تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فن فیکشن پسران آبی _ پارت چهار
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







************

فصل چهارم : بورسیه

************

کانگین بعد از کمی خم شدن به سمت میز خانم چو رفت و در حالی که بدون هیچ حرفی منتظر بود تا خانم چو سر از روزنامه دربیاورد و عصبانیتش را روی او خالی کند، به خانم چو خیره شد ...

 خانم چو بعد از چند دقیقه روزنامه را به میز کوبید و همانطور که انتظار میرفت با صدای بلند گفت :

_ درباره ی این خبر تحقیق کردی؟!! چقدرش حقیقته؟!!

کانگین سرش رو کمی خم کرد و بعد با حالتی جدی گفت :

_ بله ، خانم... خبر کاملا درسته و یکی از بچه های مدرسه دیروز بعد از اینکه کلی آسیب دیده میخواسته خودکشی کنه که یک پسر جوون که دانش آموز مدرسه اس.ام نبوده او را نجات داده ... و خبرها به وسیله بچه ها درز پیدا کرده ، و حالا اون پسر کلی معروف شده ...

خانم چو دستانش را مشت کرد و به میز کوبید و ایستاد و گفت :

_ درباره ی اون پسر چی میدونی؟!

کانگین سرش رو تکون داد و گفت :

_ درحال حاضر هیچ ، بجز اینکه با تحقیق هایی که کردم از یونیفرمش و علامت روش مدرسه اش را شناسایی کردم...

خانم چو به کنار پنجره دفتر کارش رفت و پشت به کانگین ایستاد و با عصبانیت گفت :

_ سریعتر پیداش کن ... میخوام بدونم این سوپرمن کیه ؟!!

کانگین خم شد و به سمت در حرکت کرد که سؤال خانم چو باعث شد بایستد و به او رو کند

_ پس چرا عکسی ازش منتشر نشده؟!!

_ قربان کسی فکرش رو نمیکرده این پسر سوپرمن بشه و بعد از اینکه جه بوم رو نجات داده پشت به جمعیت ایستاده و سریع هم از اونجا دور شده...

_ پس چطور میگی که علامت یونیفرمش رو شناسایی کردی؟!

_ یکی از دخترهای مدرسه بهم درباره ی علامت و اسم مدرسه گفت ...

خانم چو به نشانه فهمیدن ماجرا سری تکان داد و گفت :

_ درباره اش تحقیق کن...

کانگین بعد از بیرون آمدن از دفتر خانم چو به سمت مدرسه سونگمین به راه افتاد ... از رفتار پسرهای خانواده چو دلخوشی نداشت همیشه باعث زحمت همه میشدند ولی ایندفعه پسری جلوی این خانواده ایستاده بود و این برایش جالب بود و خیلی میخواست که او را از نزدیک ببیند...

به مدرسه رسید ، مدرسه در منطقه ای در جنوب شهر بود که بچه های با وضعیت نسبتا پایین مالی در آن درس میخواندند و این کنجکاوی کانگین را بیشتر برمی انگیخت ، به دفتر مدیر مدرسه رفت و بعد از احترامی به اسم مدیر که روی قاب روی میز حک شده بود نگاهی کرد و شروع به حرف زدن کرد:

_ مستر کیم ، درباره ی یکی از دانش آموزهاتون ازتون سؤالی داشتم...

با اینکه مردی که روبرویش ایستاده کامل برایش غریبه بود اما با لبخندی احترام گذاشت و صندلی جلوی میزش را با دست به کانگین نشان داد و خودش نیز روی صندلیش نشست و گفت :

_ هر کمکی از دستم بربیاید دریغ نمی کنم

کانگین روی صندلی نشست و پرسید :

_ شما دانش آموز پسری دارید که موهاش بلوند باشه ؟...

آقای کیم تعجب کرد و پرسید :

_ اتفاقی افتاده ؟! خطایی ازش سرزده ؟!

کانگین ماجرا را همانطور که شنیده بود تعریف کرد که آقای کیم با لبخندی که نشان می داد خیالش آسوده شده است ، گفت :

_ ما دو دانش آموز پسر با موهای بلوند داریم که یکیشون شیهو هستش که دیروز توی مدرسه بوده و اون یکی هم سونگمینه که دیروز با بچه های سال دوم به گردش رفته بوده ...

کانگین بعد از شناختن سونگمین و فهمیدن ماجرای زندگیش، بدون اینکه بخواهد از نزدیک ببیندش از آقای کیم تشکر و خداحافظی کرد و به سمت دفتر خانم چو حرکت کرد ...

خانم کیم در حال شنیدن اخبار درباره ی اتفاق دیروز و پسر مرموز و سوپرمن بود ... از اینکه باز پسرش دردسری را شروع کرده بود عصبانی بود و باید به یه صورتی این آتش را خاموش میکرد... با صدای در به خود آمد و با """""بله" ی کوتاهی اجازه ورود داد. کانگین وارد شد و بعد از احترامی کوتاه جلو آمد ، که خانم چو پرسید :

_ فهمیدی اون پسر کیه؟! و هدفش چی بوده؟!

کانگین سری تکان داد و شروع به توضیح کرد :

_ بله قربان !! لی سونگمین دانش آموز سال دومه و دیروز برای گردش با بچه های مدرسه شون به رودخانه کنار مدرسه رفته بودند...

_ همین بود اطلاعاتت؟!

_ نه قربان!!

_ خب از چه جور خانواده ایه؟! وضعیت مالیش چه جوریه؟! چه جور پسریه؟!

_ توی همه ی مدرسه به خوش اخلاقی معروفه ، بطوریکه مدیر مدرسه همه چیز رو درباره اش میدوونه و حمایتش میکنه... لی سونگمین خانواده ای نداره و بعد از 15 سالگی با یکی از دوستاش از پرورشگاه بیرون اومدن و توی یه رستوران با دوستش کار میکنه و خانه ی کوچکی اجاره کردند که یک خیابون با رستورانشون فاصله داره ...

_ پدر و مادرش مردن؟!

_ نه قربان مثل اینکه سر راه گذاشتنش و دوستش هم همینجوره ...

خانم چو سرش را تکون داد و به راه حلی که قبل از حضور کانگین به ذهنش رسیده بود دوباره فکر کرد و گفت :

_ کانگین شی!! فردا پیداش کن و بگو از پس فردا میتونن توی مدرسه اس.ام به عنوان دانش آموز بورسیه ای تحصیل کنن...

کانگین با تعجب به خانم چو نگاهی کرد و گفت :

_هر دوشون؟!.. ولی قربان فکر نکنم هیچ کدوم یک از خانواده هایی که بچه هاشون توی مدرسه اس.ام  درس میخونن ، خوششون بیاد ...

_ این تنها راهیه که میشه باهاش رسانه ها و مردم عامه را آروم کرد و طرز فکر درست شده درباره مدرسه اس.ام را از بین برد و اون پسرم فکر نکنم بدون دوستش حاضر بشه که پیشنهادت رو قبول کنه...

_ بله قربان... فردا  بعد از ترتیب دادن کارها باهاشون صحبت میکنم ...

_ دیگه نمیخوام توی رسانه ها حرفی از این اتفاق بشنوم...

_ بله قربان...

_ میتونی بری..

کانگین احترامی گذاشت و از اتاق خارج شد...

--------------

_ خوش اومدید...

سونگمین به مرد قد بلندی که با هیکلی درشت و مردانه و صورتی زیبا اما جدی روبرویش ایستاده بود نگاه کرد و خواست میزی را به او نشان دهد که کانگین گفت :

_ دانش آموز لی سونگمین میشه ما با هم حرف بزنیم؟

دونگهه قبل از سونگمین جواب داد :

_ شما سونگمین رو از کجا میشناسید؟!

کانگین لبخندی زد و گفت :

_ من نه تنها سونگمین شی را میشناسم بلکه شما رو هم میشناسم ، دونگهه شی؟! حالا میشه با هردو شما حرف بزنم... من زیاد وقت ندارم...

کانگین به ساعتش اشاره کرد و سونگمین با دست میزی را نشان داد و بعد هرسه به سمت میز حرکت کرد ، هر دو پسر بسیار تعجب کرده بود و سریع میخواستند به جواب سوالهایشان برسند ...

_ سونگمین شی !! شما با نجات دادن جون جه بوم خوش قلبی تون را ثابت کردید و من اینجام که از شما و دوستتون از طرف رییس مدرسه اس.ام بخوام که از فردا دانش آموز مدرسه اس.ام باشید ... من  مقدمات لازم را انجام دادم و با مدیر مدرسه تون برای این انتقالی ، امروز صحبت کردم و تنها کاری که شما باید انجام دهید قبول این فرصت عالی و حضورتون فردا در مدرسه اس.امه..

دونگهه و سونگمین با تعجب به کانگین که خیلی سریع مسئله را برایشان روشن کرده و چنین پیشنهادی را به آنها داده بود ، نگاه کردند و که سونگمین ناگهان با ناراحتی ایستاد و گفت :

_ من نمیدونم چرا رییستون این لطف را میخواهد در حق من و دونگهه بکنه ولی من هیچ علاقه ای به این انتقالی ندارم و شما هم میتوانید ، بروید...

سونگمین با ناراحتی به سمت آشپزخانه رستوران جایی که لیتوک در حال کار بود رفت و دونگهه به کانگین نگاهی کرد ، که کانگین گفت :

_ شما هم علاقه ای نداری؟!

_ باید دوستم را ببخشید ، مین زیاد از بچه های پولدار که وابسته به پول پدرو مادرشون هستند خوشش نمیاد و این واکنشش برای همین بود ... من راضیش میکنم و فردا صبح حتما اونجا هستیم ...

دونگهه خوشحال بود و نمیخواست موقعیت باورنکردنی که بدست آورده است را از دست بدهد برای همین قول داد هر طور شده سونگمین را راضی خواهد کرد... به همراه کانگین به بیرون رستوران رفت و بعد از چند دقیقه کانگین دو پاکت را جلوی دونگهه گرفت و گفت :

_ این هم فرم مدرسه اس.امه ... هم برای تو و هم برای سونگمین ... امیدوارم فردا صبح زود سر کلاس حاضر بشید...

دونگهه به کانگین که به سمت ماشین میرفت احترام گذاشت و بعد از دور شدن ماشین به سمت آشپزخانه رفت تا از دور سونگمین را زیر نظر بگیرد ...

 سونگمین با اخمی دلنشین در حال کمک به لیتوک بود و دونگهه میدانست که نباید در حال حاضر با او حرفی بزند وگرنه همه چیز خراب میشود تمام مدت تنها بی هیچ حرفی به کارهایش رسید و بعد از خداحافظی با لیتوک ، میخواستند از مغازه خارج شوند که لیتوک سونگمین را صدا زد و از دونگهه خواست بیرون مغازه منتظر سونگمین بایستد ...

_ من و تو بهتر از هرکسی میدونیم که دونگهه منتظر چنین فرصتی بوده و به نظر من با هر نیتی هم که بوده باشه میتونه بهترین موقعیت برای تو هم محسوب بشه... اونها بورسیه ات میکنند و احتمال اینکه به بهترین دانشگاه ها هم بعدا وارد بشی زیاد میشه... بهش فکر ... نه تنها به خودت بلکه به دونگهه هم فکر کن...

سونگمین سری تکان و لبخندی زد و گفت :

_ حتما ، هیونگ...

سونگمین در تمام مسیر بازگشت به حرفهای لیتوک فکر میکرد و با دیدن دونگهه ، تصمیم میگرفت این پیشنهاد را قبول کند ، اما با به یاد آوردن حرفهای جه بوم و صورتهای اون بچه های از خود راضی پشیمان میشد ...

_ دونگهه به نظرت این یه شانس خیلی بزرگه؟!

دونگهه که متوجه شده بود سونگمین تمام مسیر را به مدرسه فکر میکند و نمیخواست طرز فکر خودش را با گفتن اصرارهای زیادی به سونگمین القا کند ، گفت :

_ هیونگ ما میتونیم با کمک امکانات اون مدرسه وارد دانشگاه سئول بشیم ... و به نظر من این یه شانس خیلی خیلی بزرگه ...

***

قطره های گرم آب سرمای اکتبر را از بدنش خارج میکردند و افکارش را صیقل میدادند ... صدای دونگهه بلندتراز صداهای دیگر به گوشش میرسید ... شیر آب را بست و بعد از پوشیدن لباس ، کنار دونگهه که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود ولی برعکس همیشه به آن توجه ای نمیکرد ، نشست و برخلاف دونگهه به پشت خوابید و به دونگهه که در فکربود ، نگاهی کرد و گفت :

_ دونگهه دوست دارم بجای مامانم بغلت کنم...

دونگهه با لبخند محزونی به دست های از هم باز شده سونگمین نگاهی کرد و بعد ثانیه ای سرش را درون سینه سونگمین فرو برد و سونگمین حلقه ی دستانش را به دور او محکم کرد ، از صدای قلب نامطمئن سونگمین میتوانست ناراحتی اش را متوجه شود ، اشک از گوشه چشمانش پایین آمدند و لباس سونگمین را خیس کردند، بیشتر از هرکسی در این دنیا سونگمین را دوست میداشت، سونگمین برای او تنها یک دوست عادی نبود بلکه پدری مطمئن برای تکیه دادن ، مادری مهربان و دلسوز و برادری عزیز و مسئولیت پذیر بود و تمام این سالها او بود که به سونگمین تکیه داده بود و حال با شنیدن صدای قلب سونگمین متوجه شد چقدر خودخواهانه به این موضوع فکر کرده است... سونگمین از پولدارها متنفر بود و این موضوع ریشه در زندگیشان در پرورشگاه داشت و آن چند روز دوری از آنجا و به فرزند خواندگی گرفته شدنش ... 

سونگمین که گرما و رطوبت اشکهای دونگهه را روی سینه اش حس میکرد ، فشار دستانش را کم کرد و کمی خود را عقب کشید و گفت :

_ هائه داری گریه میکنی؟!

دونگهه دوباره سرش را در سینه او پنهان کرد و گفت :

_ معذرت میخوام من ایندفعه هم به خودم فکر کردم ... نمیدونستم با این خودخواهی تو را ناراحت میکنم...

سونگمین دونگهه را از آغوشش بیرون آورد نشست و او را روبروی خود نشاند و با انگشتان شستش اشکهای دونگهه را پاک کرد و گفت :

_ داداش کوچولوی من ، دیگه نبینم همچین فکری را بکنی ... در ضمن بیا از فردا تلاشمون رو برای رفتن به بهترین دانشگاه کشور توی آن مدرسه شروع کنیم...

دونگهه با ناباوری به سونگمین خیره شد که سونگمین گفت :

_ بخند که هائه فقط صورت خندونش قشنگه ...

دونگهه سونگمین را در آغوش گرفت و گفت :

_ ممنون هیونگ ، قول میدم هیچکدوممون پشیمون نشیم...

" امیدوارم " این واژه ای بود که در آن لحظه سونگمین به آن فکر میکرد ... 



*****

P.S) 

 چطور بود؟! تونستم راضیتون کنم؟! در هرصورت نظر یادتون نره...

 

از نقش کانگین خوشتون اومد ؟! منو و کیم پری جونگ خیلی بحث کردیم اون میگفت لیتوک من میگفتم کانگین ، آخر هم کار خودمو کردم خ خ خ .... درباره مامان کیو هم سعی کنید همون خانوم توی فیلم البته یکم خوش اخلاقترش رو تصور کنید ، چون من مامانی کیو رو دوس دالم و اصلا در حین نوشتن قیافه او را تصور نکردم ....

راستی من خط مشی این داستان رو توی ذهنم درست کردم ، میخوام نوع داستانی که خودم دوست داشتم رو پیش ببرم ولی بازم میخوام بپرسم دوست دارید مثل فیلم تموم بشه یا به من و ذهن من اعتماد میکنید؟! آخه درگیر شدم نمیدونم چه جور بنویسمش ...


راستی پارت بعد درباره ی گروه معروفمونه ... حدساتون رو برای توزیع نقش بهم بگید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه