تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 12 _ قسمت 3 _1
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







***************
فصل دوازدهم _ قسمت سوم : سهم مساوی

***************

 

_ من به هیونگت کمک میکنم به خونه برگرده پس از قرارت با آیدول مورد علاقه ات لذت ببر ...

سونگمین دست کیوهیون که به روی شانه اش گذاشته شد را کنار کشید و روبه دونگهه گفت :

_ بهتره بریم ...

برای یسونگ و شیوون احترامی گذاشت رو به شیوون کرد و دلجویانه گفت :

_ هیونگ  بابت امروز ممنون ، به لطف شما من دختر ایده آلم رو دیدم ...

شیوون چشمهاش رو بست و سونگمین به سمت در سالن رفت و به دونگهه و اونهیوک نگاه کرد و از سالن خارج شد ، کیوهیون از اینکه سونگمین باز او رو نادیده گرفته بود ناراحت بود ، خواست به سمت در خروجی بره که یوری صداش کرد و او را به سمت میزی ،  کنار زن و مردی جوان دعوت کرد ... کیوهیون اخم کرد نمیتونست یوری را نادیده بگیره مخصوصا زمانی که اون زن و مرد هم منتظر حضورش بودند ... به پسرها نگاه کرد ، اونهیوک و دونگهه از در خارج میشدند که ناگهان شیوون با عجله از سالن بیرون رفت ...

_ هی سوپرمن بزن بریم ...

اونهیوک از اینکه سونگمین را "سوپرمن" صدا بزنه خوشش می اومد ... سونگمین به اونهیوک که لبخندی پر از شیطنت به لب داشت نگاهی کرد ، دونگهه بازوش رو گرفت و به سمت در خروجی حرکت کردند ، از در خارج شدند و منتظر شدند تا خدمه اونجا ماشین اونهیوک رو بیاره :

_وقتی بیرون بودی ، شیوون رو دیدی؟!

سونگمین بدون اونکه به دونگهه که این سؤالو آروم کنار گوشش پرسیده بود نگاه کنه ، سری به دو طرف تکون داد ، حضور کیوهیون مانع از اون شده بود که به اطرافش توجه کنه ، پسری جوان ماشین رو مقابلشون پارک کرد ، اونهیوک در عقب ماشین رو باز کرد و با شیطنت گفت :

_ سوپرمن سوار شو ...

سونگمین متوجه شده بود که اونهیوک قصد مسخره کردنش را نداره و تنها از روی شیطنت او را "سوپرمن" صدا میزنه ، لبخندی زد و به سمت ماشین رفت که صدای بوق و نور چراغ ماشینی که پشت ماشین اونهیوک متوقف شد ، باعث شد هر سه به اون سمت نگاه کنند . شیوون از ماشین بیرون اومد و به سمت اونها رفت و رو به اونهیوک گفت :

_دونگهه رو تو ببر ، من هم سونگمین رو میارم ...

_ ولی هیونگ بهتر نیست از این چند روز باقی مونده استفاده کنی... من با دونگهه و اونهیوک شی میرم ...

قبل از اینکه شیوون حرفی بزند ، اونهیوک با اخمی ساختگی گفت :

_ میشه به من هم بگی "هیونگ" .. این جوری که تو بهم میگی "اونهیوک شی" حس بدی بهم دست میده ، حس میکنم به من هم مثل کیوهیون فکر میکنی و میخوای سر به تنم نباشه ...

سونگمین و دونگهه به صورت خندون دو دوست نگاه کردن و شروع به خندیدن کردند ... اونهیوک ادامه داد :

_ راستی "سوپرمن" این قدر با ادبی به دوستت هم یخورده یاد میدادی دیگه ... تا من رو میبینه یادش میفته که باید تموم حرفایی که نمیتونه به تو بزنه رو به من بزنه آخه تو خونه مگه چه بلایی سرش میاری که این همه دری وری تو ذهنش ذخیره میشه ...

اونهیوک سعی داشت شیوون را به کمک حرفهاش و سونگمین،  از ناراحتی که چشمهاش نشون میداد بیرون بیاره  و کاملا هم موفق شده بود و لبخند شفافش اینو به او نشون میداد ، دونگهه اخمی کرد :

_ مگه من چی گفتم جز واقعیت ؟!!

سری تکان داد و با شیطنت لبهاشو بالا آورد ، دست دونگهه رو گرفت و به سمت ماشین برد :

_ بیا بریم که اصلا حوصله بداخلاقیت رو ندارم ،  اخم هم نکن میترسم دوستت فکر کنه اذیتت کردم اونوقت یه بلایی هم سر من بیاره ...

سونگمین با تعجب به دونگهه که با فشار دست اونهیوک سوار ماشین شد نگاهی کرد و لبخندی به لب آورد که صدای خنده ی آروم شیوون باعث شد به او نگاه کند ، شیوون به سونگمین نگاه کرد و پرسید :

_ نمی خوای دوستت رو نجات بدی؟!

سونگمین با صدای بوق ماشین اونهیوک برای دونگهه دستی تکان داد و بعد از دور شدنشان رو به شیوون با لبخندی جواب داد :

_ اونهیوک هیونگ خیلی شاده و این حرفاش از روی شیطنته ...

_ قبول دارم ، تازه اگه یسونگ رو بشناسی متوجه میشی که این دوتا با هم چه شیطنت هایی که نمی کنن ...

_ پس همه ی بداخلاقی های گروه جمع شده توی وجود کیوهیون ...

شیوون به این حرف سونگمین لبخندی زد و به سمت ماشین رفت :

_ کیوهیون رو باید بشناسی وقتی شناختی متوجه میشی این بداخلاقی و سرما تمامش پوسته ای نازکه که به خاطر تنهایی و نبود تکیه گاه اطرافش رو پوشونده ...

سونگمین به سمت ماشین رفت و بعد از سوار شدن ، به شیوون با تعجب نگاهی کرد :

_ برای چی تنها؟! تا اونجایی که من میدونم ، پدر و مادرش زنده هستن و برادر هم داره ...

در حالی که ماشین رو روشن میکرد ، لبخند تلخی با فکر به زندگی عجیب کیوهیون ، زد :

_ یه وقتایی افرادی که زنده و کنارت هستن ، حضورشون رو توی زندگیت کمتر از مرده ها حس میکنی ...

ماشین به راه افتاد ، کیوهیون که با کمک یسونگ از شر صحبتای رسمی با آن زن و مرد جوان راحت شده بود ، خودش رو به سرعت به سمت در خروجی رسوند که متوجه شد ماشین شیوون دور میشود ، مشتش را به کف دست دیگرش زد :

_ لعنتی ...

دست یسونگ که روی شانه اش گذاشته شد ، باعث شد رو بگرداند و با دلخوری بگوید :

_ دیوونه است مگه نه؟!!! بهش میگم از قدرت و پول من استفاده کن ، اما انگار نه انگار ...

یسونگ نیشخندی زد و به طرز فکر کیوهیون که همیشه همه چیز را در پول خلاصه میکرد در دل خندید:

_ یادمه همیشه میگفتی عشق چیز بیخودیه و وقت تلف کردنه و به هیچ کس اجازه نمیدادی بهت فکر کنه ، حالا نگو که عاشق شدی ، اونم عاشق یه پسر و دربدر دنبال راهی میگردی تا او بهت فکر کنه !!!

کیوهیون با این حرف جا خورد و با ناراحتی گفت :

_ عاشق؟! دیوونه ای؟!! فقط ... فقط برام جالبه که همچین رفتاری داره میخوام بیشتر بشناسمش ...

_ کیوهیون این عشق ممنوعه است ، نذار زندگیت رو بهم بریزه ، خودت بهتر از هرکسی میدونی که آخرش به هیچ جایی نمیرسی و تنها پوچی و شکسته که منتظرته ...

_ چی برای خودت میبافی؛ دارم میگم که من فقط درباره اش کنجکاوم. دوست دارم ...

یسونگ نذاشت حرفش تموم بشه :

_ من و تو از پنج سالگی باهم هستیم پس نمیتونی خودت رو از من مخفی کنی ، همین کنجکاو بودن یعنی زنگ خطر ، بیرون رفتی و چی بهش گفتی؟! بهش گفتی بهش فکر میکنی و میخوای درباره اش بیشتر بدونی و دوستت باشه ...

کیوهیون با تعجب به یسونگ نگاه کرد و با خود گفت " معلومه که دخ//تر باز هستی "

_ پس درسته ... کیوهیون اونی که آخرش آسیب میبینه تویی چون با خانواده ای که تو داری هیچ وقت بهت اجازه عاشق شدن نمیدن و تو هم میدونم که هیچ وقت نمیتونی مقابلشون بیایستی حتی با قدرت عشق .. به هیونگ فکر کن مگه او عاشق نبود ، عاشق بهترین دختری که ما میشناختیم ، اما با تمام قدرتی که عشق بهش داد بازم نتونست مقابل خونواده ات بیایسته ، با اینکه این عشق ممنوعه هم نبود ...

_ اما من مثل او نیستم ، اگه روزی کسی که دوستش دارم رو پیدا کنم حتی اگه یه پسر باشه و یک عشق ممنوعه ، کوتاه نمیام ... حالا هم بهتره بریم چون واقعا هوا سرده ...

کیوهیون به سمت ماشینش که توسط خدمه آورده شد رفت ، یسونگ به کیوهیون نگاه کرد :

_ دوست ندارم این رو بگم ولی تو ضعیف تر از اونی هستی که خودت فکر میکنی ... و بیشتر از هرکسی قدرت خانواده ات رو میدونی ... نذار کسی که این وسط بیشتر از هرکسی آسیب میبینه بعد از خودت ، پسری باشه که داره به خاطر زندگیش با تمام وجود میجنگه ...

کیوهیون نیشخندی زد و در ماشین رو باز کرد و رو به یسونگ گفت :

_ امشب زیاد مش//روب خوردی ... دارم بهت میگم تنها حس من به او کنجکاویه ...

_ پس امیدوارم در همین حدی که میگی باشه ...

کیوهیون سوار ماشین شد وبه سرعت از آنجا دور شد ، حرفهای سونگمین و از همه مهمتر عقب کشیدنش موقعی که میخواست او را در آغوش بگیرد عصبانیش کرده بود اما حرفهای یسونگ مانند شمشیری قلبش را شکافته بود با تمام وجود حرف های یسونگ رو قبول داشت و میدانست که قدرت مخالفت با خانواده اش را نداره ، به برادرش فکر کرد کسی که با تمام وجود برای عشقش جنگیده بود ولی موفق نشده بود ... در تمام این چندشب هم به همین موضوع فکر کرده بود ولی به نتیجه ای نرسیده بود اما باز دوست داشت ، سونگمین را بشناسه ، با او دوست باشه و از او حمایت کنه ولی هرگز به عشق فکر نکرده بود ... با این حال میدونست از نظر خانواده اش دوستی با سونگمین نیز بیهوده ترین کار دنیاست ...

با این فکر با مشت به فرمون ماشین کوبید و به سرعت ماشین اضافه کرد تا شاید توجه اش به مسیر افکارش را از بین ببره ..

****

بعد از چند دقیقه فکر کردن به حرفش رو به او کرد و پرسید :

_ هیونگ منظورت در مورد اون حرف درباره ی کیوهیون چی بود؟!

شیوون لبخندی زد و در حالی که به مسیر مقابلش با دقت نگاه میکرد جواب داد :

_ کیوهیون از بچگی خیلی تنها بوده ، درسته که پدر و مادرش زنده بودن ولی حضورشون توی زندگی او از حضور پدر و مادر من که سالهاست مردن کمتر بوده ، هیونگ هم که مجبور بود با اونها به سفرای کاری بره...  ولی بازم هیونگ بود که پیله تنهایی کیوهیون رو اجازه نمیداد تشکیل بشه... وقتی هیونگ عاشق شد ، پدر و مادرش باهاش مخالفت کردن ، هیونگ هم هرکاری کرد تا بتونه خونواده اش رو راضی کنه اما فایده ای نداشت و پدر و مادر کیوهیون با تهدید دختره به اینکه خونواده اش این وسط آسیب میبینن باعث شدن که این عشق به فرجامی نرسه ... هیونگ اولش شروع کرد به سرکشی و از همون موقع بود که پیله تنهایی کیوهیون هم با نبود هیونگ کم کم بیشتر و بیشتر شد و اما باز هیونگ شکست خورده میدون بود و مجبور شد با دختری که خانواده اش میخوان ازدواج کنه و الآن دو ساله که با خانواده همسرش به آمریکا رفته و کمپانی خانواده ش رو اونجا اداره میکنه ... با رفتن هیونگ ، کیوهیون کاملا تنها شده ... درسته ما هم توی زندگیش حضور داشتیم اما این هیونگ بود که باعث میشد سرمای خانواده اش رو فراموش کنه و تکیه گاهی داشته باشه... کیوهیون بعد از اون از قبل هم بداخلاق تر و سردتر شد ...

شیوون متوجه شد که چشمان پراز سؤال سونگمین باعث شده این همه حرف بزند لبخندی زد و به سونگمین که به فکر فرو رفته بود ، نگاهی کرد ، ناگهان حسی عجیب باعث شد بخواهد که سونگمین را از حرفهایی که زده دور کند :

_ راستی مگه کار نمیکنی؟! چطور رئیست بهت مرخصی داد ، اونطور که گفتی که سرتون بدجور شلوغه ...

سونگمین با سؤال شیوون از فکر به کیوهیون و زندگی عجیبش بیرون آمد :

_ الآن من رو مسخره کردی؟!

شیوون این دفعه بلند خندید به طوری که گونه اش کمی داخل رفت ، سونگمین که اولین بار بود اینطور خنده شیوون رو میدید با شیطنت اخمی کرد و گفت :

_ اتفاقا خیلی هم سرمون شلوغه ولی چه کنم که دیدن دختر ایده آلم مهمتر از پول بود ...

لبهاشو به هم فشرد و سرش رو تکان داد که سونگمین بعد از چند دقیقه با دست مغازه ای را نشان داد :

_ نگاه چقدر مشتری داریم ... بیچاره لیتوک هیونگ حتما سرش خیلی شلوغه ...

شیوون ناگهان جلوی مغازه ای که سونگمین به آن اشاره کرده بود ایستاد:

_ بهتر نیست که هم به لیتوک هیونگت سر بزنیم و هم شام بخوریم چون من اصلا اونجا جز مش//روب چیزی نخوردم ، فکر نکنم تو هم غذایی خوردی باشی ...

سونگمین با تعجب به شیوون نگاه کرد و پرسید :

_ یعنی میخوای اینجا غذا بخوری؟!

شیوون سری تکان داد که سونگمین با تعجبی بیشتر ادامه داد :

_ ولی فکر نکنم هیچ وقت همچین غذاهایی خورده باشی یا حداقل توی همچین رستورانی ...

_ خب امتحانش میکنیم ...

شیوون کمربندش را باز کرد و از ماشین پیاده شد ، سونگمین به شیوون که به سمت رستوران میرفت با تعجب نگاهی کرد که شیوون ایستاد و با دست اشاره کرد از ماشین پیاده شود ...

سونگمین از ماشین پیاده شد و به همراه شیوون به سمت رستوران رفت ...

*****

_ مسیر خونه که از این طرف نیست ...

اونهیوک سری تکان داد:

_ میدونم ، یوری با خبرش باعث شد از اشتها بیفتیم ، من حتی یه دونه شیرینی هم نخوردم ، قصد نداری که از گشنگی بمیرم

دونگهه از لحن ساده ی اونهیوک پوزخندی زد :

_ نترس آدمایی مثل تو از گشنگی نمیمیرن ...

_ آفرین !! خب از چی میمیرن؟!

_ نمیدونم فقط میدونم از گشنگی نیست ..

بعد از مدتی ماشین جلوی رستورانی متوقف شد ، کمربند  دونگهه رو باز کرد و بعد از اون کمربند خودش را هم باز کرد و از ماشین پایین رفت ، دونگهه هم به همراه اونهیوک به رستوران وارد شد ، دونگهه از رستورانی که مقابلش میدید تعجب کرده بود رستورانی زیبا که با سالنی بزرگ و میز و صندلی های زیبا که با روکش های سپیدی پوشیده شده بودند گل های ارکیده زرد روی میز به همراه جام های زیبایی ، سادگی و جلوه زیبایی به میزها داده بودند ، جار بلورین و بزرگی از سقف تا نزدیک زمین میان سالن وجود داشت که با نور سبز و آبی محیط تصویر دل نشینی به وجود آورده بود به سمت میزی رفتند ، اونهیوک بعد از سفارش غذا پرسید :

_ چندساله سونگمین رو میشناسی؟! چه نسبتی باهم دارید ؟! پدر و مادرت کجان؟!

دونگهه به اونهیوک نگاه کرد ، کنجکاوی اونهیوک در مورد زندگیش باعث شد لبخندی به لب بیاورد :

_ از وقتی خودم رو شناختم بهم گفتن که توی یه شب بارونی پدر روحانی منو پیچیده شده لای پتو پشت در کلیسا دیده ... من و سونگمین برادریم ، خونی نه ولی از برادرای واقعی هم به هم نزدیک تریم و با تمام وجود همدیگه رو دوست داریم ...

_ میخوای بگی که تو و سونگمین یتیم هستید؟! و درباره ی پدر و مادرت چیزی نمیدونی؟!

دونگهه به تلخی سری تکان داد و لبخند غمگینی زد :

_ من یتیم نیستم وقتی میخواستم از پرورشگاه بیرون بیام ، مسئول پرورشگاه بهم نامه ای داد ، نامه از طرف مادرم که معلوم میکرد من رو از به خاطر بی پولی سرراه گذاشته ...

اونهیوک ناراحت شده بود دستی به صورتش کشید و پرسید :

_ سونگمین چی؟!!

_ هیچ چیزی از خانواده اش نمیدونه ، حتی کسی نمیدونه که کی سر راهش گذاشته ... همیشه دلش میخواد بدونه که چرا سر راهش گذاشتن و حتی به من حسادت میکنه ...

با دستاش بینی و صورتش رو پوشوند و با کنجکاوی پرسید :

_ هر دوتاتون پسرای خوشگل و بانمکی هستید ، یعنی کسی پیدا نشد که پسری مثل شما بخواد

دونگهه سری تکون داد و ادامه داد :

_ ده سالمون بود که یه خانواده خیلی پولدار اومدن پرورشگاه .. میخواستن یه پسر رو به فرزند خواندگی قبول کنند با اینکه خودشون یه پسر داشتن ولی انگار پسرشون قصد نداشت که کمپانی پدرش رو اداره کنه ... وقتی سونگمین رو دیدن ، خانومه از سونگمین خیلی خوشش اومد و بعد از کارهای اداریش قرار شد از پرورشگاه بره ... باورم نمیشد دارم داداشم رو میفرستم بره ولی نمیخواستم ناراحتش کنم ، خودش نمیخواست بره ولی بعد از کلی التماس بی فایده رفت ولی هنوز سه هفته نشده بود که یه روز صبح خیلی زود با صدای در پرورشگاه که محکم زده میشد همه ی بچه های طبقه اول بیدار شدن ، بعد از باز شدن در سونگمین بود که با سر و روی کثیف و پای برهنه وارد ساختمون شد و یک دفعه از هوش رفت ... چند روزی بیهوش بود که دکترها میگفتن به خاطر شکه... به هوش اومد ، باورم نمیشد توی اون حالت میبینمش سونگمین همیشه میخندید و با خنده اش باعث میشد همه بخندن ولی اون روز چندین ساعت تو بغل من زار زد ... هرچقدر دلیل برگشتنش و حالش رو پرسیدم چیزی بهم نگفت ، چند روز بعدش خانواده اش برگشتن تا باز با خودشون ببرنش ولی مین با دیدنشون شروع کردن به لرزیدن و التماس میکرد که اجازه بردنش رو ندن ... هرچقدر هم دلیلش رو پرسیدن جوابی نمیداد ، حتی از خانوم و آقا پرسیدن ولی اونها گفتن دلیلش رو نمیدونن و مین یه شب وقتی اونا برای مسافرت یک شب و دو روز رفته بودن ، از خونه بیرون زده ...

اونهیوک با تعجب به داستان زندگی سونگمین فکر کرد و پرسید :

_ کی درباره اش حرف زد و دلیل فرارش رو گفت ؟!

دونگهه در حالی که به غذاهایی که روی میز چیده میشد نگاه میکرد سری تکان داد به چشمان اونهیوک که کنجکاوانه به او نگاه میکردند ، نگاه کرد :

_ هنوز که هنوزه حرفی درباره اش نزده ... منم نپرسیدم چون مین از اون روز عوض شد دیگه پسر ساده ی قبل نبود ، از اون به بعد شد سونگمین حالا، کسی که برای لحظه لحظه زندگیش میجنگه و سختی های دنیا به جای اونکه ضعیفش کنه محکمش میکنه ، بجای اینکه بترسه بهشون میخنده برای من مین هم برادره و هم  پدر ...

اونهیوک گیلاسی را با مش//روب پر کرد و مقابل دونگهه گرفت ، دونگهه سری تکان داد :

_ من هیچ وقت مش//روب نخوردم ...

لیوان آب را برداشت و بالا گرفت ، اونهیوک به دونگهه نگاه کرد و از سادگی رفتار دونگهه لبخندی به لب آورد دونگهه دیگه برای او پسری ساده قبل نبود بلکه پسری بود که به همراه برادرش با زندگی سختش جنگیده بود ... اونهیوک هم لیوان آبش را بالا آورد و به لیوان دونگهه زد و چشمکی به او زد ... دونگهه با لبخند زیبایی که دندانهایش را نشان میداد به او نگاه کرد ، بعد هر دو شروع به خوردن غذا کردند و در مورد زندگیشان و عادت هایشان حرف زدند...

*****

_ سونگمین ، این پسر همونیه که میگفتی بهت محبت میکنه ... شیوون؟!!

سونگمین سری تکان داد و به شیوون که به موبایلش نگاه میکرد ، نگاه کرد و رو به لیتوک گفت :

_ لیتوک هیونگ !! یعنی چی براش ببرم؟! یکدفعه گفت بریم شام بخوریم .. من مطمئنا هیچ وقت غذاهای ارزون قیمت نخورده...

لیتوک که از دیدن شیوون که به همراه سونگمین وارد رستوران شده بود متعجب بود با نگرانی سونگمین به خود آمد و شروع به خندیدن کرد :

_ هیونگ برای چی داری میخندی؟!

_ آخه داری از نگرانی بیهوش میشی ... خب بذار من دست پخت خودم رو بهش بدم ...

سونگمین سری تکون داد و با لبخندی نگران به لیتوک نگاه کرد :

_ ممنون هیونگ ... اون به من خیلی محبت کرده و حالا یه فرصت برای جبرانه ...

لیتوک به سونگمین و بعد به شیوون نگاه کرد که ناگهان متوجه شد دو دختر وارد مغازه شدند و به سمت شیوون رفتند ...

_ سونگمین برو که الآن غذا نخورده باید فرار کنید ... الآن براتون میارم...

_ ممنون هیونگ ...

_ ببخشید شما پسر دوم گروه "دی چهار" که قراره مدل جدید کشور بشه نیستید؟!

شیوون به دو دختر نگاه کرد و سرش را به دو طرف تکون داد ، حوصله برخورد با غریبه ها را نداشت

_ ولی شما خیلی شبیه او هستید!!

_ چی شده هیونگ؟!

دو دختر به پشت سر نگاه کردند و متوجه سونگمین شدند که یکی از دخترها با خوشحالی به سونگمین نگاه کرد :

_ سونگمین اوپا!!! وای چقدر دلم برات تنگ شده بود!

سونگمین با خوشحالی سانی را بغل کرد :

_ سانی منم دلم برات تنگ شده بود ...

بعد خودش را عقب کشید و سولی را هم مانند سانی در آغوش گرفت:

_ دوست// پ.سر خوش تیپت کجاست؟!

سانی بجای سولی جواب داد :

_ اوپا !! اسم مینهو رو نیار یه نصف روز تونستم دوستم رو ازش قرض بگیرم ...

سونگمین شروع به خندیدن کرد ، شیوون به آنها نگاه میکرد ، برایش جالب بود که سونگمین آنطور راحت با آن دو دختر برخورد میکند و با شادی میخندد

_ دونگهه اوپا کجاست؟!

سانی به دنبال دونگهه به اطراف نگاه میکرد که سونگمین جواب داد :

_ نگرد که پیداش نمی کنی ، بیرون بودیم و امشب سرکار نیومده ... شما دوتا این جا چیکار میکنید؟!

سانی به سونگمین نگاهی کرد و لبش را به هم فشرد و سرش را تکان داد :

_ دیدیم شما دو نفر از روزیکه از مدرسه رفتید دیگه حتی یادتون نیست سه تا دوست داشتید ، اومدیم ببینیم اینقدر زود پولدارا تأثیرشون رو گذاشتن یا نه؟!! که از تیپت معلوم بدجور تأثیرشون رو گذاشتن... کجا بودید که اینقدر خوش تیپ شده بودی؟!

سونگمین به حرف سانی خندید :

_ آره جون خودت ... اگه اومده بودی دنبال ما پس برای چی اول اومدی و مزاحم هیونگ من شدی؟!

_ هیونگ تو؟!

سونگمین برای سولی سری تکان داد و رو به شیوون که در تمام این مدت با لبخندی آن ها را نگاه میکرد گفت :

_ هیونگ این دوتا دختر شیطون و زشت و بی ادب دوستای من و دونگهه هستند که تا قبل از اومدن به اس.ام یک دقیقه هم همدیگه رو فراموش نمیکردیم...

_ اوپا خودت زشتی !!!

_ سولی جان گریه نداره که هردوتامون زشتیم ...

سونگمین بعد از این حرف لبخند بزرگی زد ، شیوون برای دخترها سری تکان داد که سانی پرسید :

_ و هیونگت رو به ما معرفی نمیکنی ...

_ دخترای زشت این هیونگ خوش تیپ ، همون پسر دوم "دی چهار" هستش ...

_ واقعا؟! ولی شما که گفتی نیستی؟!

شیوون لبخندی زد و ابروهاشو بالا داد که سونگمین ادامه داد :

_ خب دیگه دوستای عزیزم اگه غذا میخورید براتون بیارم وگرنه بدویید برید خونه که ساعت از نه گذشته ... دیرتر بشه مسیرتون خطرناک میشه ...

دخترا رو به سمت در برد که سانی با اعتراض گفت :

_ خیلی خب بی معرفت داریم میریم ... ولی یه روز دیگه برمیگردیم تا دونگهه اوپا رو ببینیم ...

_ خوش به حالش که شما اینقدر به فکرش هستید ...

دخترها بعد از خداحافظی از آنجا دور شدند که سونگمین به سمت میز رفت و روبروی شیوون نشست :

_ معذرت میخوام اگه سر و صدا کردیم ...

شیوون باز از سونگمین درس گرفته بود ، متوجه منظور سونگمین موقعی که برای اولین بار با کیوهیون روبرو شده بود ، شد .. دوست در فرهنگ لغت او معنایی جز یسونگ ، اونهیوک و کیوهیون را نداشت اما با سونگمین متوجه شده بود دوست یعنی کسی که بتونی لبخندت رو باهاش شریک بشی و غم هات رو باهاش در میون بذاری و از کمکش استفاده کنی ، دوستی مثل جعبه مداد رنگی میمونه و دوست ها مانند مداد رنگی که هر فرد رنگ خودش رو داره  ..  و وقتی نقاشی زندگی کامل میشه که همه مداد رنگی ها از رنگشون به تو هدیه بدن و بی هیچ چشم داشتی حاضر باشن خودشون رو فدای نقاشی زندگیت کنند ...

لیتوک غذا را مقابل شیوون و سونگمین گذاشت که شیوون تشکری کرد سونگمین به لیتوک اشاره کرد و به شیوون گفت :

_ هیونگ ، این پسر مهربون صاحب این رستوران ، لیتوک هیونگ منه ...

لیتوک لبخندی زد و در جواب احترام شیوون ، او هم سرش رو خم کرد :

_ از دیدنتون خوشحالم شیوون شی ... ممنون که هوای سونگمین ما رو در تمام این مدت داشتید امیدوارم که از این بعد هم این لطف رو انجام بدید ...

_ هیونگ!! شیوون هیونگ خودش کار داره در ضمن من که بچه نیستم ...

_ پاش بیفته تو از دونگهه هم بچه تری ... فقط به خاطر دونگهه اس که اینجوری برخورد میکنه ...

لیتوک جمله آخر رو ، روبه شیوون گفت و بعد از اون با گفتن " امیدوارم از غذا خوشتون بیاد " از آن دو دور شد ... سونگمین به شیوون نگاه کرد و لبخندی پر از شرم زد :

_ مطمئنم هیچ وقت غذای ارزون نخوردی ولی امیدوارم خوشت بیاد ...

شیوون کمی از غذا را در دهان گذاشت و جوید و سرش رو تکون داد :

_ خوشمزه است ...

سونگمین شروع به خوردن غذا کرد ، گرسنه تر از آن بود که بخواهد به حضور شیوون توجه ای کند ، شیوون با دیدن سونگمین که با اشتها غذایش را میخورد ، آروم خندید و پرسید :

_ چرا اون روز یک دفعه کنترلت رو ازدست دادی و لیوان آبت رو روی کیوهیون خالی کردی؟!!!

سونگمین با شنیدن سؤال شیوون که دستش را زیرچانه اش گذاشته بود و کنچکاوانه به او نگاه میکرد ، دست از جویدن غذا برداشت ، چشمانش را غمی پوشاند ، شیوون با دیدن چشمان غمگین او خودش را با غذایش مشغول کرد:

_ هیونگ چقدر در این چند برخورد از زندگی من متوجه شدی؟!!

شیوون ابروهاش رو بالا داد و به سرفه افتاد ، سونگمین لیوان آب را جلوی او گرفت ، کمی از آب را خورد :

_ فقط اون روز متوجه شدم که مثل من پدر و مادر نداری ... سخت برای زندگیت میجنگی و دونگهه هم مثل تو برای زندگی میجنگه...

_ پس میدونی که پدر و مادری ندارم ... همیشه میخوام بدونم چرا رها شدم به خاطر فقر یا به خاطر مرگ؟!!

_ چه فرقی داره؟!

_ دلم میخواد به خاطر فقر رها شده باشم چون دوست ندارم حس کنم کسی به اسم پدر و مادر توی دنیا سهم من نبوده ... توی این دنیا من از خیلی چیزها دور بودم اما میخوام اونا زنده باشن ... دوست دارم توی دنیایی نفس بکشم که اونا یه گوشه ی دیگه اش نفس میکشن ...

_ پس برای همین وقتی کیوهیون درباره ی پدر و مادرت صحبت کرد اون کار رو کردی!! هیچ وقت شده دنبالشون بگردی؟!

سونگمین سرش رو به دو طرف تکون داد :

_ میترسم ... میترسم که ببینمشون و نتونم ببخشمشون ... میترسم از اینکه ...

_ از چی؟!

_ هیچی!! غذات سرد شد ..

شیوون که متوجه حرف ناتموم سونگمین شده بود سری تکون داد و به خوردن غذاش ادامه داد ، سونگمین برای عوض کردن جو بینشون از شیطنت های دونگهه و خودش در دوران کودکی تعریف کرد و شیوون برای اولین در محیطی ساده ولی دوستانه و آرامشبخش ، ساده ترین شامی که تا به حال دیده بود را خورد ...

*******

سردی هوا باعث شد کتش را محکم به دور خودش بگیرد ، به مسیر اتومبیل ها نگاه کرد و از کنار نرده ی پل فاصله گرفت و به سمت اتومبیل رفت ، تصمیم گرفت تا از چیزی مطمئن شود ...

شیوون سونگمین را به خانه رساند ، سونگمین از ماشین پیاده شد و برای شیوون احترامی گذاشت :

_ بابت همه چیز ازت ممنون ، بابت این کت ، مهمونی ، رسوندنم و از همه مهمتر محبت هات ...

شیوون سری تکون داد و بعد از خداحافظی به داخل ماشین رفت ، سونگمین در خانه را باز کرد و با لبخندی برای شیوون دست تکون داد و به داخل رفت ... شیوون نفس عمیقی کشید و به در خانه نگاهی کرد :

_ منم بابت همه چیزهایی که امشب بهم دادی ازت ممنونم ...

روی مبل خانه نشسته بود از پنجره بزرگ خانه حیاط را نگاه میکرد که صدای قدمهایی باعث شد متوجه حضورش شود ... از جلوی پنجره عبور کرد اما متوجه حضور او نشد ... به داخل آمد که کیوهیون به سردی پرسید :

_ تا حالا کجا بودی؟!

شیوون با دیدن کیوهیون که در تاریکی پذیرایی روی مبل نشسته بود نفسش را محکم بیرون داد :

_ دیوونه !! چرا آدم رو میترسونی؟! این موقع شب بیرونی بعد خبرش نرسه به مامانت ، من اصلا حوصله بداخلاقیای مادرت رو ندارم ...

کیوهیون نیشخندی زد و ایستاد و به شیوون نزدیک شد و با چشمانی باریک شده به او نگاه کرد :

_ اولا دیگه بچه نیستم که اینقدر روی رفت و آمدم حساس باشن ... دوما جواب سؤال من رو بده ...

شیوون در حالی که کتش را بیرون می آورد به سمت کاناپه رفت و خودش را بروی آن رها کرد و به کیوهیون لبخندی زد :

_ همراهم رو رسوندم خونه ...

_ 3 ساعت همراهت رو بردی خونه؟!

_ خب شام هم خوردیم ...

شیوون به چشمان عصبانی کیوهیون نگاهی کرد و پوزخندی زد ، تصویری که سعی داشت فراموشش کند باز با دیدن صورت کیوهیون مقابلش رژه میرفت ، کیوهیون کنارش نشست که پرسید :

_ دوستش داری؟!!

سؤال شیوون محکم و سرد پرسیده شده بود به طوری که نمیشد از جواب دادن به آن خود داری کرد ... کیوهیون ، شیوون را خوب میشناخت میدانست که شیوون زمان هایی از این لحن استفاده میکند که از چیزی ناراحت یا عصبانی باشد ...

_ چرا تو و یسونگ همه چیز رو با هم قاطی میکنید ، کنجکاو بودن با دوست داشتن فرق داره ...

_ حتما فرقش اینه که وقتی رد بشی کنجکاوی و وقتی قبولت بکنه عاشقی ...

_ تو از کجا میدونی؟! یعنی اینقدر به هم نزدیک شدید که همه چیز رو بهت میگه؟!

شیوون به چشمان درشت شده از تعجب کیوهیون نگاه کرد و پوزخندی زد :

_ اونش مهم نیست که از کجا فهمیدم رد شدی ولی بهتر نیس اول تکلیفت رو با خودت روشن کنی ... سونگمین کسی نیست که تو بخوای به بازیش بگیری ...

کیوهیون نفسش رو با صدا بیرون داد و پوزخندی زد :

_ یسونگ به عاقبت من فکر میکنه ، تو به سونگمین ... چرا حس میکنم نباید در موردش با تو حرف بزنم؟!

_ خب پس برای چی اینجایی؟! اون موقعی که باید مواظبش می بودی تا تونستی آزارش دادی ، 
وقتی باید باهاش درست حرف میزدی جلوی بقیه گدا صداش زدی ... توقع داری قبول بشی ، 

بگذریم که تو پسری اونم پسر ...






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه