تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 12 _ قسمت 1
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)








*****

اونهیوک بالاخره به روی مبلی که روی آن به خواب رفته بود نشست و به ساعتش نگاه کرد ساعت 4 و نیم را نشان میداد ، سرش را محکم به مبل تکیه داد و چشمانش را بست ، صدای زنگ موبایل باعث شد چشم باز کند و به صفحه آن خیره شود

_ چیه؟! چرا اینجا توی اتاقمون نیستی؟!

صدای خسته کیوهیون باعث شد چشماهایش را باز کند :

_ خونم !! بنظرت اگه نیام یوری ناراحت میشه؟!

_ باز چیکار کردی؟! مامانت اسیرت کرده؟!

صدای خنده ی کیوهیون باعث شد لبخندی به لب بیاورد :

_ نه بابا ، امروز باز رفتم و ازش خواستم باهام به جشن بیاد ولی قبول نکرد ، اصلا من نمیفهممش، یعنی چشم نداره ببینه من باهاش بازی نمیکنم؟!

اونهیوک نیشخندی زد و به بازی سونگمین فکر کرد و خواست این بازی را ادامه دهد :

_ خب تو تنها کاری که براش کردی جز آزار دادن کار دیگه ای هم بوده؟!

_ بس کن تو هم که حرف او را میزنی!!

صدای کیوهیون پراز ناامیدی و ناراحتی بود ، کیوهیون روی تختش جابجا شد و به روی شکم خوابید :

_ خوابیدی؟! چرا حرف نمیزنی؟! همش تقصیر خودمه که از اولش با تو درباره اش حرف زدم !!

اونهیوک از روی مبل بلند شد :

_ داشتم فکر میکردم که چی بگم که مثل سوپرمن نباشه .. بهت پیشنهاد میدم حتما امشب بیای چون مطمئنم بهت خوش میگذره ...

به سمت در  رفت که کیوهیون پرسید :

_ همراهت میاد یا نه؟!

_ دارم میرم دنبالش ، مگه کسی هست که بتونه آدم مهربون و جذابی مثل من رو رد کنه؟!

کیوهیون نیشخندی زد و جواب داد:

_ مگر اینکه اون آدم یه تخته اش کم باشه ...

_ هی هی فعلا که تویی که کسی دور و برت نیست بهتره روی حرف زدنت تجدید نظر کنی ، فعلا دوست بی تربیتم ...

کیوهیون موبایلش را به سمتی پرت کرد و به حرف اونهیوک فکر کرد ، به حرف هایی که به سونگمین زده بود ، متوجه شد که هیچ وقت با روش مناسبی با او حرف نزده و همیشه حرف هایش نشانه ای از تحقیر و خودخواهی داشته است ...

اونهیوک به سمت پارکینگ رفت که صدای قدم های کسی که به آن سمت میدوید باعث شد بایستد و به عقب نگاه کند ، شیوون بود که به سمتش میدوید ، با تعجب به شیوون که نفس نفس میزد نگاهی کرد :

_ هنوز نرفتی؟!

_ داری میری دنبال دونگهه؟!

_ اول میرم خونه آماده میشم و بعد میرم دنبالش ...

شیوون سری تکان داد در تمام مدتی که در باشگاه تمرین میکرد به سونگمین و حرفی که اونهیوک زده بود فکر میکرد ، به اینکه ممکن است با حضورش در این مجلس سرخورده و تحقیر شود و بالاخره تصمیمش را گرفته بود ...

_ میشه آدرس خونه ی دونگهه رو بهم بدی ، میخوام برم دنبال سونگمین !!

اونهیوک آدرس را به شیوون داد و قرار گذاشتند که اونهیوک درباره ی شیوون به دونگهه چیزی نگوید و تا لحظه حضورشان در مهمانی حرفی به میان نیاید چون میدانست یوری حساس شده و او این را نمیخواست ...

اونهیوک و شیوون هر دو به خانه رفتند و برای جشن آماده شدند ، دونگهه جلوی آیینه به لباس سپید مردانه اش نگاهی انداخت و کراوات مشکی اش را سفت کرد و دستی به موهای مشکی اش که آنها را بالا زده بود کشید و به تصویرش در آیینه لبخندی زد ، با اینکه از لباس هایش راضی نبود و میدانست در آن مهمانی پولدارترین ها را خواهد دید ولی قصد نداشت دست به ذخیره کوچکشان بزند ، به کنار در حمام رفت و گفت :

_ ده دقیقه است رفتی اون تو ، قصد نداری بیای؟!! بابا تو که صبح حموم بودی!! عروس هم که نیستی که بگم رفته حمام عروسی ..

سونگمین به لحن کودکانه ی دونگهه خندید و در حالی که لباسهایش را میپوشید گفت :

_ فقط عروسا میرن حموم عروسی؟! دامادها کشکن...

_ تو چرا احوال دامادا رو میپرسی ، تو خودت دختری باید فقط هم احوال عروسا رو بپرسی ...

در حمام رو یکدفعه باز کرد که دونگهه تعجب کرد و قدمی عقب گذاشت که سونگمین با اخمی نگاهش کرد ، دونگهه باز قدمی به عقب برداشت :

_ مین افکار شیطانیت رو بذار کنار نیم ساعت با موهام ور رفتم تا اونی که میخواستم شده!!

سونگمین همانطور که دونگهه عقب میرفت قدم پیش میگذاشت تا اینکه به دیوار چسبید ، انگشتش را به نشان تهدید جلو آورد که سونگمین دستش را گرفت نگاهی به موهاش و بعد به صورت پر از خواهشش انداخت و لبخندی زد و با مشت آروم به شانه اش زد و گفت :

_ حیف که دلم نمیاد وگرنه بهت نشون میدادم که کی عروسه !!!

سونگمین به سمت کمدش رفت که دونگهه با شیطنت گفت :

_ من که خودم بهت گفتم کی عروسه، پس برا چی زحمت میدی به خودت !!

سونگمین به سمت دونگهه خم شد که دونگهه از اتاق بیرون رفت :

_ خیلی خب بابا شوخی کردم ...

صدای زنگ موبایل باعث شد دست از شیطنت بردارد ، با دیدن اسم اونهیوک گلویش را صاف کرد و جواب داد :

_ بله!!

_ من تا 5 دقیقه دیگه جلوی خونتونم ، آماده باش ...

_ باشه !!

دونگهه به داخل اتاق سرک کشید :

_ مین اونهیوک تا 5 دقیقه دیگه اینجاست میخوای باهم بریم؟!

سونگمین همین جور که توی کمد لباسهاش سرک میکشید جواب داد :

_ نه خودم میام ، دونگهه نمیدونم چی بپوشم که بد نباشه !!

_ صورتی نپوش هر چی خواستی بپوش ...

دونگهه شروع به خندیدن کرده بود که سونگمین با اخمی گفت :

_ برو دم در خونه تا اونهیوک بیاد دنبالت وگرنه نیم ساعت مجبوری دوباره موهاتو درست کنی...

دونگهه کفش هایش را پوشید و پشت در خانه منتظر اونهیوک شد که  بعد از چند دقیقه صدای در باعث شد به سمت در برود و در را باز کند ، اونهیوک رو با لبخندی بر لب دید ، اونهیوک به صورت دونگهه و بعد لباسهایش نگاه کرد و لبهایش را بالا برد و سری تکان داد و گفت :

_ بزن بریم ...

دونگهه با حرکت دست اونهیوک که مچش را گرفته بود به سمت ماشین کشیده شد ، خودش را محکم کشید و گفت :

_ در رو نبستم بذار در رو ببندم ...

_ ولش کن دوستت می بنده ...

در ماشین را باز کرد و دونگهه را به داخل ماشین فرستاد و خودش کنار او پشت فرمان نشست و به دونگهه که با تعجب به او نگاه میکرد لبخندی تحویل داد و گفت :

_ بریم برای اینکه خوش تیپ بشیم ...

دونگهه با تعجب بیشتری به اونهیوک نگاه کرد که اونهیوک سری تکان داد و گفت :

_ تا 10 دقیقه دیگه خودت میفهمی پس اینجوری نگام نکن ...

دونگهه به خودش آمد و به روبرو خیره شد ...

سونگمین بالاخره لباس مردانه ی مشکی را با شلوار مشکی پوشید و موهایش را بالا زد و کمی را به صورت زیبایی روی پیشانیش ریخت از لباسش زیاد راضی نبود صدای قدم هایی که از پله ها آمد ، باعث شد بدون توجه با نارضایتی بپرسد :

_ دونگهه هنوز نرفتی؟! به نظرت این لباس خوبه؟! فکر کنم هیونگ پشیمون بشه از اینکه دعوتم کرده

شیوون به خانه کوچکی که مقابلش بود نگاهی کلی کرد آشپزخانه ای کوچک ، پذیرایی با کف پوش چوبی که پنجره کوچکی داشت و پرده آبی روشنی دیوار سپیدش را تزیین کرده بود ، تنها وسایل اتاق تلویزیونی کوچک و مبل دونفره ای بود که نشان میداد دو پسر تنها در آن زندگی میکنند به سادگی خانه لبخندی زد و آرامشی خاص وجودش را پر کرد نور چراغهای خیابان از پنجره به داخل می آمدند و زیبایی خاصی به اتاق نیمه تاریک میدادند ... صدای سونگمین باعث شد به اتاق دیگر سرک بکشد ، سونگمین کنار آیینه ایستاده بود و در حالی که با اخمی دلنشین به تصویرش در آیینه زل زده بود این سؤال را پرسید ، آروم جواب داد :

_ خیلی هم برازنده است ...

سونگمین با تعجب از صدایی که میشنید به سمت راستش نگاه کرد که شیوون را در قاب در دید ، شیوون لبخندی زد و گفت :

_ دونگهه مثل اینکه خیلی عجله داشته !! ببخشید نباید بدون اجازه وارد میشدم

سونگمین سری تکان داد و در حالی که هنوز از حضور شیوون شوکه بود جواب داد :

_ نه ، اشکالی نداره ...

شیوون خندید و کمی جلو رفت :

_ چرا با اخم به آیینه نگاه میکردی؟! برای چی فکر کردی من ناراحت میشم؟!!

سونگمین لب پایینش رو آروم گاز گرفت و با خجالت گفت :

_ یوری شی معروفه و مطمئنا بهترین مدل ها و ثروتمندترین افراد کره به مهمونیش دعوت میشن ...

شیوون سری تکون داد :

_ درست فکر کردی... منم برای همین اینجا هستم ...

دست سونگمین را گرفت و باخود به سمت در برد :

_ هیونگ من خودم میام ...

شیوون دستش را رها کرد و در حالی که با این حرف کمی خجالت کشیده بود گفت :

_ پس بریم که یوری از بدقولی خوشش نمیاد ...

شیوون آن شب به همراه ماشین آبی پررنگش آمده بود در را برای سونگمین باز کرد و بعد از سونگمین ، پشت فرمان کنار او جای گرفت و لبخندی زد :

_ کمربندت رو ببند ...

_ هیونگ گواهینامه داری؟!

شیوون خندید به طوری که چالی روی گونه اش معلوم شد ، سونگمین با دیدن این چال که صورت شیوون رو دوست داشتنی تر و معصومانه تر کرده بود لبخندی به لب آورد که شیوون جواب داد :

_ آمریکا رفتم تا زودتر از بیست سالگی گواهی نامه بگیرم ...

سونگمین لبهاشو بالا آورد و با نگاهی شاد به شیوون نگاه کرد ، شیوون ابروهاشو با شادی بالا داد و بعد از روشن کردن ماشین به راه افتاد ...

******

اونهیوک کت و شلواری مشکی را مقابل دونگهه گرفت و برندازش کرد و گفت :

_ این فکر کنم مناسب باشه ، نمیخوای امتحانش کنی؟!

دونگهه با تردید به اونهیوک نگاه کرد ، دلیل این رفتار اونهیوک را نمی فهمید ، که ناگهان اونهیوک لباس ها را در بغلش جای داد و به سمت اتاق پرو هلش داد :

_ بدو تا دیر نشده !!

دونگهه به تصویر خودش که در آن کت و شلوار مشکی زیبا ، خواستنی شدنی بود لبخند شیطنت باری زد و از اتاق پرو خارج شد ، اونهیوک در حال بررسی بقیه لباس های مغازه بود که با باز شدن در اتاق پرو به آن سمت نگاه کرد و با پسری زیبا و دوست داشتنی مواجه شد ، دونگهه با آن کت و شلوار مشکی و پسرانه و لباس سپید و کراوات مشکی اش و آن مدل موی بی نهایت دوست داشتنی شده بود ... اونهیوک دستش را به نشونه  اوکی کرد و گفت :

_ عالیه !! حالا میتونیم بریم .. یسونگ تا حالا دوبار بهم زنگ زده !!

دونگهه و اونهیوک بعد از مدتی به سالن جشن رسیدند ، دونگهه با کنجکاوی تمام زوایای سالن رو زیر نظر گرفت ، به در اصلی رسیدند و با باز شدن در سالن لبش را با زبانش خیس کرد و به محیط اطرافش نگاه کرد سالنی زیبا و نیمه تاریک که با نورهای آبی پررنگ و بنفش روشن شده بود ، بقیه محیط که نسبتا تاریک بود بسیار زیبا و دل نشین بود ، میزهایی که قسمتی از سالن را گرفته بودند برای مهمانها تهیه شده بودند ، روی هر میز اسم افراد بود و گلهای رز صورتی و سرخ و آبی به زیبایی آنها را تزیین کرده بودند در طرف دیگر سالن میزهایی برای خوراکی ها و چند میز برای انواع نوشیدنی ها بود ... دونگهه با تعجب به مردان و زن خوش پوش که وسط سالن با آهنگ ملایمی میرقصیدند نگاهی کرد که اونهیوک دست بر شانه اش گذاشت و او را بسمت کیوهیون و یسونگ که بالاخره در آن جمعیت کنار میزی دیده بودشان برد ، یسونگ به محض دیدن دونگهه سوتی زد و گفت :

_ ببین کی اینجاس!! دوست سوپرمن ، چقدر هم خوش تیپ شده !!

کیوهیون پوزخندی زد و با نگاهی سرد دونگهه را برنداز کرد :

_ بازم توی یه چیزی از دوستت سرتری!! لااقل خوشگلی ...

کیوهیون به دونگهه که با چشمانی پر از ترس به او زل زده بود نگاهی کرد :

_ یسونگ فکر کنم دونگهه شخصیتش بهتر از دوستش باشه ...

یسونگ متوجه چشمان ترسیده دونگهه شد و نیشخندی زد که اونهیوک اخمی کرد :

_ هی هی !! حواست به خودت باشه ، انرژیت رو جمع کن برای یک شب پر از هیجان !!

اونهیوک نگاهی پر از شرارت به کیوهیون انداخت و فکر به عکس العمل  کیوهیون از دیدن سونگمین که با شیوون به مهمانی خواهد آمد باعث شد لبخند موذیانه ای به لب بیاورد

_ چیه هیوکی باز چی تو کلته؟!

اونهیوک به یسونگ نگاهی کرد:

_ خودت رو برای یه نمایش خیلی جالب آماده کن ...

کیوهیون به اطراف نگاه کرد و با دیدن اینکه یوری به تنهایی وارد مجلس شده و به مهمانها خوش آمد میگفت باعث شد به سمت یسونگ ، اونهیوک و دونگهه که میان آندو ایستاده بود برگرد که اونهیوک با شیطنت گفت :

_ الآن که باز نمیخوای بپرسی شیوون کجاست ؟!

کیوهیون سرش رو تکون داد و گفت :

_ اتفاقا میخواستم همین رو بپرسم !!

اونهیوک باز لبخندی پر از شرارت زد :

_ عصر تا بحال ندیدمش ..

به یسونگ نگاه کرد که یسونگ شانه ای بالا انداخت:

_ چندبار بهش زنگ زدم ولی خاموش بود ...

یوری بعد از مدتی به سمتشان آمد و شروع به احوالپرسی کرد ، کیوهیون یوری را آرام در آغوش گرفت و گفت :

_ نونا ازت دلخورم مگه قرارمون نبود که هربار یه روز 5نفری داشته باشیم ...

یوری به چشمان کیوهیون نگاه کرد :

_ معذرت میخوام ، کیو!! چیه از لحظه ای که دیدمت توی خودت بودی، اتفاقی افتاده ؟!

کیوهیون سری به دو طرف تکان داد که یوری بازوش رو گرفت و دستش را به کمر کیوهیون زد :

_ خوشحالم ، هرسال که میام بزرگتر و مردتر شدی!!

دونگهه با تعجب به رفتار کیوهیون که خیلی شاد و کودکانه با یوری برخورد میکرد نگاه کرد ، اونهیوک و یسونگ نیز رفتاری مشابه داشتند و این به دونگهه نشان میداد که یوری فرد مهمی در زندگی "دی چهار" است ، اونهیوک با دست به دونگهه اشاره کرد و به یوری که به دونگهه نگاه میکرد گفت :

_ نونا ، این پسرم دونگهه اس ، کسیه که قراره یه روزی ، حال من رو با رقصش بگیره ...

یوری خیلی دوستانه با دونگهه نگاه کرد ، دونگهه خم شد و سلام کرد ، یوری دستش رو پیش برد :

_ از دیدنت خوشحالم دونگهه شی

دونگهه دست یوری را گرفت :

_ منم از دیدن شما واقعا خوشحالم ...

یوری لبخندی زد به معصومیت چشمان دونگهه نگاه کرد :

_ مطمئنم که میتونی به هیوکی یه درس درست و حسابی بدی!!

_ نونا !!

با لحن اعتراض آمیز اونهیوک ، یسونگ و کیوهیون شروع به خندیدن کردن و دونگهه نیز سعی میکرد خنده اش را با فشار دادن لبهایش به همدیگر فرو دهد ...یوری به اطراف نگاهی کرد و پرسید :

_ پس شیوون کجاست ؟؟! جدیدا عجیب شده !!

یسونگ خواست جوابی که به کیوهیون داده بود را بدهد که در بزرگ سالن باز شد و شیوون به همراه سونگمین کنار هم در، قاب در نمایان شدند...


*****

 خوب بود؟! خوشتون اومد ؟! دید کجا تموم شد؟!!!
 
_ خب دوست دارم بهم بگید بیشتر از کجای داستان خوشتون اومد تا من بیشتر به سمت اون مدل نوشتن برم ... از کدوم رفتار و از کدوم دیالوگ ...

تیزر بذارم بیشتر حساسش کنم ککک

*****
آنچه در قسمت بعد خواهید خواند :

_ باورم نمیشه انگار از اول برای تو دوخته شده ...

_ شاید روزی تونستم بهت بگم ...

_ خودشیفته شدی؟! نمیخوای دوستت را به من معرفی کنی؟!

_ سونگمین خیلی خوش تیپ شدی!!

_ هیچ چیز قابل تحسینی وجود نداره ...

_ کیوهیون بچه بازی هات رو بذار برای خونه ...

_ اونی که بازی میکنه من نیستم ، تویی!!

_ فکر کنم شیوون کار خودشو کرده و میخوان دوستیشون رو اعلام کنن..

_ شما هم شنیدید یا من خیالاتی شدم؟!

_ کسی بهت گفته خوشگل میخندی؟!

_ اما میخوام همونطور که من به تو فکر میکنم ، تو هم به من فکر کنی ...

_ ولی با پول میشه هر چیزی رو خرید حتی عشق رو .. میخوای بهت نشون بدم که یکی از آسونترین چیزایی که با پول خریده میشه عشقه ...

_ هیونگ چی شده؟!! چرا هرکس برمیگرده عصبانیه ...

_ من به هیونگت کمک میکنم به خونه برگرده پس از قرارت با آیدول مورد علاقه ات لذت ببر ...

_ دونگهه رو تو ببر ، من هم سونگمین رو میارم ...

_ راستی "سوپرمن" این قدر با ادبی به دوستت هم یخورده یاد میدادی

 _ پس همه ی بداخلاقی های گروه جمع شده توی وجود کیوهیون ...

_ یه وقتایی افرادی که زنده و کنارت هستن ، حضورشون رو توی زندگیت کمتر از مرده ها حس میکنی ...

_ دیوونه است مگه نه؟!!! بهش میگم از قدرت و پول من استفاده کن ، اما انگار نه انگار ...

_ پس درسته ... کیوهیون اونی که آخرش آسیب میبینه تویی چون...

_ امشب زیاد مش//روب خوردی ... دارم بهت میگم تنها حس من به او کنجکاویه ...

_ اتفاقا خیلی هم سرمون شلوغه ولی چه کنم که دیدن دختر ایده آلم مهمتر از پول بود ...

_ یعنی میخوای اینجا غذا بخوری؟!

_ آفرین !! خب از چی میمیرن؟!

_ من یتیم نیستم وقتی میخواستم از پرورشگاه بیرون بیام ، مسئول پرورشگاه بهم نامه ای داد ، نامه از طرف مادرم که معلوم میکرد من رو از به خاطر بی پولی سرراه گذاشته ...

_ کی درباره اش حرف زد و دلیل فرارش رو گفت ؟!

_ ممنون هیونگ ... اون به من خیلی محبت کرده و حالا یه فرصت برای جبرانه ...

_ خوش به حالش که شما اینقدر به فکرش هستید ...

_ فقط اون روز متوجه شدم که مثل من پدر و مادر نداری ... سخت برای زندگیت میجنگی و دونگهه هم مثل تو برای زندگی میجنگه...

_ دیوونه !! چرا آدم رو میترسونی؟! این موقع شب بیرونی بعد خبرش نرسه به مامانت ، من اصلا حوصله بداخلاقیای مادرت رو ندارم ...

_ دوستش داری؟!!

_ یسونگ به عاقبت من فکر میکنه ، تو به سونگمین ... چرا حس میکنم نباید در موردش با تو حرف بزنم؟!


خب خیلی زیاد شد امیدوارم کنجکاو شده باشید منتظر حدساتون هستم ... 






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه