تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - دردسرساز _ پارت اول 1
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







************************************

فصل دوازدهم _ پارت دوم : سهم مساوی

************************************

_ هیونگ برای چی داری اینکار رو میکنی؟!

شیوون اخمی کرد و گفت :

_ از تیپت خوشم میاد ولی خودت راضی نیستی و  میدونم که ، کسی توی اون مجلس با واژه سادگی آشنا نیس ، منم قصد ندارم بعد پشیمون بشی و ازم دلخور بشی چون از لحظه ورودت تا لحظه ای که از اون جمع بیرون بیای زیر ذره بین مهمونای اون مهمونی هستی ، چون غریبه ای و غریبه ها باید شناخته بشن تا قابل اعتماد بشن ، برای اونا هم مهمتر از هرچیزی برای قابل اعتماد بودن ، پوشش و تیپه !!

سونگمین ابروهایش رو بالا داد و کت در دست شیوون را گرفت و جلوی آیینه آن را پوشید که شیوون برندازش کرد و لبخندی از روی رضایت زد :

_ باورم نمیشه انگار از اول برای تو دوخته شده ...

سونگمین به خودش در آیینه نگاهی کرد :

_ ولی هیونگ من نمیتونم این رو بپوشم ...

شیوون متوجه منظور سونگمین شد و دستهاش را  روی شانه های سونگمین گذاشت :

_ این هدیه من به کسیه که بهم فهموند ، رابطه ی بین دو نفر رو  چیزی به غیر از ثروت و شهرت تعیین میکنه !!

سونگمین ابروش رو بالا داد و گفت :

_ و اون چیز چیه ؟!

_ شاید روزی تونستم بهت بگم ...

این رو گفت و به سمت فروشنده رفت ، سونگمین در آیینه مغازه به تصویر خودش نگاه کرد ، و بعد به تصویر شیوون که با کت و شلوار مشکی و لباس سفیدش و مدل موی همیشگیش تصویر زیبایی رو به جا گذاشته بود ، نگاه کرد . شیوون با همه ی رفتارش مهربانی و لطافت روحش رو نشون داده بود ، پسری که تصویرش در ایینه خودنمایی میکرد مانند خودش بود ولی در جهتی مخالف خودش ، مانند یک جاده دو طرفه که سونگمین رو به پایین بود و شیوون رو به بالا ... خوشحال بود که جاده ی کنارش غرورش رو کنترل کرده ... سونگمین سرباز بازی بود و شیوون شاه بازی اما هردو مهره سپید این بازی بودند و این لبخند بی ریایش بود که این واقعیت رو به سونگمین نشون میداد .. 

فرشته نجاتی شده بود که نه تنها جسمش رو نجات داده بود بلکه حالا با رفتارش روحش رو هم  نوازش داده بود و حالا میخواست که او فرشته نجات شیوون شود ، کسی که تنها بود و تنهاییش ، احساسش رو به دفینه ای در کنج قلبش تبدیل کرده بود ، میخواست کاشف این دفینه باشه و لبخند رو گنجینه ی همیشگی صورت شیوون کنه ، ناجی احساسش بشه تنهاییش را مانند غباری از قلبش بشوره و گرمای همیشگی رو مهمون قلب شیوون کنه ...

شیوون به سونگمین که در آیینه خیره شده بود نگاه کرد حواسش به او نبود به او نزدیک تر شد و خواست صداش کنه اما تپش قلبش مانع شد تا صدایی سونگمین رو مخاطب خودش کنه ، به صورت سپید و ابروهای مشکی اش که تضادی جالب و دل نشین رو به وجود آورده بودند نگاه کرد ، لب های صورتی و برجسته اش که روی هم فشرده شده بودند، قلبش رو میلرزوندند ، موهای بلوندش رو زیبا شانه زده بود ، در اون کت و شلوار بی نهایت مانند شاهزاده هایی شده بود که دختران آرزوش رو دارند ، اخم سونگمین تپش دیوانه واری را به قلبش داده بودند که نمیتوانست دلیل واقعی این تپش رو متوجه بشه ، باورش نمیشد که تنها دیدن صورت سونگمین که با اخمی دل نشین تزیین شده بود باعث تپش دیوانه وار قلبش بشه ، صدای قلبش رو میشنید دستی به روی سینه اش گذاشت و اون رو مشت کرد و سر به زیر انداخت ...چشمهاش رو بست و افکارش رو به سمت یوری برد تا شاید برای تپش قلبش دلیلی پیدا کنه اما صورت یوری نبود که مقابلش لبخند میزد بلکه صورت معصوم و بی ریای کسی بود که تنها در چند قدمیش بود ، لبخندش تلخ بود و چشمهایش شفافتر از همیشه .. و اشک بود که چشمانش را صیقل داده بودند ، دستش را مشت کرد حتی توانایی باز کردن چشمهاش را هم  نداشت صدایی باعث شد چشماش رو باز کنه و به مقابلش نگاه کنه :

_ هیونگ اتفاقی افتاده؟! چرا رنگت پریده؟!

شیوون سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاه نگران سونگمین گره خورد سونگمین جلو اومد و به صورت شیوون نگاهی کرد :

_ هیونگ رنگت پریده ولی چشمات سرخ شدن ، حالت خوبه؟!

سونگمین باتردید دستش رو بالا برد و به روی پیشانی شیوون که تنها به او خیره شده بود گذاشت که شیوون از سرمای دست سونگمین به خودش اومد و سرش رو عقب کشید :

_ من خوبم ، بیا بریم تا یوری ناراحت نشده ...

_ اما هیونگ فکر کنم تب داری ...

شیوون سری به دو طرف تکون داد اما با خود زمزمه کرد : " فکر کنم تب دارم "

به محض ورودشان همه نگاه ها به سمتشون رفت ، شیوون با کت و شلواری مشکی و لباس سپید مانند هنرپیشه ها به جمع لبخند میزد و سونگمین با کت سپید ، شلوار جین و لباس مشکی و موهای بلوندش تصویری مانند شاهزاده ها رو به جمع نشون میداد ، کیوهیون با دیدن سونگمین تعجب کرد بطوری که نمی تونست حرکتی کنه ، شیوون به سونگمین لبخندی زد و بعد از پیدا کردن دوستاش مسیر رو به سونگمین نشون داد ، سونگمین در اون لحظه حس میکرد مانند دختریه که شاهزاده ای او رو به مهمانی دربار برده  ...

یوری با دیدن پسری که کنار شیوون راه میرفت و لبخندی که شیوون به لب داشت ، لبخند تلخی زد ، متوجه شد اون پسر همون کسیه که چندشبه بدون شناختنش به او حسادت میکنه ، کسی که در زندگی شیوون کاری رو کرده که او در تمام این 15 سال نتونسته بکنه ، هر قدم که اون دو به آنها نزدیک تر میشدند کیوهیون عصبانی تر میشد ، لبخندهای گاه به گاه شیوون به سونگمین و لبخند سونگمین به او عصبانی ترش میکرد ، باورش نمیشد... با خودش فکر کرد تا شاید متوجه بشه آن دو چه زمان هایی در این حد به هم نزدیک شدن ، شیوون رو خوب میشناخت و میدونست تا با کسی احساس نزدیکی نکنه ، بیشتر از چندکلمه حرف نمیزنه ...

 دونگهه از دیدن سونگمین در اون کت لبخندی بزرگ به لب آورد ، با اینکه از ورود دوستش در کنار شیوون تعجب کرده بود ولی میدونست که سونگمین و شیوون چندباری همدیگه رو دیدن و دوستی ای بینشون وجود داره ، یسونگ از کنار هم بودن اون دو شوکه شده بود ، لبخند محویی بر روی لب داشت ، اونهیوک به کیوهیون نگاه میکرد به دستش که مشت شده بود و چشمانی که با سرمای ذاتیش عصبانیتش رو نشون میداد ...

یوری چند قدم جلو رفت و شیوون با لبخندی یوری رو در آغوش گرفت:

_ ببخشید که دیر اومدم ...

دستی به کمر شیوون کشید:

_ چه خوشگل شدی؟!

در حالی که خودش رو عقب میکشید و صاف می ایستاد جواب داد :

_ مگه نبودم ؟!

یوری اخمی کرد و به صورت خندان شیوون نگاهی کرد :

_ خودشیفته شدی؟! نمیخوای دوستت رو به من معرفی کنی؟!

یوری به سونگمین اشاره کرد ، سونگمین که در تمام این مدت به یوری با لبخندی نگاه میکرد ، خم شد و سلام کرد ، شیوون آرنج سونگمین رو گرفت و به کنار خودش و یوری کشوند و گفت :

_ سونگمین از طرفدارای سرسخت توئه ... دعوتش کردم تا بدونه که توهم زده ...

سونگمین با تعجب به شیوون نگاه کرد که یوری از شوخی شیوون ریز خندید و به صورت سونگمین که با چشمانی درشت شده به او نگاه میکرد ، نگاه کرد و دستشو جلو برد :

_ از دیدنت خوشبختم ، سونگمین شی ...

سونگمین دست یوری رو به گرمی فشرد و با لبخند زیبایی به یوری نگاه کرد و جواب داد :

_ باعث افتخارمه که دعوت شدم  و از دیدنتون واقعا خوشحالم ...

یوری به صورت شاد و چشمان براق سونگمین نگاهی انداخت و با همان یک نگاه و فشردن دست سونگمین متوجه شد که سونگمین با قلبش توونسته خواسته 15 ساله او را در مدت کمی عملی کنه ...

با یوری به سمت میز و کنار بچه ها رفتند ، سونگمین با دیدن کیوهیون ابروهاشو بالا زد و ناخودآگاه لبخندی به لب آورد صدای یسونگ سکوت رو شکست :

_ سونگمین خیلی خوش تیپ شدی!!

سونگمین سرش رو خم کرد و تشکر کوتاهی کرد ، دونگهه کنارش ایستاد و هردو با لبخندی به استقبال همدیگه رفتند و با نگاه از هم سؤالاشون رو میپرسیدند که اونهیوک با شیطنت رو به کیوهیون گفت :

_ کیوهیون در مورد تیپ سونگمین نظری نداری؟! تو که خوب در مورد دونگهه نظر دادی...

کیوهیون نیشخندی زد و به سونگمین نگاهی کرد در آن کت سپید و لباس مشکی و آن مدل مو زیباتر شده بود ، چشمانش با چشمان براق سونگمین که عجیب و پر از سؤال به او نگاه میکردند ، برخورد کرد ، حس عجیبی داشت ولی وقتی متوجه شد اون چشمها باز به دیگری نگاه میکنن جواب داد :

_ هیچ چیز قابل تحسینی وجود نداره ...

سونگمین خصمانه چشماش رو باریک کرد و به کیوهیون  که لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت نگاه کرد :

_ خوشحالم که اینطور فکر میکنی...

یوری و پسرها با تعجب به صورت پر از اخم هر دو نگاه کردند که یوری در جواب کیوهیون گفت :

_ کیو!! شوخی رو یه امشب بذار کنار ...

_ شوخی نکردم ..

_ کیوهیون بچه بازی هات رو بذار برای خونه ...

کیوهیون به صورت عصبانی شیوون که سعی میکرد با اخمی اونو بپوشونه نگاهی کرد و در جوابش نیشخندی زد ... یسونگ سعی کرد جو به وجود اومده رو عوض کنه که با همراهی اونهیوک و بعد یوری و شیوون جمع دوستانه شد ، یوری عذر خواست به سمت میزهای دیگه رفت و بعد از مدتی با نگاهش به شیوون فهموند که به سمت او بره ...

با دور شدن شیوون دونگهه به سونگمین نگاه کرد و گفت :

_ چرا با هم اومدید ؟!

_ داشتم آماده میشدم ، صدایی اومد فکر کردم تویی داشتم حرف میزدم که دیدم ...

یسونگ از جمع دور شده بود و شروع به حرف زدن و خندیدن با دوستای یوری کرده بود ، اونهیوک ، دونگهه رو با خود به سمتی کشید و نگذاشت سونگمین جمله اش رو تموم کنه :

_ بیا بریم تا دوستای یوری رو بهت معرفی کنم ...

سونگمین با تعجب به اونهیوک که با دونگهه از کنارش دور میشد نگاه کرد که صدای عصبانی ای باعث شد نگاه از دونگهه بگیره و به او نگاه کنه  :

_ اونی که بازی میکنه من نیستم ، تویی!!

_ بازی؟!

کیوهیون نیشخندی زد و ادامه داد :

_ حتما به حماقت من کلی هم خندیدی؟! چقدر احمقم که فکر میکردم میتونم جبران کنم ...

_ جبران؟! برای چی میخوای جبران کنی؟!

سونگمین با تعجب به کیوهیون نگاه کرد که کیوهیون باز پوزخندی زد ، خواست حرفی بزنه که صدای یوری جمع رو به خودش دعوت کرد ، همه مهمان ها به یوری خیره شده بودند و منتظر حرفش بودند ، کیوهیون به شیوون که ناراحت بود نگاهی کرد و آروم گفت :

_ باز چی شده؟!!

_ از اینکه دعوت من رو پذیرفتید از شما متشکرم ، از همین جا از خانواده ام و دوستهای عزیزم به خاطره همه ی این سال ها متشکرم

اونهیوک ، دونگهه و یسونگ به کنار اون دو برگشتند که یسونگ رو به پسرها گفت :

_ فکر کنم شیوون کار خودشو کرده و میخوان دوستیشون رو اعلام کنن..

کیوهیون باز به شیوون نگاه کرد و بعد با سر به شیوون اشاره کرد  :

_ ولی با این قیافه ای که او بخودش گرفته من شک دارم که حرفت درست باشه ...

سونگمین به شیوون نگاه کرد و متوجه غم صورتش شد ولی باورش نمیشد که شیوون ، یوری رو دوست داشته باشه

_ این مهمانی رو برگزار کردم تا از این دورهمی استفاده کنم و مطلبی را بهتون بگم ، همونطور که میدونید من فقط سالی یکبار به کشور میام ، شرایطی فراهم شده تا با دنیایی که توش زندگی میکنم بیشتر آشنا بشم ، بیشتر بشناسم و بیشتر درکش کنم ، کنار بچه های دنیا باشم و عشق رو باهاشون ترجمه کنم ... من سه روز دیگه  برای همیشه کره رو ترک میکنم ، امیدوارم که کنار همدیگر عشق رو تجربه کنید و شادی رو همیشه در قلبتون داشته باشید ... بازم ممنونم

پسرها با تعجب به یوری نگاه میکردند که اونهیوک گفت :

_ شما هم شنیدید یا من خیالاتی شدم؟!

یسونگ به شیوون که از در کوچک سالن بیرون میرفت نگاهی کرد و گفت :

_ پس بازم نگفت !!

_ همیشه همین جوریه ، شیوون همیشه از داشته هاش بخاطر دوستیش میگذره ...

دونگهه و سونگمین با تعجب به کیوهیون که با غم به یوری نگاه میکرد و این حرف رو زد ، نگاهی انداختند که یسونگ ادامه داد :

_ یعنی رسیدن یوری به هدفش از نداشتنش ارزشش بیشتره؟!

اونهیوک به کمر یسونگ زد و گفت :

_ روزی که واقعا عاشق بشی این رو میفهمی ...

همیشه آرزو داشت یوری رو ببینه و بگه در این چندسالی که او رو میشناسه به هدفش احترام گذاشته و او رو الگو خودش کرده ، مانند او لبخند زده و عشق رو در نهایت سختی ها برای خودش و اطرافیانش به تصویر کشیده .. اما حالا نمی خواست دیگه در اون مجلس باشه چون یوری را دیگه آنقدر ها بزرگ نمیدید ، یوری به بچه های دنیا فکر میکرد ، میخواست برای بچه هایی که عشق پدر و مادر رو درک نکردند عشق رو ترجمه کنه ولی ازعزیزترین دوستش غافل بود ... در نظر سونگمین عشق دادن به دیگران و غریبه ها  زمانی معنا پیدا میکرد که عزیزترین افراد زندگیت از عشقت سیرآب برده باشند ...

خواست از اونجا دور بشه که دونگهه دستش رو گرفت:

_ کجا داری میری؟!

_ سرم درد میکنه ، میخوام برم بیرون هوای تازه بخورم ...

دونگهه دست سونگمین رو رها کرد و سونگمین به سمت در سالن به راه افتاد و بعد از دقایقی خودش را به بیرون ساختمان و کنار استخر رسوند ، شب بود اما الوارهای زیبا ، محیط را نورانی کرده بودند به گوشه ای رفت که تاریک تر بود و تنها نور چراغی استخر رو روشن کرده بود به تصویر خودش در استخر زل زد ، ناراحت بود و دلیلش رو نمیدونست .

صدای قدمهایی باعث شد سربگردونه

_ میخوام تنها باشم ...

کیوهیون کنارش ایستاد  :

_ از اینکه اینجایی پشیمونی نه؟!

 سونگمین اخمی کرد و خواست جوابی بده که کیوهیون دستشو بالا آورد و جلوی صورت سونگمین گرفت :

_ اگه میخوای بگی سوالی که جوابشو میدونی نپرس ، پس نگو چون من جوابش رو نمیدونم ...

لحن دلخور کیوهیون جالب بود و باعث شد سونگمین لبخندی به لب بیاره ، کیوهیون متوجه لبخندش شد و ادامه داد :

_ کسی بهت گفته خوشگل میخندی؟!

کیوهیون با دیدن صورت متعجب سونگمین متوجه حرفی که زده بود شد ، نمیدونست چرا چند شبه که بیخواب شده ، صورت اخم آلود سونگمین رو دائم مقابل خود میدید . در تمام این چنددفعه که سعی کرده بود به سونگمین نزدیک بشه تنها اخمش رو دیده بود و گوشه وکنایه هاشو شنیده بود ولی براش عجیب بود که ناراحت نمیشد با اینکه سونگمین یک پسر بود و فکر کردن به او عجیب بود ولی او اینکار رو دوست داشت ...

_ چرا سعی داری عجیب رفتار کنی؟! اگه بگم از اینکه اینجام پشیمونم ، از اینکه به اون مدرسه اومدم پشیمونم ، از اینکه اون روز حتی سرت داد زدم پشیمونم ، کلا از بدنیا اومدنم پشیمونم دست از سرم برمیداری ...

کیوهیون متوجه شد سونگمین از چیزی ناراحته و چشمهای شفافش که خیس شده بودند او را مطمئن میکردند ، او هم ناراحت شد و دردی عجیب قلبش رو پر کرد ، دست پیش برد و شانه سونگمین رو گرفت و خواست او را آروم به سمت خودش بکشه و در آغوشش بگیره  که سونگمین خودش رو عقب کشید و دستشو پس زد:

_ میخوام تنها باشم و از این بازی ها متنفرم ...

_ چرا نمیخوای قبول کنی که دیگه بازی در کار نیست ؟!

سونگمین خصمانه به چشمای کیوهیون نگاهی کرد:

_ پس اسم اینکارهاتو چی میذاری؟!

کیوهیون با خود فکری کرد ،  نمیدونست افکاری که این چندروز ذهنش رو مشغول کرده به زبان بیاره یا نه !! به چشمای سونگمین که از او جواب میخواستند نگاهی کرد و تصمیمشو گرفت باید میگفت :

_ هنوز اسم واقعیش را نمیدونم اما ... اما ...

_ اما چی؟!

_ اما میخوام همونطور که من به تو فکر میکنم ، تو هم به من فکر کنی ...

_ تو چرا باید به من فکر کنی؟!

_ چون میخوام با من دوست بشی ، من میتونم هر چیزی که بخوای رو بهت بدم و با دوستی با من ، دیگه هیچ کس جرئت نداره اذیتت کنه ...

سونگمین با تعجب به کیوهیون نگاه میکرد کیوهیون با دیدن صورت زیبای سونگمین که با چشمانی درشت به او نگاه میکردند دستش رو پیش برد و شانه ی سونگمین رو گرفت و خواست او رو در آغوش بگیره که باز سونگمین دستش را به سی//نه ی او گذاشت و مانع از نزدیک شدنشون شد کیوهیون با دلخوری به سونگمین نگاه کرد :

_ شوخی رو به نهایتش رسوندی ، من پسرم و تو هم پسری ... تو رو نمیدونم ولی من اصلا به هم //جنسم علاقه ندارم ...

_ منم ندارم ولی باید به سؤالایی که تو ذهنم میچرخه جواب بدم و اونم فقط با تو امکانش هست ...

کیوهیون به صورت متعجب سونگمین نگاه کرد ، قلبشو حسی عجیب فراگرفت اولین بار بود که دیدن صورت پسری چنین حس عجیبی را در وجودش ایجاد میکرد ، سونگمین دلیل این رفتار و حرفهای کیوهیون را متوجه نمیشد هر واژه اش براش عجیب و غیر قابل باور بود ، سکوتی که بینشون بوجود اومده بود رو کیوهیون در نهایت به آخر رسوند

_ بیا باهم دوست باشیم و اینطوری هم تو دیگه آزار نمیبینی و از اسم و پول من استفاده میکنی و هم اینکه من به جواب سؤالام میرسم ...

کیوهیون در کودکی و در لحظاتی که شخصیتش در حال شکل گیری بود و حضور خانواده اش را لازم داشت، تنهایی بود که جای خالی پدر و مادرش را براش پر کرده بود و تنها برادرش بود که گاهی با سرپیچی از پدر و مادرش از همراهی کردن اونها خودداری میکرد و کنارش میموند و با رفتار شاد و شیطنتهاش تنهایی کیوهیون رو با عشق برادرانه اش پر میکرد ... و "دی چهار" تنها کسایی بودند که اینو میدونستند و تنهایی و اخلاق دوگانه کیوهیون رو تحمل میکردند چون میدونستند که به میل خود کیوهیون  نبوده که احساساتشو سرکوب کرده و قلبش رو به روی دیگران و اعتماد بهشون بسته ... ولی حالا حضور سونگمین و رفتارش باعث شده بود که کیوهیون احساس عجیبی داشته باشه ... اما هنوز نمیدونست چگونه این احساس رو بروز بده چون تنها چیزی که پدر و مادر به او یاد داده بودند پول و قدرت و غرور بود ... و حضور برادرش هم نتوانسته بود عشق و اعتماد را برای او انشا کنه ...

سونگمین از رفتار پر از غرور کیوهیون خوشش نمیومد ، خاطرات  تلخ گذشته اش در ذهنش مرور میشد و برای همین از روبرو شدن با او می ترسید .

_ همیشه میخوای همه چیز را با پولت بخری؟!!! هیچ وقت شده با خودت فکر کنی چیزهایی توی دنیا وجود دارن که نمیشه با پول خریدشون ...

_ مثلا چی؟!!!

_ عشق ...

کیوهیون پوزخندی زد و صورتش را نزدیک برد و به چشمان سونگمین خیره شد :

_ ولی با پول میشه هر چیزی رو خرید حتی عشق رو .. میخوای بهت نشون بدم که یکی از آسونترین چیزایی که با پول خریده میشه عشقه ...

سونگمین با عصبانیت قدمی جلو گذاشت که ناخودآگاه کیوهیون قدمی به عقب برداشت و متوجه شد اگر تنها قدم کوچیک دیگه ای برداره درون آب میفته با ترس گفت :

_ هی برو عقب ، من شنا بلد نیستم و اگر بیفتم توی آب باید خودت نجاتم بدی ...

_ و منم نجاتت نمیدم ، به پولت بگو نجاتت بده  ...

سونگمین راضی از جوابی که داده بود به داخل ساختمان برگشت و کیوهیون رو با دنیایی از ناباوری تنها گذاشت ، سونگمین سرسخت تر از اون بود که بشه راحت راضشی کرد ، پسری سرکش که دنیاش محدود بود و سخت میگذشت ، اما باز به این سختی کشیدن راضی بود و به اون افتخار میکرد ، از فکر به اینکه سونگمین به پولش هیچ علاقه ای نداره لبخندی به لب آورد و برای به دست آوردنش مصمم تر شد ...

دونگهه با دیدن سونگمین که وارد سالن شد ، به سمتش رفت و بانگرانی پرسید :

_ هیونگ چی شده؟!! چرا هرکس برمیگرده عصبانیه ...

_ منظورت چیه؟!!

_ شیوون که دیدی ناراحت بیرون رفت ، چند دقیقه پیش با عصبانیت اومد و الآنم پیش اونهیوک و یسونگه ولی حرف نمیزنه ... اونهیوک بهم گفت که شیوون به یوری علاقه داره ولی عصبانیتش واقعا نشونی از علاقه نداره ... حالا بگو تو چرا عصبانی هستی؟!

به میزی که پسرها دورش بودند نگاهی کرد ، شیوون با ابروهایی گره خورده به جام در دستش نگاه میکرد و اونهیوک و یسونگ سعی میکردند با او حرف بزنند ، لبهاشو بالا برد و بعد به دونگهه لبخندی زد :

_ چیزی نیست فقط با یه آدم مغرور بحثم شد ...

به سمت میز رفتند که شیوون با دیدن سونگمین که با ناراحتی به چشماش نگاه کرد ، باز خودش را با جام در دستش مشغول کرد ، به مش//روب طلایی جام نگاه میکرد و سعی میکرد اتفاقات این یک ربع رو فراموش کنه ...

کیوهیون به سالن برگشت و به جمع دوستاش نگاه کرد سونگمین و دونگهه با شادی به اونهیوک و یسونگ که حرف میزدند نگاه میکردند اما شیوون تنها به م/ش/روب در دستش خیره شده بود به سمت اونها رفت و خودشو بین سونگمین و شیوون جای داد و دستش رو به شانه شیوون گذاشت :

_ هی خیلی گرفته ای کشتی هات غرق شده؟! دنیا که به آخر نرسیده ، پول تو هم که تموم نشده میتونی بری پیشش ...

شیوون با چشمایی سرخ از عصبانیت به کیوهیون نگاه کرد ، کیوهیون از نگاه شیوون جاخورد هیچ موقعه شیوون را این طور دلخور ندیده بود و اگه متوجه میشد حتی نمیتونست باورکنه که دلیل عصبانیت شیوون چیزی فراتر از فکر او باشه ، اونهیوک و یسونگ خوب متوجه جو بوجود اومده شدند برای همین یسونگ به پهلوی اونهیوک زد و سری تکان داد ، اونهیوک بازوی دونگهه رو گرفت :

_ بهتره بریم دیگه وقت رفتنه ...

دونگهه سری تکون داد و روبه سونگمین کرد :

_ هیونگ بیا باهم بریم ...

کیوهیون لبخندی زد و قبل از سونگمین جواب داد :

_ من به هیونگت کمک میکنم به خونه برگرده پس از قرارت با آیدول مورد علاقه ات لذت ببر ...


*********
ککک ویرایشش کردم بعد از 7-8 بار دوره ی ین پارت دیگه ویرایشش کردم ولی میدونم بازم ایرادایی داره...
این پارت رو خودم خیلی دوستش دارم دیدم خیلی زیاد شده باز نصفشو گذاشتم...
دوستم گفت بذار جای حساسش تموم کن گفتم جای حساس نداره اونم گفت واقعا که !!!، نویسنده بشو نیستی (البته این تیکه آخرو تو دلش گفت من از چشماش فهمیدم)
خب این پارت نقطه عطف و جرقه ی خیلی از اتفاقا و تغییراته برای همین من دارم بد مانور میدم روش...
آخ چند وقته داستان نگذاشتم یعنی الآن باید تیزر بذارم؟؟؟ خب میذارم ککک

************
آنچه در پارت 12 قسمت سوم میخوانید ...


_ هیونگ  بابت امروز ممنون ، به لطف شما من دختر ایده آلم رو دیدم

_وقتی بیرون بودی ، شیوون رو دیدی؟!

_دونگهه رو تو ببر ، من هم سونگمین رو میارم ...

_ مگه من چی گفتم جز واقعیت ؟!!

_ اونهیوک هیونگ خیلی شاده و این حرفاش از روی شیطنته ...

_ برای چی تنها؟! تا اونجایی که من میدونم ، پدر و مادرش زنده هستن و برادر هم داره ...

_ دیوونه است مگه نه؟!!! بهش میگم از قدرت و پول من استفاده کن ، اما انگار نه انگار ...

_ پس درسته ... کیوهیون اونی که آخرش آسیب میبینه تویی چون با خانواده ای که تو داری هیچ وقت بهت اجازه عاشق شدن نمیدن

_ راستی مگه کار نمیکنی؟! چطور رئیست بهت مرخصی داد ، اونطور که گفتی که سرتون بدجور شلوغه ...

_ یعنی میخوای اینجا غذا بخوری؟!

_ نترس آدمایی مثل تو از گشنگی نمیمیرن ...

_ میخوای بگی که تو و سونگمین یتیم هستید؟! و درباره ی پدر و مادرت چیزی نمیدونی؟!

_ هنوز که هنوزه حرفی درباره اش نزده ... منم نپرسیدم چون مین از اون روز عوض شد دیگه پسر ساده ی قبل نبود

_ هیونگ برای چی داری میخندی؟!

_ نگرد که پیداش نمی کنی ، بیرون بودیم و امشب سرکار نیومده ... شما دوتا این جا چیکار میکنید؟!

_ پاش بیفته تو از دونگهه هم بچه تری ... فقط به خاطر دونگهه اس که اینجوری برخورد میکنه ...

_ پس میدونی که پدر و مادری ندارم ... همیشه میخوام بدونم چرا رها شدم به خاطر فقر یا به خاطر مرگ؟!!

_ میترسم ... میترسم که ببینمشون و نتونم ببخشمشون ... میترسم از اینکه ...

 _ اولا دیگه بچه نیستم که اینقدر روی رفت و آمدم حساس باشن ... دوما جواب سؤال من رو بده ...

 _ خب پس برای چی اینجایی؟! اون موقعی که باید مواظبش می بودی تا تونستی آزارش دادی
 
_ هیونگ اتفاقی افتاده؟!

_ برای چی باید ناراحتی من برات مهم باشه بهتره به کارت برسی.

_ واو... فکر نمی کردم اینجا اینقدر بزرگ باشه...البته خوب اتاق تمرین پسرای "دی چهار" مگه میشه کوچیک و بدون تجهیزات باشه؟!

_ چو کیوهیون دارم میگم ولم کن...

_ فکر کردی داری چه غلطی می کنی!!

_نمیذارم به او فکر کنی... حتی اگر به منم فکرنکنی اجازه نمیدم اونم توی ذهنت باشه...


***********

هی وای من هنوز یه عالمه از این پارت مونده من چیکار کنم؟؟؟

خب امیدوارم به اندازه ی کافی کنجکاوتون کرده باشم ، حدس بزنید و اگرم دوست داشتید بگید کدوم قسمت این پارت بیشتر به دلتون نشست.

خب به زودی میبینمتون







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه