تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فن فیکشن پسران آبی _ پارت سه
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







*************** 

فصل سوم : سوپرمن

***************

صبح زود دونگهه برعکس همیشه از خواب بیدار شد و سونگیمن را که خیلی آروم کنارش خوابیده بود از خواب بیدار کرد ...

_ هیونگ بیدار شو ... باید آماده بشیم و زود بریم تا به موقع برسیم ...

سونگمین در حالی که با چشمان بسته در حال نشستن بود ناله ای کرد و بعد از نشستن یکی از چشمانش را باز کرد و به ساعت کنار لحافش نگاهی کرد و با ناله ای گفت :

_ آخه برای چی اینقدر زود بیدارم کردی؟!

دونگهه دستی به شانه سونگمین زد و بعد بلند شد و در حالی که به سمت دستشویی میرفت ، گفت :

_ هیونگ حتی وقتی اینجوری چشمات بزور باز میشه و اخم میکنی هم خوشگلی ، میدونستی؟!

سونگمین لبخندی زد و در حالی که چشمانش هنوز بسته بود دستانش را جلوی خود کشید و با صدای خواب آلود گفت :

_ خوبه!!! بیشتر بگو ...

دونگهه در حالی که دست و رویش را میشست ، در دل به سونگمین خندید و ادامه داد :

_ وقتی موهات آشفته است و اونجور لباسات تو تنت زار میزنن خیلی جذاب میشی... مخصوصا از وقتی موهاتم بلوند کردی بیشتر شبیه دخترای. ه/ات میشی...

سونگمین در حالی که به سمت دستشویی میرفت لباساش را مرتب کرد و کنار در روبروی دونگهه که صورتش را خشک میکرد ایستاد و با چشمایی که بزور بازشون کرده بود به دونگهه نگاه کرد و دستش را به موهاش کشید و بیشتر پریشونشون کرد

_ هی گفتم مثل دخترای. ه/ات میشی ... ولی نگفتم که جلوی من اینکارا رو بکنی چون من گول نمیخورم ... پس اونجوری نگام نکن..

سونگمین به او نیشخندی زد و گفت :

_ فقط سه روزه موهام رو اینکار کردم سه هزار نفر بهم گفتن شبیه دخترا شدم... بعدم اگه فقط من و تو تنها کسایی باشیم که روی زمین باقی مونده باشیم ، بازم عمرا بهت اجازه بدم به من فکر کنی... برو اون ور

دونگهه حوله را بدست سونگمین داد و کنار در ایستاد و به سونگمین که شیر آب را باز میکرد نگاهی کرد و گفت :

_ خیلی هم دلت بخواد... برای چی خودت رو دادی دست سانی تا این بلا رو سر موهات بیاره ؟!...

در حالی که آب به صورتش میزد جواب داد :

_ اونم مثل توئه ، تا میبینه من راضی نمیشم سریع چشماشو مثل خرگوشا میکنه و مظلوم میشه، آدم دلش نمیاد بهش بگه نه ...

_ هیونگ !! مگه دوش نمیگیری؟! تا دیروز که عادت داشتی صبحا هم دوش بگیری!! نکنه به سانی فکر میکنی همه چیز یادت میره؟!

سونگمین در حالی که خمیازه میکشید ، سرشو تکون داد و گفت :

_ ساعت پنج و نیم بیدارم کردی ... چشمم باز نمیشه ... توقع داری بدونم کمد لباسام کجاست؟! بذار چشمام باز بشن بعد میرم حموم ... شما هم برای اولین بار زحمت بکشید و صبحانه را آماده کنید ، تا بفهمید که مواظبت از شما چقدر زحمت داره...

حوله را بدوش دونگهه انداخت و به سمت کمدش حرکت کرد که دونگهه با ناله گفت :

_ شوخی نکن هیونگ من آشپزیم خوب نیست... تا ظهر گرسنه میمونیما ...

سونگمین لباسی از کمد بیرون آورد و رو به دونگهه کرد و شانه هاش رو بالا انداخت و گفت :

_ تلاشت رو بکن ...

_هیونگ؟!!!

در حالی که در حمام را میبست به صدای پر از التماس دونگهه خندید...

 زیردوش به آینه حمام نگاه کرد و موهای خیس بلوندش باعث اخمش شدند.. دونگهه و بقیه او را با این موها بیشتر شبیه دخترها میدیدند... سانی دوست دوران کودکی او و دونگهه بود و هیچگاه نتوانسته بود به او نه بگوید و دفعه آخر هم که خواسته بود مدلش شود نتوانسته بود مخالفت کند... و خودش این قیافه اش را دوست داشت و زیبایی اش را دوست داشت اما دوست نداشت کسی مسخره اش کند...

از حمام بیرون آمد و متوجه شد دونگهه در حال پختن چیزی است ، به صحنه روبرویش که دونگهه با اخمی داخل قابلمه کوچک را هم میزد لبخندی زد و پشت دونگهه ایستاد و گفت :

_ داداش کوچولو من چی پخته؟!

_ هیونگ ترسیدم!!!

دونگهه دستش را روی قلبش گذاشت و به سونگمین که موهایش را با حوله اش خشک میکرد نگاه کرد که سونگمین خندید و گفت :

_ اگه میخوای دوش بگیری برو... اگه هم میخوای وسایلت رو آماده کنی زود برو ... من درستش میکنم

حوله را بروی شانه اش گذاشت و قاشق را از دونگهه گرفت ، که دونگهه از خوشحالی آروم بغلش کرد و گفت :

_ میدونستم آخرش دلت نمیاد منو اذیت کنی... ممنون هیونگ

به سمت کمدش رفت و خواست او هم مانند سونگمین دوش بگیرد و به سونگمین ،که حالا با صورتی جدی که واقعا زیبایش میکرد مشغول آشپزی بود ،نگاهی کرد و به حمام رفت ...

سونگمین بعد از آماده کردن صبحانه و ناهارشان ، وسایلش را آماده کرد و بعد از خوردن صبحانه ، از خانه بیرون آمدند...به مدرسه رسیدند و با اتوبوس پر روبرو شدند معلم از آنها خواست سریع سوار شوند...

سونگمین به محض نشستن بر سرجایشان سرش را روی شانه دونگهه که کنار پنجره نشسته بود گذاشت و به خواب رفت ، بعد از ساعتی با تکان دست دونگهه بیدار شد ، دونگهه در حالی که بیرون نگاه میکرد گفت :

_ هیونگ نگاه کن اون مدرسه اس.امه... ببین چه خوشگله!!!

سونگمین به ساختمان بزرگ مدرسه که با آجرهای سرخ و قهوه ای سوخته نما پیدا کرده بود نگاه کرد ... درختان دور تا دور منظره زیبایی را به محیط داده بودند... ساختمان بیشتر شبیه قصر بود تا مدرسه ... سونگمین لبخندی زد و به دونگهه که به پنجره چسبیده بود و به ساختمان مدرسه که در حال دور شدن بود خیره شده بود ، نگاهی کرد و گفت :

_ آرزوت برآورده شد ...؟!

دونگهه به سونگمین نگاهی کرد و با چشمانی که از شیطنت برق میزد برای سونگمین سری به نشانه "نه" تکان داد...

سونگمین هر لحظه بیشتر متوجه میشد دونگهه نقشه ای دارد .. 

اتوبوس دو سه کیلومتر بعد از مدرسه کنار دشتی زیبا ایستاد و بچه ها با خوشحالی پیاده شدند یک طرف دشت را درختان بلند فراگرفته بودند و بعد از ده دقیقه پیاده روی میان درختان میشد رودخانه زیبا را دید...

 تمام مدت سونگمین، دونگهه، سانی، سولی و مینهو کنار رودخانه ، با هم حرف میزدند و با هم بازی میکردند ... خیلی وقت بود که همه باهم بیرون نرفته بودند و زمانی را با هم نگذرانده بودند ، مینهو و سولی همانجا اعلام کردند که به طور رسمی رابطه شان را با هم شروع کرده اند ... و آن سه به آنها تبریک گفتند...

ظهر هنگام ناهار مینهو و سولی تصمیم گرفتند اولین ناهاری که باهم به گردش آمده اند را تنها بخورند و سانی نیز به کنار دوستای دیگه اش رفته بود...

دونگهه به سونگمین که لب رودخانه ایستاده بود ، نگاهی کرد وجلو رفت  ، دستش را گرفت و به همراه خودش کشید و گفت :

_ بیا ما هم از فرصت استفاده کنیم و یه کار خوب انجام بدهیم

سونگمین از این حرف دونگهه ترسید و با تعجب پرسید : _ چی؟!!

دونگهه در همان حالی که دست سونگمین را گرفته بود ، کوله شان را از روی زمین برداشت و باز سونگمین را به همرا خود کشید و گفت :

_ بریم یه جای خوب...

_ دونگهه دستم رو ول کن، داری میترسونیم .. چی تو سرته؟!

_ میخوام یه سری به مدرسه اس.ام بزنیم..

_ چی؟!!

دونگهه اخمی کرد و به سونگمین که با قدرت دستش را از دست او بیرون کشیده بود ، نگاهی کرد و گفت :

_ هیونگ ، جز" چی"، چیز دیگه بلد نیستی بگی؟!!

_ دونگهه درست حرف بزن و بگو دقیقا چی داره توی سرت میچرخه؟!

دونگهه جلو رفت و به صورت اخموی سونگمین نزدیک شد و دستانش را روی شانه های سونگمین گذاشت و گفت :

_ تا اینجا که اومدیم، بریم یه نگاهی به اون مدرسه بندازیم ...

دونگهه نگاه پر از خواهشش را به سونگمین انداخت ، میدانست که سونگمین با دیدن این حالت او ، دیگر مخالفتی نخواهد کرد..

_ ولی من اصلا علاقه ای ندارم اونجا رو ببینم ...

دلخوریش را با اخمی به سونگمین نشان داد و گفت : 

_ باشه ، من تنها میرم حداقل تا اونجا همراهم بیا ، قبول؟!!

سونگمین باز هم توان مخالفت را در خودش نمیدید برای همین نفسش را با صدا بیرون داد و گفت :

_ یه وقتایی پشیمون میشم که بین این همه آدمی که دور و برم بودند چرا تو رو برای دوستی انتخاب کردم ...

دونگهه دست سونگمین را گرفت و در حالی که به سمت مدرسه حرکت میکردند ، گفت :

_ ولی من هیچ وقت پشیمون نمیشم...

_ چون احمق تر از من پیدا نکردی.. آره؟!!

_ نه چون هیچکی جز تو نمیتونه منو تحمل کنه...

سونگمین دستی به موهای دونگهه کشید و آنها رو بهم ریخت و گفت :

_ درسته درسته... به اینم میگن حماقت محض...

بعد بیست دقیقه پیاده روی دیوارهای اطراف مدرسه که آنجا را از محیط مدرسه جدا میکردند به چشم خورد کمی جلوتر رفتند و دیوار را دور زدند و شروع به پیادروی کنار دیوار حایل به خیابان کردند ... دونگهه به مدرسه زل زده بود انگار جالب ترین مکان دنیا رو دیده بود که سونگمین سرش را کنار گوشش برد و گفت :

_ اگه یه دختر ببینی قراره چیکار بکنی؟!

دونگهه لبخند زیرکانه ای زد و گفت :

_ امیدوارم یکی رو امروز همین جا ببینم

سونگمین نفسش را محکم بیرون داد و گفت :

_ هائه دیگه داری دیوونم میکنی!!

کمی مانده بود تا به در خروجی مدرسه برسند که دونگهه ایستاد و گفت : 

_ باید از همین جا بریم داخل مثل اینکه اونجا یه خبریه...

سونگمین به پسری که کنار پیاده رو دوید و پسرانی که پشت سرش قرار گرفتند نگاهی کرد و کنجکاو شد تا بداند موضوع از چه قرار است ، قدمی به جلو برداشت که دونگهه دستش را گرفت و گفت :

_ هیونگ کجا میری ؟! باید از این طرف بریم؟!

سونگمین دست دونگهه را از بازویش جدا کرد و گفت :

_ بهت گفتم که من علاقه ندارم بیام داخل پس از اینجاش با خودته؟!

دونگهه ناراحت شد اما میدانست که تا همین جا هم سونگمین به خاطر او همراهیش کرده است از دیوار کوتاه بالا رفت و به سونگمین و به جمعیت که هر لحظه بیشتر میشدند، نگاهی کرد.. انگار برای او بهترین موقعیت بود و برایش مهم نبود که چه اتفاقی آنجا در حال وقوع است...

سونگمین به جمعیت از دور خیره شد.. صداهایی به گوشش رسید انگار کسی قصد خودکشی داشت و هیچ یک از بچه های مدرسه قصد منصرف کردنش را نداشتند و برایش عجیب بود که همه تشویقش میکنند

به جلو رفت ، پسری را دید که صورتش خونی و کبود بود ، برایش این صحنه هر لحظه عجیب تر میشد پسرها میخندیدند و دخترها با موبایل هایشان از این صحنه فیلم میگرفتند

_ من که از خدامه دیگه نبینمت کیم جه بوم...

این آخرین حرفی بود که پسرها به آن پسر که سونگمین تازه متوجه اسمش شده بود ، زدند... و بعد صدای بلند و عصبانی جه بوم بود که وجودش را پر کرد ، ترس را میشد در صدای جه بوم تشخیص داد

_ از همتون متنفرم .. رفتن به جهنمی که خدا برام آماده کرده بهتر از جهنمیه که دارم توش دست و پا میزنم...

سونگمین میخواست این ترس را از بین ببرد برای همین با لحنی مهربان و آرام گفت :

_ تو از جهنم چیزی نمیدونی آقا پسر!!

جه بوم لحظاتی به او خیره شده بود و بطوری که توانست در نگاهش لحظاتی آرامش را ببیند اما ناگهان باز دوباره ترس و وحشت جای خود را پس گرفتند...

_ یونیفرمت نشون میده که دانش آموز این مدرسه نیستی ... پس هیچی از این جهنم نمیدونی..

سونگمین نیشخندی زد و جلوتر رفت و گفت :

_ درسته من دانش آموز این مدرسه نیستم ولی همین قدر میدونم که جهنم واقعی پشت درهای همین مدرسه است ، و تو هیچی از اون نمیفهمی...

جه بوم ترسیده بود و آرامش وجود سونگمین در میان این همه شیطان پلید برایش فایده ای نداشت .. قدمی برداشت و به وسط خیابان پرید ، ماشینی با سرعت در حال نزدیک شدن بود و جه بوم چشمهایش را بسته بود ، سونگمین به پسرها و دخترهای اطرافش خیره شد ، انگار آنها زیباترین صحنه دنیا را در حال شکار بودند ... صدای بوق ممتد ماشین بود که باعث شد سونگمین به جه بوم نگاه کند...

جه بوم با اینکه ترسیده بود اما دوست نداشت چشمش را باز کند و ترسش را به بقیه نشان دهد میخواست همه ی این عذابها تمام شود و به نظرش این بهترین راه بود ماشین در حال نزدیک و نزدیکتر شدن بود که ناگهان دستانی او را با خودشان به سمتی پرت کردند... برای چندلحظه دیگر متوجه چیزی نشد چشمانش را باز کرد و متوجه شد در آغوش آن پسر زیباست .. پسر چشمهایش را باز کرد و با نگرانی نشست و از او مانند برادری نگران پرسید :

_ حالت خوبه؟! آسیبی که ندیدی؟!

جه بوم باورش نمیشد در لحظاتی که ناامید شده بود ، خداوند چنین انسانی را در برابرش قرار دهد ، پسری که با نگرانی به او نگاه میکرد و منتظر جوابش بود اما او قدرت صحبت کردن نداشت و تنها سرش را به نشانه " بله " تکان داد...

سونگمین خیلی ترسیده بود ، اما ایستاد و جه بوم را بلند کرد و گفت :

_ با اینکه بیشتر از چند دقیقه ای نیست باهات آشنا شدم ، اما میخوام بهت بگم هر چقدر هم دنیات جهنم بود جونتو باهاش معامله نکن، جه بوما...

جه بوم لبخندی محویی زد و با صدای بریده گفت :

_ م..ممن...ممنون ...

لبخند سونگمین آرامش کرد سونگمین دستش را جلو آورد و با جه بوم دست داد که جه بوم پرسید :

_ اسمت را میشه بپرسم؟!!

_ لی سونگمین هستم

سونگمین به ساعتش نگاه کرد و متوجه شد که ساعت ناهار تمام شده و معلم حتما تا چند دقیقه دیگر متوجه غیبتشان خواهد شد ، دستی به شانه جه بوم زد و بعد از گفتن : امیدوارم یه جای بهتر باز ببینمت ... از او دور شد، بطوری که جه بوم نتوانست جوابی بدهد.

سونگمین به سمت دیواری که دونگهه از آن بالا رفته بود، رفت و به موبایل دونگهه زنگ زد که دونگهه سریع جوابش را داد :

_ هیونگ الآن میام فقط چند لحظه صبر کن...

بعد از بازگشتن دونگهه تا رودخانه و جایی که قبلا حضور داشتند را دویدند و متوجه شدند که معلم هنوز به سراغ آنها نیامده است...

_ هی لی دونگهه کجا بودی؟!

دونگهه با شور و شوقی کودکانه شروع به تعریف کرد :

_ مین باورت نمیشه چقدر اونجا قشنگ بود ، رفتم نزدیک یکی از ساختمونهای مدرسه که متوجه شدم صدای آهنگ میاد وارد ساختمون شدم و دیدم صدا از داخل یکی از اتاقا میاد ، پسر هر کدوم یک از اتاقها سه،چهار برابر کل خونه ما بود ...

سونگمین از این لحن دونگهه خنده اش گرفته بود ، دستش را دور شانه ی دونگهه حلقه کرد و گفت :

_ از دست تو داداش کوچولوی من... خب؟!!

دونگهه لبخندی زد و ادامه داد :

_ یه پسری رو دیدم که داشت اونجا ، تمرین رقص میکرد، بدنش با آهنگ هماهنگ شده بود خیلی عالی بود ، فراتر از عالی ، مین!!

سونگمین لبهاش رو هم فشرد و گفت :

_ خوبه ... پس توی اون مدرسه کسی هم پیدا میشه که دیدن صحنه مرگ کسی براش جالب نباشه...

_ چی؟!

سونگمین به چشمان دونگهه که از حرف او متعجب شده بود نگاهی کرد و داستان را برایش شرح داد... دونگهه بعد از شنیدن ماجرا با چشمانی درشت و شاد گفت :

_ واو !! مین کاش بودم و سوپرمن شدنت رو میدیدم

سونگمین ابروهاش رو بالا داد و سرش رو کمی کج کرد و صورتش را در هم کشیدو با تعجب و کمی سردرگمی گفت

_ سوپرمن؟!

هردو به لحن و حالت سونگمین خندیدند و بقیه روز را با دوستانشان گذراندند و درباره ی اتفاقاتی که افتاده بود به آنها نیز گفتند...






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه