تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیکشن پسران آبی _ پارت 7
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







******************

فصل هفتم : کارت قرمز

******************

دونگهه بعد از کلاس ، از آنجایی که  تصمیم گرفته بود در کلاس های تمرین رقص شرکت کند ، به ساختمانی که اتاقهای تمرین در آنجا بود ، رفت تا درباره قوانین و زمان شرکت در کلاسها سؤال کند به ساختمان رسید و به دنبال دفتر مسئول ساختمان و مربی کلاسها گشت اما متوجه شد که زمان کاری آنجا تمام شده و مربی رفته است ، به طبقه همکف رفت و برد اعلامیه ها نگاه کرد ، درباره ی کلاسها اعلامیه ای دید و شروع به خواندن اعلامیه کرد

_ هی خوشگله !! دوباره دیدمت ...

دونگهه به سمت صدا برگشت و با صورت خندان ولی مرموز اونهیوک روبرو شد ، سری به نشانه احترام خم کرد که اونهیوک ادامه داد :

_ ووااوو باورم نمیشه که الآن دارم با دوست سوپرمن صحبت میکنم ...

دونگهه اتفاق ظهر را بیاد آورد ترسی ناخودآگاه باعث شد نتواند حرفی بزند که اونهیوک نزدیکتر آمد و فاصله بینشان را به چندمتر رساند و ادامه داد :

_ دوستت که خیلی خوب حرف میزنه و خودتم ظهر خوب عذر میخواستی پس چی شده ساکت شدی؟!

دونگهه ناراحت شد و اخمی کرد که باز اونهیوک ادامه داد :

_ دوستت که خیلی جرأت داره ولی انگار تو نه مثل او نیستی ...

دونگهه با خشم به اونهیوک نگاهی کرد و گفت :

_ دوستم کار اشتباهی نکرده بود که لیدرتون بخواد اونجور توبیخش کنه ...

_  به به صدات هم شنیدم فکر کردم از ترس زبونت بند رفته ...

_ از ترس چی؟!

اونهیوک از تغییر ناگهانی و شهامت تازه  دونگهه پوزخندی زد و گفت :

_ خوب یادت رفته که ظهر مثل ترسوها هی خم میشدی ...

اونهیوک همراه با این حرف خم و راست شد که دونگهه دستانش را مشت کرد و گفت :

_ چون اون موقع تقصیر من بود ولی بعد دیگه تقصیر ما نبود ...

اونهیوک که سادگی و بی ریایی را در رفتار این دو دوست میدید ، تصمیم گرفت تا کمی شیطنت کند :

_ خوبه میبینم دوستت معلم خوبی برات بوده ... حالا کجاست!! دنبال اینکه باز سوپرمن بازی در بیاره؟!

اونهیوک شروع به خندیدن کرد که دونگهه به یاد حرف سونگمین افتاد " تو قول بده همیشه مواظب خودت باشی تا کسی از سادگیت سو استفاده نکنه "...

_ دوستت که خوب تحمل کرد یکدفعه چی شد که جوش آورد ؟!! هنوز باورم نمیشه اون کار رو کرد ... تو چی از این کارا بلدی؟! یا فقط بلدی عذر خواهی کنی؟!

دونگهه ناراحت بود ولی نمیخواست دردسر تازه ای شروع شود ، پس تصمیم گرفت از آنجا بیرون بیاید که اونهیوک بلند گفت :

_  فکر کردم که دوست سوپرمن هم مثل خودش دل و جرأت داره ولی حالا میبینم فقط کارت ترسیدنه ...

دونگهه ناراحت شد دستهایش را مشت کرد و به سمت اونهیوک برگشت و با چشمانی عصبانی به او نگاه کرد ، نزدیک رفت و فاصله بینشان را به یک متر رساند و به چشمانش زل زد و گفت :

_ ترسیدن بهتر از قلدری کردنه ...

_ هی هی ، چیه؟! شجاع شدی!! پس بلدی مثل دوستت یکدفعه بپری به آدم ...

_ درباره دوستم درست صحبت کن ...

_ اگه صحبت نکنم چی میشه؟! عصبانی میشی؟! ولی من میخوام عصبانی بشی چون بانمک میشی...

دونگهه پوزخندی زد و گفت :

_ همیشه وقتی میگفتن لی هیوکجه دخ/تر//بازه ، باخودم میگفتم غیر ممکنه آیدول من اینکاره باشه ولی حالا میبینم حق با اوناست ، همون قدر که توی رق/./صیدن مهارت داره ، توی دخ/تر//بازی هم مهارت داره ...

_ تو که پسری ؟! از کجا به این نتیجه رسیدی ؟!

به لبخند و شرارت چشمان اونهیوک پوزخندی زد و ادامه داد :

_ از اونجایی که حالا فهمیدم جز اینکار ، تخصص دیگه ای نداری ...

به سمت در رفت که اونهیوک بلند و خونسرد گفت :

_ خودت گفتی توی رق./ص.یدن مهارت دارم... و مطمئنم کسی رو دستم بلند نمیشه..

دونگهه ایستاد و بدون اینکه به اونهیوک رو کند، گفت :

_ معلوم میشه ...

از ساختمان بیرون آمد چندقدم برداشت و به در ساختمان نگاه کرد هنوز اونهیوک بیرون نیامده بود نیشخندی زد و گفت :

_ یه روز نشونت میدم تا اینقدر به خودت مطمئن نباشی ...

با اینکه از اونهیوک خوشش می آمد ولی خوشحال بود که جلویش ایستاده بود ، سونگمین به خاطر او با لیدر "دی چهار" درگیر شده بود و حالا نوبت او بود که به خاطر او با آیدولش درگیر شود ... با خود قول داد که روزی اونهیوک را با توانایی ها و تلاشهایش تسلیم و وادار به تحسین کند ...

اونهیوک به در چشم دوخته بود ، دونگهه برایش موجودی جالب به نظر می آمد ، پسری ساده و پر از شیطنت ... صدای دونگهه در گوشش زنگ خورد " باخودم میگفتم غیر ممکنه آیدول من اینکاره باشه " ، صورت عصبانی دونگهه را به یاد آورد و از یادآوری صورت بانمکش لبخندی زد ، ازیادآوری جمله آخر دونگهه اخمهایش در هم رفت ، سرش را برای بیرون کردن فکر به دونگهه  تکان داد و بیخیال به سمت کلاس خصوصیشان رفت ...

*********

با عصبانیت به صفحه کامپیوترش خیره شده بود و عصبانیتش را سر دسته کنسول بازیش خالی میکرد که ناگهان اونهیوک سیم کامپیوترش را از برق بیرون آورد :

_ هی هیوکی چیکار میکنی؟! نمی بینی دارم بازی میکنم...

_ ما هم دارم بازی میکنیم ولی حرص نمی خوریم !! چته ؟!

یسونگ دستش را به شانه کیوهیون گذاشت و گفت :

_ سوپرمن کار خودشو کرده هیوکی ... ناک...اوت ...

اونهیوک و یسونگ شروع به خندیدن کردند که کیوهیون عصبانی شد و گفت :

_ حالا نشونش میدم که با کی طرف شده!! پسره ی گدا ... دو روزه پاشو گذاشته توی این مدرسه فکر میکنه حق سخنرانی داره...

یسونگ لبخند موزیانه ای زد و با لحنی پر شرارت پرسید :

_ از اینکه برات سخنرانی کرده ناراحتی یا آبی که پاشیده روت؟!

کیوهیون با خشم به یسونگ نگاه کرد که یسونگ دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت : 

_ پس هر دو...

با این حرف ، اونهیوک و او شروع به خندیدن کردند که کیو با عصبانیت پرسید :

_ شما اگه قصد ندارید راه حلی ارائه بدید برید پی کارتون !! اصلا شیوون کجاست؟!

اونهیوک با دستش سمت چپ آن اتاق بزرگ که به اتاق "دی چهار" معروف بود را نشان داد... شیوون مجله ای را در دست گرفته بود ولی فکرش جایی دیگر بود و هیچکدام نمیدانستند که شیوون به صاحب عکس مجله فکر نمی کند ...

کیوهیون به شیوون که حواسش به این دنیا نبود پوزخندی زد و رو به آن دو گفت :

_ بازم که داره عکسای یوری رو نگاه میکنه ؟!!

_ پس میخوای تو رو نگاه کنه!!

اونهیوک این حرف را زد اما بعد از دیدن نگاه تیز کیوهیون پشیمان شد و ادامه داد :

_ مگه نمیخواستی باهاش حرف بزنی و راه حلت رو بهش بگی؟!

کیوهیون با درماندگی و خشم نالید :

_ الآن خودم بیشتر از هرکسی محتاج راه حلم !!

هرسه کمی فکر کردند که اونهیوک گفت :

_ بیا از روش خودمون حلش کنیم؟!

کیوهیون و یسونگ لحظه ای به اونهیوک نگاهی کردند که اونهیوک لبخند معروفش را به آن دو صورت پر سؤال تحویل داد و گفت :

_ کارت قرمز ...


********

پی.اس :

_ بهم بگید که خوندید یا نه؟! دوست دارید بدونید پارت هشت چی میشه یا نه؟! اگه دوست داشتید حتما بگید چون من اصلا در حال حاضر که قصد ندارم بذارمش اگه هم روزی قصد کنم فقط به کسایی رمز پارت هشت رو میدم که باهام تا اینجا اومدن ...

_ ببخشید اگه کم بود !!! راستی اونهه خوب بود؟! من همیشه و توی همه ی فیکایی که خوندم ، این دوتا سریع در عرض یه نصفه پارت عاشق هم میشن ولی من لااقل گفتم یه دعوایی داشته باشن و اونهیوک رو یخورده درگیر کنم ...

_ شیوون چشه؟! من درکش میکنم ، شما چی؟!!...

_ بذارید براتون تیزر پارت هشت رو هم بذارم :

****

_ برام مهم نیست ، هرکاری میخواد بکنه ، مهم اینه که من شکست نمیخورم ..

_ " دی چهار" بهمون اجازه داده !! پس چرا شروع نکنیم ؟!!

_ اگه تو هم با من باشی چرا که نه...

_ این آدمی که من دیدم عمرا کم بیاره چه برسه به اینکه بیاد ازت عذرخواهی کنه...

_ شاید باز داره دق و دلیشو سر کیسه بوکس خالی میکنه...

_ ببخشید ، نمیدونستم شما اینجا هستید..

_ یه چند دقیقه همینجا منتظر من باش...

_ لی سونگمین تا حالا کجا بودی؟! چرا این طوری لباس پوشیدی؟

_ چی؟! هی لی دونگهه درباره من چی فکر کردی؟! من خودم ورزشکارما ..

_ دیوونه " دی چهار " بهت کارت داده که داره این بلاها سرت میاد ...

_ لباسمو بهم پس بده ...

_ یه ذره دیگه بیای جلو ، هربلایی سرت بیاد مسئولیتش با خودته...

_ چته ؟! کمه میخوای بیشتر پیش بریم ...

_ بپوشش تا سرما نخوردی...

" از صدای سونگمین متوجه شد گریه میکند و برای همین سرش را پایین گرفته ، با عصبانیت گفت : ..."

*******

خب دیگه ما رفتیم ...






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه