنها بمونی، تا حالا که من باهات بودم کلی بلا سرت آوردن فقط مونده تنهات هم بذارم ...

سونگمین روبروی دونگهه ایستاد و گفت :

_ مثل اینکه امروز اوضاع ارومه، بعد خودت هم داری میگی چه با تو چه بی تو اونها کار خودشون رو میکنن ، تازه من میخوام برم باشگاه ، فکر کنم اونجا آروم باشه پس تو میتونی تنها بری و خیالت بابت من راحت دیگه به کتک های یکدفعه ایشون عادت کردم ...

_ میدونی یه وقتایی که اونهیوک رو توی اتاق تمرینش میبینم میخوام برم بچسبونمش به دیوار و تلافی کاراشو بهش پس بدم ...

سونگمین شرع به خندیدن کرد و پرسید : 

_ بدبخت ، به او چه؟!

_ دیوونه " دی چهار " بهت کارت داده که داره این بلاها سرت میاد ...

سونگمین به شیوون فکر کرد و گفت :

_ درسته روی کارت نوشته "دی چهار " ولی هیچکدوم دخالتی در دادن این کارتها ندارن و این لیدر ازخود راضیشونه که تشخیص میده کارت بده یا نه..

دونگهه لبهاشو روی هم فشرد و سرش رو تکون داد که سونگمین گفت : 

_ ساعت رو دیدی؟!

دونگهه که تازه متوجه زمان شده بود به سرعت به سمت کلاس دوید و در حالی که دور میشد گفت :

_ پس مواظب خودت باش ، وقت ناهار جای همیشگی میبینمت ...

سونگمین به باشگاه رفت و با خیال راحت شروع به تمرین کرد ، ساعت نزدیک 12 بود که متوجه زمان شد ، به سمت حمام باشگاه رفت ، بعد از گرفتن دوش شروع به پوشیدن لباسهایش کرد که ناگهان نگاه کسی را از پشت سر به روی خودش حس کرد ، به آرامی و با ترس سرش را چرخاند و متوجه سه پسر شد ، یکی از پسرها در حالی که به پوست سپید بدنش خیره شده بود گفت :

_ حیف نیس لباستو اینجوری توی سینه ات فشارش میدی ...

سونگمین متوجه موقعیت خودش شد تنها شلوارش را پوشیده بود که آن پسرها سر رسیده بودند و با لباسش سعی میکرد بدن ل/خ/تش را بپوشاند ، خواست لباسش را بپوشد که پسرک لباسش را از چنگش بیرون آورد و گفت :

_ نگفتم که بپوشیش خوشگله ...

به صورت پسرک که با لبخند زشتی پوشیده شده بود نگاه کرد ، ترس تمام وجودش را فراگرفت ، از صورت پسرها میشد شیطانی ترین افکار را خواند

_ لباسمو بهم پس بده ...

_ چه عجب ! حرف زدی ...

سونگمین عصبانی شد و بلندتر داد زد :

_ گفتم لباسمو بده...

پسرک لبخند کریه تری زد و گفت :

_ وقتی عصبانی میشی خوشگل ترم میشی...

به سونگمین نزدیکتر میشد و سونگمین عقب تر میرفت تا جایی که کمدها مانع از عقب رفتنش شدند ... پسرک خوشحال شد و گفت :

_ چه جالب همه چیز دست در دست هم داده تا یه اتفاق خوب بیفته ...

این را گفت و کمی نزدیکتر رفت که سونگمین با ترس گفت :

_ یه ذره دیگه بیای جلو ، هربلایی سرت بیاد مسئولیتش با خودته...

پسرک پوزخندی زد و فاصله اش با سونگمین را به چند سانتی متر رساند

_مثلا چیکار میتونی ..

 که ناگهان سیلی محکمی به صورتش خورد ، با تعجب به سونگمین نگاهی کرد ، سونگمین به عقب هلش داد به طوری که با کمدهای سمت مخالف برخورد کرد و به روی زمین افتاد ، به سمت در رختکن دوید که دو پسر دیگر راه او را بستند ،قادر به فکر کردن نبود و بدنش خسته تر از آن بود که توانایی درگیری داشته باشد، یکی از آنها را هل داد و خواست فرار کند که به سرعت آن دو، او را از پشت گرفتند ، هرچه تقلا کرد نتوانست از دست آن دو رها شود... : 

_ ولم کنید

 تلاشش فایده نداشت ، بلند داد زد :

_ میگم ولم کنید ...

_ هی هی صداتو بیار پایین ...

آن دو پسر او را نگه داشته بودند و آن یکی به او نزدیکتر میشد که باز درحالی که تقلا میکرد داد زد :

_ دستای کثیفتون رو بکشید کنار...

صدای بلند برخوردی باعث شد دست از تمرین بردارد و کیسه بوکس در آغوش بگیرد که کمی بعد ناگهان صدای فریادی _" میگم ولم کنید " _  باعث شد دستکش هایش را بیرون بیاورد و لباسش را به سرعت روی تیشرت پر از عرقش بپوشد و به سمت صدا حرکت کند ، از صدای برخوردی که توجه اش را جلب کرده بود معلوم بود کسی با کمدهای رختکن برخورد کرده که صدای فریاد " دستای کثیفتون رو بکشید کنار..." اطمینانش را کامل کرد ، به سمت رختکن حرکت کرد.

پسرک آرام آرام خودش را به سونگمین که هنوز در حال تقلا کردن بود رساند و با انگشتش صورت سونگمین را ل//مس کرد و گفت :

_ حیف که دلم نمیاد این صورت خوشگل رو کبود کنم وگرنه جواب سیلی ات رو بهت میدادم ...

لحن آرام و عاشقانه و نوازش انگشت پسر باعث میشد فشاری را به معده خود حساس کند ، میخواست بالا بیاورد سرش را تکان داد تا از شر نوازش های چندش آور پسرک رها شود اما ناگهان صورتش را محکم گرفت و گفت :

_ چته ؟! کمه میخوای بیشتر پیش بریم ...

سونگمین ترسیده بود ، دست پسرک هر لحظه از صورتش پایین تر میرفت و حالا گردنش را نوازش میکرد ، هر چه تقلا میکرد فایده ای نداشت ، صورتش را به صورت سونگمین نزدیک تر کرد که سونگمین بلند گفت :

_ جلوتر نیا ... فقط اگه یه ذره دیگه بیای جلو من میدونم و تو!!

_ یعنی میخوای نذاری ببینم این ل//بای خوشگل چه طعمی دارن؟!

گرمای نفسش را حس میکرد ، سرش را نمیتوانست با وجود دست قوی پسرک تکان دهد ، بدنش را دردی فراگرفته و ضعیفش کرده بود و چشمانش را بست و بلند داد زد : 

_ میگم جلو نیا ...

هرلحظه گرمای نفس های آن موجود کثیف را بیشتر حس میکرد ناگهان حلقه دستان آن دو پسر شل شد و با صدایی ، گرمای نفس پسرک نیز از بین رفت ، چشمهایش را باز کرد و متوجه شد که آن پسر به زمین افتاده است به کنارش نگاه کرد شیوون با فاصله ی کمی از او با چشمانی سرخ از عصبانیت به پسرک نگاه میکرد ، سونگمین با تعجب به شیوون نگاه کرد و گفت :

_ شیوون شی؟!

شیوون لحظه ای به او نگاه کرد بعد به سمت پسرک رفت و یقه اش را گرفت ، بلندش کرد و گفت :

_ این بازی کثیف رو برو با دو//ست. دخ//ترت بکن ...

این را گفت و او را به سمت در پرت کرد، پسرک ایستاد و گفت :

_ اما به من گفتن ...

شیوون عصبانی تر شد میدانست که این همه جرئت آن پسرها از کجا آمده برای همین بلند و عصبی گفت :

_ برو به کسی که فرستادتت بگو شیوون نذاشت هر کثافت کاری که خواستم رو انجام بدم ...  گمشو ...

پسرها با ترس سریع پا به فرار گذاشتن ، سونگمین از اتفاقات این چند دقیقه و حضور به موقع شیوون شوکه شده بود و تنها به فیگور مقابلش زل زده بود ،شیوون به بدن لرزان سونگمین نگاه کرد ، جای جای بدنش کبود بود ، به چشمان ترسیده سونگمین نگاه کرد و به سمت لباسش رفت آن را از روی زمین برداشت ، جلو رفت و گفت :

_ بپوشش تا سرما نخوردی...

سونگمین با نگاهی قدرشناسانه لباسش را گرفت و آن را پوشید ، به سمت ساک سونگمین رفت و حوله اش را برداشت و بعد آن را روی سر سونگمین گذاشت و گفت :

_ مگه بچه های این مدرسه رو نمیشناسی که تنهایی میای اینجا که خلوت ترین جای این مدرسه است...

سونگمین درحالی که با حوله اش سرش را خشک میکرد و گفت :

_ نمی..نمیدونستم این..اینطوری میشه...

از صدای سونگمین متوجه شد گریه میکند و برای همین سرش را پایین گرفته ، با عصبانیت گفت :

_ فکر کنم قبلا بهت گفتم از گریه متنفرم...

سونگمین صورتش را با دستانش پاک کرد و نگاهی به شیوون انداخت و بعد سرش را کمی خم کرد و گفت :

_ معذرت میخوام دست خودم نبود ، واقعا میخواستم میمردم ولی اون لحظه اینجا نبودم...

شیوون دستی به شانه ی سونگمین زد و قبل از اینکه اجازه دهد سونگمین از او تشکر کند از رختکن خارج شد ...

سونگمین به در خیره شد و زمزمه کرد : 

_ ممنون فرشته نجات من ...


*******

پی.اس)


 چطور بود؟! خوب بود یا بد بود؟!

_ ببخشید اگر اونجوری که دوست دارید نبود ... خب این قسمت "وونمین" داشت .. حالا کم کم زوج ها وارد میشن پس نظرسنجی رو فراموش نکنید...

_ میشه بگید کجاشو بیشتر دوست داشتید ؟!!! تا من دستم بیاد چطوری بیشتر بنویسم!!!

_ خب دیگه تیزر هم بدم :

****

ـ آنچه که در قسمت نهم خواهید خواند :

_ بهش گفتی داشتی چه غلطی میکردی؟!

_ شیوون حرف میزنی؟!

_ یسونگ ، به نظرت باز داره به چی فکر میکنه؟!

_ تو که فقط توی هفته یه بار میبینیشون پس چرا باز از اینکه نمیتونی ببینیشون خوشحالی؟!

_ حتما هیونگ ، همین الآن لباس میپوشم و میام

_ پس منم امیدوارم همینطور که میگی باشه ... میدونی که چقدر برای من مهمی؟!

_ خیلی دلم میخواد حتی یکبار از نزدیک ببینمش تا بهش بگم خیلی به هدفش احترام میذارم

_ بهم بگو "هیونگ" اینجوری راحتترم...

_ یه خبر خیلی جالب...

_ بنظرمن اصلا هم جالب نیس ...

_ فکر نمیکنید دیگه دارید شورش رو در میارید؟!

_ خفه شو ، میفهمی داری چی میگی؟!

_ لی دونگهه تمومش کن ...

_ چیه ؟! نترس این دفعه خودم نقشه ام رو عملی کردم ...

_ پس برای چی اینجایی؟!

****

خب بنظرتون چه اتفاقایی قراره بیفته؟!! ..از این به بعد یخورده ریتم داستان تند میشه ...

منتظرم میمونید؟! 







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه