تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیکشن پسران آبی _ پارت 6
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







*******************

فصل ششم : بچه گدا

*******************

_ هیونگ میخوای بریم و زیر اون درختا بشینیم و ناهارمون رو بخوریم؟!

دونگهه درختانی رو نشون داد و بعد به سونگمین که با نگاه غمگینی به او نگاه میکرد ، خیره شد ،  متوجه غم او شد و پرسید :

_ مین!! چرا ناراحتی؟!

سونگمین لبخند محزونی زد و دستش را به کمر دونگهه گذاشت و گفت :

_ معذرت میخوام ...

_ برای چی؟!

سونگمین که با فشردن لبهایش به همدیگر سعی میکرد از ریختن اشکهایش جلوگیری کند ، گفت :

_ برای اینکه نمی تونم برای رسیدن به آرزوهات کمکت کنم... میدونم که دوست داری به اون رستوران بری و از غذاهای اونجا بخوری ...

دونگهه محکم به کمر سونگمین زد و گفت :

_ هیونگ ، خل شدی ... تا حالا هم بخاطر تو من به بزرگترین آرزوم رسیدم ... بیا بریم من حسابی گرسنمه و دست پخت خوش مزه تو رو هم با هیچ غذای دیگه ای عوض نمیکنم...

سونگمین از شادی دونگهه ، خوشحال شد و به همراه دونگهه به زیر درختان پشت ساختمان کلاسها و در همان جاده ای که دیروز شیوون را دیده بود، رفتند و شروع به خوردن غذایشان کردند ...

***

_ یسونگ !! برو بهش بگو که اینجا دم در منتظرشیم و عجله کنه ...

یسونگ با اخمی به کیوهیون نگاه کرد و گفت :

_ خودت برو ... نمیدونی هروقت ، یوری میخواد برگرده انگلیس اون چه جوری میشه ...

کیوهیون پوزخندی زد و گفت :

_ خب اگه دوستش داره چرا نمیگه هم خیال خودشو راحت کنه و هم خیال ما رو ...

اونهیوک دستی به شانه کیوهیون زد و گفت :

_ اینو تو بهش بگو ببین چی جوابت رو میده ...

کیوهیون به سمت در ورودی باشگاه حرکت کرد و گفت :

_ فکر میکنی من ازش میترسم ... الان خودم باهاش حرف میزنم شما هم همینجا منتظر باشید ...

هنوز چند قدمی برنداشته بود که شیوون از ساختمان بیرون آمد و با دیدن دوستانش که منتظرش بودند متعجب شد نزدیک کیوهیون ایستاد و گفت :

_ چی شده؟! چرا تو اینجایی؟!

کیوهیون پوزخندی زد و با اخمی جواب داد :

_ اگه دوست نداری برم ... یک روز میخواستم باهاتون مهربون باشم ببینید هیچ کدومتون اجازه ندادید ...

اونهیوک جلو آمد دستش را به شانه شیوون گذاشت و رو به کیوهیون گفت :

_ آخه تو آدمی نیستی که بری دنبال کسی ... این همیشه ما هستیم که باید منتظرت باشیم...

کیوهیون با چشمانی پر از خشم به هرسه آنها نگاه کرد و گفت :

_ خوبی بهتون نیومده ..

شروع به حرکت کرد که یسونگ دستش را گرفت و گفت :

_ تا اینجاش که با هم اومدیم بقیه راهم بیا با هم بریم من حسابی گرسنه ام.

شیوون و اونهیوک هم به به آن دو رسیدند و گفتند :

 _ ما هم همینجور...

کیوهیون لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت : 

_ آخرشم باز من بردم ...

هر چهار نفر به سمت رستوران شروع به راه رفتن کردند که یسونگ به کیوهیون نگاه کرد و بعد با سرش به شیوون که داشت به حرف اونهیوک میخندید اشاره کرد ... کیوهیون متوجه منظور یسونگ شد اما نمیخواست حالا که شیوون در حالت خوب و شادی است آن را بهم بزند برای همین سرش را برای یسونگ تکون داد که یسونگ اخمی کرد و بعد رو به شیوون گفت :

_ شیوون !! کیوهیون میخواد یه چیزی بهت بگه ...

کیوهیون با چشمانی درشت شده از تعجب به شیوون نگاه کرد و بعد چشمانش را به صورت خصمانه ای باریک کرد و به یسونگ نگاه کرد و گفت :

_ من حالا حرفی برای گفتن ندارم یسونگ ...

شیوون دستش راستش را دور شانه کیوهیون حلقه کرد و گفت :

_ حرفت رو بزن ...

کیوهیون دو دل بود و در بد موقعیتی گیر کرده بود به یسونگ که لبخند موذیانه ای میزد نگاهی کرد و انگشتش را به نشونه اخطار برایش تکان داد و رو به شیوون گفت :

_ میخواستم درباره ی ...

برخورد کسی با کیوهیون باعث شد نتواند حرفش را بزند ... اخمی کرد و به آن پسر که به روی زمین افتاده بود با عصبانیت نگاه کرد ...

***

دونگهه که متوجه شد سونگمین هنوز هم کمی ناراحت است ... تصمیم گرفت هر طور شده او را از فکر بیرون بیاورد و خوشحالش کند ...

بعد از تمام شدن غذا لیوان را جلوی سونگمین گرفت و گفت :

_ آب میخوری؟!

سونگمین با تکان دادن سری به دونگهه نشان داد که برایش آب بریزد دونگهه لیوان سونگمین را پر از آب کرد و بعد از نیمکت بلند شد و بقیه آب در قمقمه را روی سر سونگمین که قصد داشت آبش را بخورد ریخت ...

 سونگمین ناگهان از سرمایی که قطره های آب روی سرش بوجود آوردند خودش را کمی عقب کشید و به بالا نگاه کرد که دونگهه شروع به خندیدن کرد و وقتی متوجه شد که سونگمین قصد دارد با لیوانش جبران کند ، شروع به دویدن کرد ... سونگمین نیز میخندید و به دنبالش میدوید و میگفت :

_ دونگهه دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه بجز این لیوان ، کتک هم میخوری ...

دونگهه در حالی که رو به او و پشت به جاده میدوید ، به او میخندید... 

سونگمین آن چها پسر را دید اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید دونگهه با برخورد به کیوهیون به زمین خورد ...

دونگهه بعد از بلند کردن سرش وقتی که متوجه شد با چه کسی برخورد کرده است ترسید و ترسش با دیدن چشمهای عصبانی کیوهیون بیشتر نیز شد ، خم شد و عذر خواست

_ معذرت میخوام ، واقعا معذرت میخوام ...

پسرها ساکت بودند و به کیوهیون و دونگهه چشم دوخته بودند که ناگهان صدای عصبانی کیوهیون وجود دونگهه را لرزاند

_ فکر کردی با عذر خواهی همه چیز حل میشه ...

دونگهه باز خم شد و با هر عذر خواهی سرش را بالا و پایین میبرد که نیشخند کیوهیون ، سونگمین را عصبانی کرد و در حالی که از دیدن تحقیر دوستش ، چشمانش از عصبانیت قرمز شده بود جلو رفت و شانه دونگهه را محکم گرفت و سرش را بالا آورد و به کیوهیون با عصبانیت نگاه کرد و گفت :

_ فکر نکنم یه خط کوچولو هم روت افتاده باشه که بخوای دوستم این جور ازت عذر خواهی کنه...

پسرها با دیدن چنین جرئتی از سونگمین تعجب کرده و به کیوهیون که عصبانی تر نیز شده بود نگاه کردند و منتظر انفجارش بودند..

کیوهیون دستش را مشت کرد و گفت :

_ دوست !؟...منم فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه که دوستت ، چیکار میکنه ...

لحن پر از تمسخر کیوهیون باعث شد سونگمین بیشترعصبانی شود ، چشمهای عصبانیش را به کیوهیون دوخت گفت :

_ دوست من مهمترین کسیه که من دارم و به هرکسی اجازه نمیدم هرطور که خواست باهاش رفتار کنه ...

دونگهه دست سونگمین را گرفت و به چشمهایش نگاه کرد و با التماس سرش را تکون داد که صدای یسونگ باعث توجه همه شد :

_ نمیدونستم واقعا سوپرمن باشی ولی الان باور کردم ...

اونهیوک که درباره ی سونگمین میدانست به حرف یسونگ خندید و کیوهیون نیز که تنها درباره ی سوپرمن تازه شنیده بود به سونگمین لحظه ای نگاه کرد ، به پسری  با آن چهره ی دخترانه و لطیف نمی آمد ، سوپرمنی باشد که همه درباره اش حرف میزنند پوزخندی زد ولی نمیخواست و نمیتوانست دربرابرش کم بیاورد برای همین با تمسخر گفت :

_ سوپرمن؟! مگه این دختر نیس... ؟!

لبخند یسونگ و اونهیوک با شنیدن سؤال کیوهیون به خنده تبدیل شد ، کیوهیون با چشمانی عصبانی و پر از تمسخر به سونگمین نگاه کرد و گفت :

_ پس تو همون دانش آموز بورسیه ای هستی که همه درباره ات حرف میزنن ... یه بچه گدا که جرئت میکنه هرکاری دلش میخواد انجام بده ...

پوزخندی زد و به دستان مشت شده سونگمین و سپس به چشمان قرمزش چشم دوخت و گفت :

_ چیه ؟! نارحت شدی بهت گفتم بچه گدا؟! مگه نیستی؟! آهان بابا و مامانت  بهت گفتن ...

سونگمین هر حرفی که کیوهیون زد را توانست تحمل کند اما با شنیدن واژه هایی که برایش خیلی مهم بودند دیگر نتوانست تحمل کند و سریع آب لیوان در دستش را به صورت کیوهیون پاشید ...

کیوهیون باناباوری به سونگمین و سپس به لباسهایش که کمی خیس شده بودند نگاه کرد که صدای عصبانی سونگمین باعث شد با عصبانیت و چشمانی پراز خشم به او نگاه کند ، سونگمین در آن لحظه با دیدن چشمان پر از خشم کیوهیون نترسید، پوزخندی زد و بلند گفت :

_ تو فکر میکنی کی هستی که درباره ی بقیه میخوای اظهار نظر کنی... یه بچه پولدار که دستش توی جیب پدر و مادرشه و نمیدونه که توی دنیا چی داره میگذره ... یه بچه پولدار از خود راضی که حتی توی فرهنگ لغتش واژه ی دوست یعنی کسایی که فقط تصدیقش کنن و به کارای احمقانش بخندن ... آره من گدام ، یه بچه گدا که به فقرش افتخار میکنه ، چون دستم توی جیب خودمه ... من به کسی که هیچ چیز از شعور نمیدونه اجازه نمیدم درباره ی پدر و مادرم حرفی بزنه ...

سونگمین در آخر نگاهی پر از خشم به کیوهیون انداخت و نیشخندی به او تحویل داد ، هنگامی که میخواست رو بگرداند چشمش به شیوون افتاد که لبخندی به لب داشت و با چشمانی که برق میزد، به او نگاه میکرد ... 

سونگمین دست دونگهه را گرفت ، دونگهه که در همه ی این لحظات با تعجب به او نگاه میکرد و گاهی نگاهی با ترس به کیوهیون می انداخت و در دل آرزو میکرد همه ی این اتفاق ها خواب باشد ، با حرکت سونگمین به همراهش به راه افتاد ... 

با سونگمین به سمت کلاس حرکت کردند که ناگهان سونگمین به جای حرکت به سمت ساختمان کلاسها به مسیری دیگری رفت و بعد از کمی دست دونگهه را رها کرد و روبروی اون ایستاد با نگاهی پر از اشک ، فریاد زد :

_ تو فکر کردی اون پسره ی از خود راضی کیه که اونجوری جلوش خم میشدی ؟! مگه چیکار کرده بودی ،ها؟!

دونگهه که تا این لحظه حرفی نزده بود و توقع چنین حرکتی را از سونگمین در این لحظه نداشت با ناراحتی جواب داد :

_ هیونگ ... من ... من معذرت میخوام ...

سونگمین چشمهایش را بست و بلندتر داد زد :

_ چقدر باید بهت بگم که من دوست ندارم این حرف رو بزنی... چرا اذیتم میکنی؟!

دونگهه قطره های اشکی که از گوشه چشمان بسته سونگمین بیرون آمدند را دید و متوجه ناراحتی سونگمین شد وقتی لرزش بدن سونگمین را دید ، قدمی برداشت و سونگمین را در آغوش گرفت ..

_ مین !!

سونگمین سرش را روی شانه دونگهه گذاشت وبا صدایی محزون و در میان اشکهایش گفت :

_ درسته پدر و مادرم منو نمیخواستن و سر راهم گذاشتن اما هنوز هم برام مهمن ، درسته ازشون متنفرم ولی باز برام حرمت دارن ... نمیخواستم او بجای من حق توبیخشون را داشته باشه...

دونگهه دستانش را دور کمر سونگمین گرفت ، متوجه شد که ناراحتی سونگمین به خاطر حرفهای تحقیر آمیز کیوهیون نبوده بلکه به دلیل این بوده که میخواست آن حرفها را به پدر و مادر سونگمین وصل کند ، آرام کنار گوش سونگمین زمزمه کرد :

_ باشه مین ... تو کار اشتباهی نکردی ... از حالا قول میدم دیگه کاری نکنم که تو بخاطرش آسیب ببینی...

سونگمین خودش را از آغوش دونگهه بیرون آورد و چشمهایش را با پشت آستین پلیورش پاک کرد و گفت :

_ تو قول بده همیشه مواظب خودت باشی تا کسی از سادگیت سو استفاده نکنه ، داداشی...

لبخند محزون سونگمین لبخند را به روی لبهای او نشاند و در حالی که دستش را دور شانه سونگمین حلقه میکرد گفت :

_ بزن بریم تا کلاس شروع نشده ، دانش آموز سوپرمن بورسیه ای...

دونگهه بعد از در آوردن ادای کیوهیون شروع به خندیدن کرد که سونگمین اخمی کرد و گفت :

_ از دست تو بچه گدا ...

هر دو به این حرفهای کیوهیون خندیدند و با بیخیالی آنها را وسیله شوخی خود کردند و به سمت کلاس به راه افتادند ...


******

پی.اس)

_ خب امیدوارم خوشتون اومده باشه .. میدونم کمه ولی انشالله کم کم زیاد میشه ...

_ خب حالا فهمیدید چرا میگفتم عکسامو گیف هام ربط داره!!! آخی من آخراشو دوس داشتم شما چطور ؟!

_ میخوام یه کاری بکنم ، تیزر برم .. اگه دید خوبه و کنجکاو کننده اس بگید ادامه بدم ...

***

تیزر ( آنچه در پارت هفت میخوانید)

_ هی خوشگله !! دوباره دیدمت ...

_ خوب یادت رفته که ظهر مثل ترسوها هی خم میشدی ...

_  هی هی ، چیه؟! شجاع شدی!! پس بلدی مثل دوستت یکدفعه بپری به آدم !!

" باخودم میگفتم غیر ممکنه آیدول من اینکاره باشه "

_ ما هم داریم بازی میکنیم ولی حرص نمی خوریم !! چته ؟! 

هیچکدام نمیدانستند که شیوون به صاحب عکس مجله فکر نمی کند

_ بیا از روش خودمون حلش کنیم؟! 


***

چطور بود؟! میدونم تیزرم کوتاه بود چون کلا پارت هفت زیاد طول نداره ، برای همینه ... نظر بدید درباره ایده ام ...

راستی منتظرم می مونید؟!!






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه