تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - 4Blue Guys _ Part 2
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







****************

فصل دوم : مدرسه ی اس.ام

****************

مدرسه اس.ام متعلق به یکی از معروفترین و ثروتمندترین خانواده های کره است ، خانواده چو برای اینکه پسرهاشون در محیط آموزشی خوبی تحصیل کنند این مدرسه را تاسیس کردند و تنها بچه های خانواده های پولدار اجازه حضور و تحصیل در آن مدرسه را دارند ... و حالا کوچکترین عضو خانواده ی چو در آن به تحصیل مشغول است...

جه بوم دانش آموز سال دوم ، در کمدش را باز کرد و با کارت قرمز گروه معروف مدرسه روبرو شد ... بچه های مدرسه که اطرافش ایستاده بودند و مطمئن بودند بعد از اینهمه سرکشی که جه بوم نسبت به قوانین گروه معروفشون کرده ، حتما کارت میگیرد و بالاخره این اتفاق افتاده بود ...

 یکی از پسرها داد زد :

_ بچه ها بالاخره کارت قرمز رو گرفت ... حالا میتونیم شروع کنیم...

کارت قرمز را برداشت و آن را در مشتش فشرد و بعد به زمین انداخت و بعد از برداشتن لباس ورزشش به سمت باشگاه مدرسه به راه افتاد ...

 مدتی نگذشته بود که پسرها به سراغش آمدند و آزار دادنش را شروع کرد ...

جه بوم نمیخواست این دوشنبه به مدرسه برود ولی به اصرار برادر کوچکترش به سمت مدرسه روانه شده بود.. برادرش به او امید داده بود که بچه ها دیگر با او کاری نخواهند داشت..

میخواست میتوانست دستش به آن پسرک از خودراضی میرسید تا مشتی روانه صورتش میکرد ...

" پسره احمق فکر میکنه چون پول داره میتونه هر کاری رو انجام بده "

 اما در همان لحظه اول پسرها شروع به آزارش کرده بودند و دخترها نیز با تمسخر کردن و خندیدن به او روحش را آزار میدادند...

دستانش شروع به لرزیدن کردند...

 هر بار ضربه ای به بدنش میخورد و بدنش را دردی فرامیگرفت ... اما نمیخواست در برابر آن موجود بی احساس کم آورده باشد ... محکم می ایستاد و به راه رفتنش ادامه میداد ...

زمان ناهار شده بود و بچه ها برای ناهار به رستوران مدرسه رفته بودند ... به رستوران مدرسه رفت تا غذایی بگیرد ... رستوران مدرسه ساختمان بزرگی بود که دو طبقه داشت طبقه همکف و طبقه پایین که به وسیله پله های چوبی زیبایی به هم وصل میشدند.. رستورانی پر شده از وسایل تجملاتی .. طبقه همکف تماما با میز و صندلی های زیبایی پرشده بود و طبقه پایین محل سرو غذا بود و قسمتی نیز با همان میز و صندلی ها میزبان دانش آموز پولدار از خودراضی بود... جه بوم بار دیگر رستوران را از نظر گذراند و چقدر پشیمان بود که چه زود گول ظاهر مدرسه را خورده بود و به پدرش اصرار کرده بود که وارد این مدرسه شود...

مدرسه ای پر از شیطانهای کوچک ، در تمام این یکسال و نیمی که در این مدرسه درس میخواند نتوانسته بود با هیچ کدام یک از این بچه های پر از افاده و مغرور دوست شود و حالا تک و تنها بدون هیچ دلگرمی از همه ی این شیطانها زخم میخورد...

با حضورش در رستوران تمام بچه ها به او نگاه میکردند و برایش یا خط نشان میکشیدند و یا اینکه سری تکان میدادند ...  به طبقه پایین رفت و برای خودش غذا سرو کرد و خواست به طبقه بالا برود و زیر همه ی آن نگاه ها غذایش را بخورد که در میانه پله ها با پسری برخورد کرد و از پله ها به پایین افتاد ... و تمام بچه های رستوران به او خندیدند ... ایستاد و خودش را در حالی که از پله ها بالا میرفت به پسرک زد و از رستوران خارج شد و به سمت سرویس بهداشتی مدرسه رفت تا یونیفرمش را تمیز کند..

چند پسر وارد سرویس بهداشتی شدند و شروع به زدن جه بوم کردند و جه بوم که توانی برای مقابله در برابرشان ، دیگر در خود نمی دید و راهی برای فرار وجود نداشت در برابرشان تسلیم شد و به زیر دست و پاهایشان افتاد و با هر ضربه ای که بدنش میخورد اشکی از گونه اش پایین می آمد و بعد از چند ضربه حس کرد بوی خون تمام دهان و بینی اش را فرا گرفته است و بعد از مدتی خون بود که از دهانش بیرون می آمد...

 پسرها که حس میکردند جه بوم بعد از بالا آوردن خون بیهوش شده است دست از کتک زدنش برداشتند و هرکدام گوشه ای ایستادند و شروع به مرتب و تمیز کردن یونیفرم هایشان کردند که جه بوم از این موقعیت استفاده کرد و از آنجا بیرون زد و در حالی که از شدت ترس و تسلیم میلرزید به سمت در خروجی مدرسه میدوید و اشک میریخت... پسرها به دنبالش بودند و بچه های مدرسه نیز با کنجکاوی به سمت آنها میدویدند... جه بوم کنار خیابون متوقف شد و تهدید کرد که اگر به او نزدیک شوند خودش را جلوی ماشینهایی که با سرعت از جلویشان میگذشتند می اندازد ، پسرها به او خندیدند ...

_ هی اگه میخوای دیگه بیشتر از این کتک نخوری ، پیشنهادت بهترین راه حله ..

_ هی بد نیست میخوام ببینم دلشو داری!!

_ من که از خدامه دیگه نبینمت کیم جه بوم...

دخترها نیز از این صحنه ها فیلم میگرفتند و پسرها نیز با حرفهایشان او را برای مردن تشویق میکردند ... 

با چشمانی پر از اشک به صداهای بلندی که تشویق به خودکشی اش میکردند نگاه کرد و چشمانش را بست و فریاد زد :

_ از همتون متنفرم .. رفتن به جهنمی که خدا برام آماده کرده بهتر از جهنمیه که دارم توش دست و پا میزنم...

_ تو از جهنم چیزی نمیدونی آقا پسر!!

صدای لطیف و آرامش بخشی باعث شد دست از حرف زدن بردارد و به سمت آن صدا نگاه کند...

 اگر آن فرد یونیفرم پسرانه نپوشیده بود ، حتما فکر میکرد که دختر است ... پسری با موهایی بلوند و صورتی با پوست سفید و چشمان براق و ابروهای مشکی زیبا ، با بینی کوچک و ظریف و لبانی صورتی که لبخندی آن را زیبا کرده بود... 

پسر با چشمانی شاکی به او نگاه میکرد و منتظر جوابش بود اما او ذهنش سنگ شده بود و جوابی نداشت و نمیخواست دیگر در این دنیا باشد و حتی آن صورت و چشمان نیز نمیتوانست او را از تصمیمش باز دارد...






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه