تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 12 _ قسمت 1
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







**************************************** 

فصل دوازدهم _ پارت اول : شروع یک تحول

****************************************

تمرین زود تمام شده بود ولی چون با سونگمین رأس 12 و نیم قرار گذاشته بود و دوست نداشت آنجا در سرمای اوایل اکتبر تنها باشد ،  تصمیم گرفت خودش به تنهایی به تمرین ادامه دهد ، ضبط را روشن کرد و جلوی آینه شروع به تمرین کرد که ناگهان صدای آهنگ قطع شد سرش را به سمت راست چرخاند و اونهیوک را درحالی که سیم ضبط رو در دستش تکان میداد و لبخند بزرگی روی لبش بود ، دید ... با تعجب به اونهیوک نگاه کرد که اونهیوک گفت :

_ برای یه تازه کار بدک نیس...

دونگهه نزدیک رفت و خواست سیم ضبط را بگیرد که اونهیوک دستش را بالا برد دونگهه سعی کرد خودش را بوسیله ایستادن بروی انگشتای پاش بالا بکشد که اونهیوک یکدفعه خودش را عقب کشید و دونگهه که کمی از سیم را گرفته بود تعادلش بهم خورد که اونهیوک سریع دستش را به کمر دونگهه گذاشت و او را از افتادن نجات داد ... از گرمای دست اونهیوک حس عجیبی پیدا کرد قلبش تند میتپید و گونه ها و گوشهایش گرم شده بودند .. اونهیوک لبخند معروفش را به دونگهه تحویل داد و دستش را برداشت و درون جیب شلوارش قایم کرد ... دونگهه با دیدن صورت اونهیوک که باز خونسرد به او نگاه میکرد ، قلبش آرام گرفت و انگار تپش تندش را فراموش کرد ... لبهاشو بالا داد :

_ برای چی ضبط رو خاموش کردی؟! اصلا برای چی اینجایی؟!

اونهیوک لبخند شیطنت باری زد و گفت :

_ بازم دوستت در اوج عصبانیت احترام یادش نمیره ، اما تو با اینکه از خجالت لپهات قرمز شده بازم مثل بچه ها بی ادبی!!

دونگهه با اخم نگاهی به او کرد که ادامه داد :

_ چیه بازم میخوای بهم بگی دخ//ترب//ازم یا اینکه ...

دونگهه میان حرفش پرید و گفت :

_ مگه نیستی؟!

_ هی من نیومدم تا باهات بحث کنم پس بچه بازی رو بذار کنار ...

دونگهه با کنجکاوی به اونهیوک نگاه کرد ، برایش عجیب بود که اگر اونهیوک با بهم زدن تمرینش قصد ناراحت کردنش رو نداشت پس برای چی آنجا بود...

_ پس برای چی مثل بچه ها ضبط را خاموش کردی؟!

_ چون میخواستم یه پیشنهاد خیلی خیلی زرق و برق دار بهت بدم ...

لحن اونهیوک شاد و پر از شیطنت بود ، دونگهه کنجکاویش بیشتر شده بود به طوری که متوجه نشد با چشمانی باریک شده و دهانی نیمه باز به اونهیوک زل زده است ، اونهیوک با دیدن صورت روبرویش شروع به خندیدن کرد که دونگهه با تعجب پرسید :

_ برای چی میخندی؟!

اونهیوک دستش را به روی لبهاش گذاشت و گفت :

_ تو همه جوره بانمکی ... کسی بهت گفته؟!

دونگهه باز احساس گرما کرد که اونهیوک دست به جیب کاپشن چرم مشکی اش برد و پاکت نامه زیبایی را بیرون آورد و جلوی دونگهه گرفت ، دونگهه نامه را گرفت و با کنجکاوی آن را باز کرد و با تعجب و ناباوری دعوتنامه رو نگاه کرد ، که اونهیوک جدی گفت :

_ یوری هرسال موقع رفتن جشن خداحافظی میگیره و من میخوام تو رو به اون جشن ببرم ...

دونگهه با تعجب از نامه دست برداشت و به اونهیوک خیره شد که اونهیوک ادامه داد :

_ میدونم پیشنهاد سخاوتمندانه ایه ، پس فکر رد پیشنهادم رو نداشته باش

_ برای چی میخوای با من به این جشن بری؟!

اونهیوک میدانست که کیوهیون مطمئنا سونگمین را به این جشن دعوت میکند ... ولی دلیل واقعی اونهیوک این نبود با خود کلنجار میرفت از روزی که دونگهه گفته بود او آیدولشه میخواست خودش رو به دونگهه نشون بده و این جشن بهترین موقعیت برای اینکار بود ...

_ چون میخوام تنها نباشم و فکر هم نکنم تو هم هیچ وقت به چنین جشن هایی رفته باشی...

_ پس قصدت تحقیر کردنه؟!

اونهیوک سرشو به دو طرف تکان داد و با لحن خیلی جدی گفت :

_ اشتباه فکر نکن ، فکر کردم اینجوری هم به تو خوش میگذره و هم من تنها نیستم ...

_ مگه با "دی چهار" نیستی، پس چرا تنها باشی...؟!

اگر سونگمین با کیوهیون می آمد مطمئنا تنها میشد ، چون شیوون که مطمئنا با یوری بود و کیوهیون با سونگمین ، یسونگ هم لحظه ای دوستان یوری را رها نمیکرد و او هم مجبور بود همراه یسونگ باشد که اصلا به نظر او دوستان یوری برعکس خودش جذاب نبودند... با این فکر لبخندی به لب آورد:

_ فردا همه سرشون شلوغه و من از دخترای اون جمع خوشم نمیاد ...

_ پس با یکی از دخترای خودت برو ...

اونهیوک ابروهاشو در هم کشید و گفت :

_ فکر میکنم شوخی کردی... میای؟!

_ باید فکر کنم و با سونگمین درباره اش تصمیم بگیرم ...

اونهیوک نیشخندی زد و گفت :

_ پس بیخیال ، من از آدمایی که از خودشون اختیاری ندارن خوشم نمیاد ...

دونگهه ناراحت شد و گفت :

_ سونگمین و من 18 ساله باهم هستیم پس انتظار نداشته باش با یه پیشنهاد بقول خودت زرق و برق دار ، فراموشش کنم...

کارت را از دست دونگهه کشید و گفت :

_ باشه بهش فکر کن و خبرم کن ...

به سمت در رفت که بیاد آورد ، فردا نمیتواند به مدرسه بیاید ، به سمت دونگهه رفت و دستشو جلو برد و گفت :

_ موبایلت رو بده ...

دونگهه ابتدا تعجب کرد ولی وقتی دستان و چشمان منتظر اونهیوک را دید به سمت وسایلش رفت و موبایلش را برداشت و به اونهیوک داد ، که او شماره ای را وارد کرد و بعد از چندثانیه گوشی خودش زنگ خورد ، به صفحه موبایلش نگاه کرد و موبایل دونگهه رو پس داد و گفت :

_ این شماره من ... فردا نمیام مدرسه اگه خواستی بیای بهم خبر بده تا بیام دنبالت ، چون بدون دعوتنامه اجازه ورود نداری...

این را گفت و با خونسردی از اتاق خارج شد و دونگهه را با دنیایی از ناباوری و تعجب و سردرگمی تنها گذاشت ...

*************

تمام طول روز میخواست با سونگمین درباره ی پیشنهاد اونهیوک حرف بزند اما سکوت و در فکر بودن سونگمین مانع از آن شده بود ، به سونگمین که سفارش یکی از مشتری ها رو آماده میکرد نگاه کرد و تصمیم گرفت در خانه با سونگمین حرف بزند ...

_ هیونگ این سفارش جدیده!!

لیتوک سفارش را گرفت و به آشپزخانه رفت و سونگمین نیز به همراه او برای بردن سفارش ها رفت که لیتوک در حالی که سفارش را آماده میکرد گفت :

_ این سفارش رو ببر و بعد اگر مشتری هم اومد بذار دونگهه سفارش بگیره میخوام باهات حرف بزنم ...

سونگمین سری تکان داد و با سفارش ها از آشپزخانه بیرون رفت و بعد از مدتی برگشت و مقابل لیتوک ایستاد :

_ اتفاقی افتاده هیونگ؟

لیتوک اخمی کرد و دلسوزانه به سونگمین نگاهی کرد :

_ این سؤالیه که من باید از تو بپرسم ... چند روزه عوض شدی .. مثل قبل نیستی زیاد نمی خندی ، در همی .. زیاد فکر میکنی، اتفاقی افتاده ؟! توی اون مدرسه لعنتی مشکلی داری؟!

سونگمین با لبخندی سر تکون داد و گفت :

_ هیونگ من خوبم ، مشکل خاصی ندارم ، جدیدا کمتر اذیتم میکنند ...

_ پس دلیل تغییر رفتارت چیه؟!

سونگمین به میز تکیه داد و گفت :

_ راستش یه مدته یکی با رفتارش آزارم میده که برام عجیبه و یکی داره بهم محبت میکنه که اونم برام عجیبه ...

لیتوک با سردر گمی به سونگمین که به زمین نگاه میکرد و باز به فکر رفته بود ، نگاهی کرد و پرسید :

_ سونگمین دقیق حرف بزن تا منم متوجه بشم ...

_ یادته هیونگ درباره ی شایعه و برخوردم با کیوهیون بهت گفتم ، فرداش که سرم زخمی شده بود یک دفعه دیدم اومده پیشم ، رفتارش عجیب شده بود میخواست بهم کمک کنه و حتی ازم پرسید چرا ازش متنفرم ، امروز هم باز دیدمش ، میخواست باهاش به مهمونی برم ، هیونگ گیجم نمیدونم هدفش از اینکارا چیه ...

لیتوک سری به نشانه تاسف تکون داد :

_ و اون یکی که به مین ما محبت میکنه کیه؟!

سونگمین با یادآوری لبخند امروز شیوون ، لبخندی به لب آورد :

_ شیوون ... پسر عجیبیه زیاد اجتماعی نیست و انگار حسی توی صورتش و وجودش وجود نداره اما تا حالا چندبار بهم کمک کرده و ازم خواسته "هیونگ " صداش کنم و امروز هم کارت دعوت مهمونی مدل "یوری" رو بهم داد و گفت حضورم مهمه ...

لیتوک این دفعه لبخندی زد و ابروهاشو بالا داد :

_ خب اینکه خیلی خوبه ، کجاش عجیبه ؟!

سونگمین فکر کرد و با ناراحتی گفت :

_ خب نمیدونم چرا اینکار رو میکنه !!

لیتوک خندید و دستی به شانه ی سونگمین گذاشت :

_ مگه نگفتی شیوون تنهاست شاید سونگمین مهربون ما تونسته بهش احساس آرامش بده ... این جوری بهش فکر کن ، راستی میخوای بری به مهمونی مدل "یوری"؟! واوو

سونگمین سری تکان داد و باناراحتی  گفت :

_ میخوام برم ولی دونگهه چی؟! کارت یک نفره س و خجالت میکشم بهش بگم ...

_ هی هی یک دفعه خودخواه باش ، همیشه به خاطر دونگهه زندگیت رو عوض کردی حالا بهتره یه بار کاری را با میل خودت انجام بدی ، میخوای من بهش بگم ...

_ نه خودم شب توی خونه بهش میگم ....

****************

_ چی بهت گفت؟!

کیوهیون نگاهی به اطراف ، به یسونگ که در حال صحبت و خندیدن با دختری بود و بعد به شیوون که مجله ی مد مردانه ای را ورق میزد ، کرد و با اخم به اونهیوک نگاه کرد :

_ آرومتر حالا همه میفهمن ...

_ خب بفهمن چی میشه؟!

_ نمیدونم فقط نمیخوام کسی بفهمه ...

_ ولی من با دونگهه صحبت کردم و مطمئنم که فردا همراهم میاد ...

کیوهیون ابروهاشو بالا داد و پرسید :

_ دونگهه؟!

اونهیوک لبخندی زد :

_ دوست سونگمین معشوقه ات...

کیوهیون به کمر اونهیوک زد و ابروهاشو در هم گره زد :

_ حرف بیخود نزن ، من فقط درباره اش کنجکاوم ...  صبر کن ببینم یعنی تو دونگهه رو به مهمونی یوری دعوت کردی؟!

_ آره جون خودت فقط کنجکاوی... آره چون فکر میکردم سونگمین باهات میاد و من تنهام و خیلی هم دوست دارم بیشتر بشناسمش چون بهم گفت من آیدولشم ولی حالا میبینم که فردا اون تویی که تنهایی!!

کیوهیون ریز خندید و انگشت اشارشو به سمت اونهیوک گرفت:

_ تو؟!! آیدول!! حتما دیوونس...

اونهیوک با خونسردی لبخند معروفش را زد :

_ آره من ، حالا دیوونه باشه یا نه لااقل کاری نکردم که حالمو بگیره ، بهتره به فکر خودت باشی که دیو دو سری براش...

**********

دونگهه بر خلاف همیشه روی تنها مبل اتاق نشسته بود و منتظر بیرون اومدن سونگمین از حمام بود ... و با خود فکر میکرد که چطور موضوع را به سونگمین بگوید که ناراحت نشود چون واقعا دلش میخواست به این مهمانی برود چون هم میدانست که در مهمانی یوری شخصیتهای معروفی حضور خواهند داشت و هم اینکه نمیخواست اونهیوک را از خودش ناامید کند ، با اینکه میخواست با تلاشش روزی به اونهیوک نشان دهد که کسی به خوبی او نیز میتواند وجود داشته باشد ولی این دلیل نمیشد که از اونهیوک بدش بیاد .

با دستش قطره های آب را از آیینه ی حمام کنار زد و به تصویر صورت خیسش لبخندی زد و حرف لیتوک را در ذهنش برای چندمین بار دوره کرد و بالاخره تصمیم خودش را گرفت که موضوع را به دونگهه بگوید و فردا به مهمانی برود .. بعد از ده دقیقه  در حالی که با حوله اش موهایش را خشک میکرد از حمام بیرون رفت که متوجه شد دونگهه آرام روی مبل نشسته و در فکر است کنار دونگهه نشست و حوله اش را روی شانه اش گذشت و در حالی که با دست موهایش را بالا میزد گفت :

_ هی ، چیه ؟!  داری به چی اینقدر جدی فکر میکنی؟!

دونگهه به خود آمد و به سونگمین نگاه کرد و ل/ب پایینش را کمی بالا آورد و بعد گفت :

_ میخوام باهات حرف بزنم ...

سونگمین لبهاشو روی هم فشرد و سری تکون داد :

_ منم میخوام با تو حرف بزن ، بگو گوش میکنم ...

_ امروز اونهیوک به اتاق تمرین اومد و یه پیشنهادی بهم داد ...

سونگمین با تعجب به دونگهه نگاه کرد و پرسید :

_ پیشنهاد ؟! چه پیشنهادی ؟!

_ ازم خواست باهاش به یه مهمونی برم ...

_ مهمونی؟!

دونگهه سرش رو تکون داد که سونگمین با تردید در حالی که چشمانش را باریک کرده بود به دونگهه نگاه کرد ، به سمت کیف مدرسه اش رفت و دعوتنامه را بیرون آورد و بعد باز کنار دونگهه نشست و دعوتنامه را مقابل دونگهه گرفت و پرسید :

_ به این مهمونی؟!

دونگهه با تعجب به سونگمین و دعوتنامه ی در دستش خیره شد و پرسید :

_ این دست تو چیکار میکنه ؟! مگه این دعوتنامه وی.آی.پی نیس؟!

سونگمین با دیدن تعجب دونگهه لبخند شیرینی زد و جواب داد :

_ اول تو بهم بگو که چرا باید اونهیوک تو رو برای مهمونی دعوت کنه تا من جوابت رو بدم ...

دونگهه ماجرای دو برخوردش را برای سونگمین تعریف کرد که سونگمین لبخندی زد :

_ پس دونگهه هم میتونه بداخلاقی کنه!! وای خیالم راحت شد عذاب وجدان داشتم که چطور بهت بگم که ناراحت نشی چون این کارتها تک نفرس ... ولی انگار "دی چهار" با یوری آشنان که میتونن با خودشون همراه هم ببرن ...

دونگهه یکی از ابروهاشو بالا داد و با شیطنت پرسید :

_ نگفتی که این کارت دست تو چیکار میکنه؟!

سونگمین به کارت در دستش نگاهی کرد و لبخندی از یادآوری دو جمله آخر شیوون زد :

_ شیوون هیونگ این رو بهم داد و دعوتم کرد ...

_ هی این شیوون هیونگ فکر نمیکنی زیاد با تو خوبه؟!!

_ چیه حسودیت میشه ؟!

دونگهه پوزخندی زد و به تلویزیون نگاهی کرد :

_ مگه دیوونه ام ...

*********

دونگهه در حالیکه به سمت اتاق تمرین میرفت با اونهیوک تماس گرفت ، اونهیوک با دیدن شماره دونگهه از پدرش عذر خواست و از دفتر کار پدرش بیرون آمد و جواب داد :

_ هی ، فکراتو کردی؟!

_ سلام ، آره با سونگمین هیونگ در موردش صحبت کردم ..

_ خب؟!

سونگمین از او قول گرفته بود که در مورد دعوتنامه و حضور او در مهمانی چیزی به اونهیوک نگوید ، دونگهه دلیل سونگمین را نمیدانست و سونگمین هم دوست نداشت درباره ی دعوت کیوهیون حرف بزند و دونگهه را حساس کند ...

_ من به او مهمونی میام ، فقط ...

دونگهه ، فکری که در سرش میچرخید را نتوانست به زبان بیاورد و سکوت کرد که اونهیوک پرسید :

_ فقط چی؟!

_ هیچی ... خب من باید کی و کجا منتظر باشم؟!

اونهیوک انگار که توانسته بود حرف کامل نشده ی دونگهه را بخواند ، گفت :

_ مهمونی ساعت 7 شروع میشه ولی من 6 میام خونتون دنبالت ، قبلش باید یه کاری رو برام انجام بدی ...

_ چه کاری؟!

اونهیوک میتونست قیافه پر از سؤال دونگهه را از پشت تلفن با شنیدن صداش تصور کنه ، لبخندی زد و گفت :

_ به زودی میفهمی ... فقط آدرس رو برام ارسال کن .. فعلا

دونگهه با تعجب تماس را قطع کرد ، به این فکر میکرد که اونهیوک چه کاری میتواند با او داشته باشد ، اما باز فکری که از صبح ذهنش را مشغول کرده بود به سراغش آمد...

ملاقات و صحبت با پدرش زودتر از چیزی که فکر میکرد تمام شد برای همین به سمت اتاق "دی چهار " به راه افتاد.

***********

سرمای ناگهانی امروز وجودش را به لرزه انداخته بود با دست یونیفرمش را به دورش پیچید و دستهایش را به دور خود حلقه کرد ، یاد صحبتش با لیتوک افتاد : "

_ هیونگ با دونگهه صحبت کردم ولی انگار خوش شانس بودم چون یکی از پسرای "دی چهار" هم خواسته باهاش به این مهمونی بره...

لیتوک تعجب کرد و پرسید :

_ واقعا ؟!! پس یعنی امروز نمی بینمتون؟!

سونگمین با خجالت جواب داد :

_ ببخشید هیونگ ، در عوض شنبه میام سرکار ...

صدای خنده لیتوک باعث شد سونگمین هم بخندد

_ باشه ، ولی یادت باشه فردا همه چیز رو درباره مهمونی و دونگهه برام تعریف کنی...

_ ممنون لیتوک هیونگ ، حتماً...

_ راستی سونگمینا ، من به حرفات فکر کردم به نظرم شیوون واقعا با این کارش داره نشون میده که به کمکت نیاز داره و کیوهیون هم ...

_ کیوهیون چی؟!

_ هیچی برو به مهمونی و بهش فکر نکن ...

لیتوک ترسیده بود تا چیزی که به زبان می آورد اشتباه باشد و سونگمین را بیخود درگیر کرده باشد ..."

 سونگمین بعد از تماس به ادامه ی حرف لیتوک فکر میکرد ...که ناگهان دستی که به شانه اش گذاشته شد ، باعث شد که به پشت سرش نگاه کند :

_ میخوام باهات حرف بزنم ...

سونگمین با دیدن تصویر مقابلش اخمی کرد و از اینکه فکر به او باعث شده که صدای قدم هایش را متوجه نشود ، گره ابرویش را بیشتر کرد ...

_ چرا اینقدر عجیب رفتار میکنی؟! اصلا چه دلیلی داره لیدر "دی چهار" الآن اینجا باشه و از کسی مثل من بخواد به حرفاش گوش بدم؟!

سونگمین ناراحت بود و دلیل ناراحتیش را هم نمی فهمید تنها دوست نداشت که کیوهیون اینگونه رفتار کند ، کیوهیون با لحنی دلخور و کودکانه گفت :

_ چون باید به حرفام گوش بدی ... دیشب تا صبح خودمم داشتم به همین موضوع فکر میکردم و حالا هم اینجام تا جوابمو بگیرم ...

_ میخوام به اون مهمونی بیای تا من هم دلیل رفتارمو پیدا کنم...

سونگمین منظور کیوهیون از مهمونی را کاملا متوجه شد ولی دوست نداشت بگوید که به آن مهمانی خواهد آمد برای همین با خونسردی گفت :

_ منم جوابم رو بهت گفتم ، من با تو جایی نمیرم ...

کیوهیون دستش را مشت کرد که از چشم سونگمین دور نماند و با خونسردی ذاتیش گفت :

_ منم جوابت رو شنیدم ولی حالا اینجام تا جواب امروزت رو بشنوم ، من دارم فکر میکنم که بتونیم باهم کنار بیایم و یک خاطره خوب رو باهم بسازیم ...

سونگمین نیشخندی زد و سرش رو کج کرد و دستی به ابروش کشید :

_ خاطره خوب!! ... من با تو زیاد خاطره خوب دارم و نیازی به یکی دیگه ندارم ...

چرخید تا به سمت باشگاه برود که کیوهیون مچش را گرفت :

_ یعنی اینقدر از من متنفری که فکر میکنی دارم باهات بازی میکنم ...

بدون اینکه بچرخد دستش را محکم کشید :

_ سؤالی که جوابش رو میدونی نپرس...

سونگمین از پله ساختمان باشگاه بالا میرفت که کیوهیون بلند گفت :

_ ولی خیلی وقته این بازی تموم شده ...

سونگمین ایستاد رو به کیوهیون که پایین پله به او نگاه میکرد ، لبخندی زد :

_ پس تو برای چی اینجایی؟! برو به اتاقت و به نفر بعدی که باید بهش کارت بدی فکر کن ...

از لحن تمسخر آمیز سونگمین اخمی به ابرو آورد و به سونگمین که دور میشد نگاه کرد و بلند گفت :

_ بهت ثابت میکنم که این یه بازی نیس ... امیدوارم بعدا پشیمون نشی که باورم نداشتی ..

با وارد شدن سونگمین به ساختمان باشگاه نتوانست عکس العمل سونگمین  را متوجه شود و چون میدانست شیوون در آن لحظه در باشگاه است و دوست نداشت شیوون از ماجرا خبردار شود به داخل نرفت و با ناراحتی از اینکه باز سونگمین ناامیدش کرده بود به سمت پارکینگ مدرسه رفت ، کلاسی نداشت ، تصمیم گرفت بقیه روز تا موقع مهمانی را تنها در خانه بگذراند ...

*****************

_ هی تو که هنوز اینجایی! مگه قرار نبود عصرم بری باشگاه؟!

شیوون در حالی که کوله اش را برمیداشت به اونهیوک که تازه وارد شده بود و به سمتش می امد نگاهی کرد :

_ دارم ، میرم ، تو چرا اینجایی ؟! مگه با پدرت قرار نداشتی؟!

اونهیوک خودش رو روی مبلی رها کرد و لبخند همیشگیش رو به لب آورد :

_ داشتنش که داشتم اما وقتی بابام دید که حواسم بهش نیست زود تمومش کرد ...

شیوون لبهاشو بهم فشرد و لبخند کوتاهی زد:

_ تو آدم بشو نیستی بیچاره بابات معلوم نیس دلشو به چی تو خوش کرده ، باز حواست کجا بود؟!

اونهیوک که انگار تعریفی شنیده بود ، قیافه ی پیروز مندانه ای به خود گرفت :

_ خب دیگه ... داشتم به امشب و همراهم فکر میکردم

_ حالا این همراه بدبخت تو کیه ؟! باز یه دختر جدید دیگه؟!!!

اونهیوک ابروهاشو بالا داد که شیوون چشمش رو باریک کرد و پرسید :

_ پس کیه ؟! تا اونجایی که من میدونم تو با دخترای قبلیت جایی نرفتی!!

_ چون دختر نیس!!

شیوون با تعجب به اونهیوک نگاه کرد که اونهیوک از تعجب او به خنده افتاد :

_ چیه ؟!! از اینکه همراهم دختر نیس اینجوری چشمات درشت شده؟!!

_ پس کیه؟!

_ دوست سوپرمن...

_ چی؟! دونگهه؟!

اونهیوک سرشو تکون داد و گفت :

_ پس تو هم اسمشو بلدی!! آره باهاش دیروز صحبت کردم و امروز بهم گفت با سوپرمن دربارش صحبت کرده و همراهم میاد ..

_ پس دونگهه هم میاد !!!

شیوون این را آرام با خودش زمزمه کرد اما اونهیوک متوجه شد و با کنجکاوی پرسید :

_ این حرف یعنی چی؟!

شیوون از اینکه اونهیوک صداش را فهمیده بود متعجب شد که اونهیوک با چشمانی باریک از روی کنجکاوی ایستاد و نزدیک رفت و پرسید :

_ نگو که اون کارت را دادی به سونگمین؟!

شیوون تنها سرش رو تکون داد که اونهیوک نیشخندی زد :

_ پس بگو چرا راضی شد باهام به جشن بیاد ...

شیوون به اونهیوک نگاه کرد و گفت :

_ خواهش میکنم به کسی تا موقع جشن چیزی نگو ، دوست ندارم کسی متوجه بشه ... سونگمین دوست داشت یوری رو ببینه و من فکر کردم این بهترین راهه ...

درحالی که باز روی مبل می نشست با سرخوشی گفت :

_ به کی بگم یسونگ که الآن رفته خونه و من تا موقع جشن نمیبینمش ، به کیوهیونم جرئت نمیکنم بگم ...

_ برای چی جرئت نمیکنی؟! هنوزم نقشه میکشه براش؟!

اونهیوک که متوجه شد شیوون چیزی از اتفاقات اخیر که بین سونگمین و کیوهیون افتاده خبر ندارد ، بحث را عوض کرد :

_ وقتی با دونگهه حرف میزدم ، شک کردم فکر کنم لباس مناسب اینجور مراسمی رو نداره ، ساعت 6 میرم دنبالش نمیخوای تو هم بری دنبال سونگمین؟!

_ نه برای چی باید همچین کاری بکنم ، بهش گفتم در مراسم میبینمش ...

_ خب شاید اونم لباس مناسب نداشته باشه ، اون جشن هم که یک پا مراسم مد و لباسه ...

شیوون به سمت در رفت و در حالی که خارج میشد گفت :

_ خودش بهتر ار هرکسی اینو میدونه!!

به سمت باشگاه به راه افتاد نزدیک باشگاه متوجه شد کیوهیون از آن سمت به پارکینگ میرود ، با اینکه میخواست از ماجرایی که اونهیوک جرقه اش را زده بود سر دربیاورد ، با این حال شانه ای بالا انداخت و به سمت ساختمان باشگاه رفت بعد از وارد شدن به ساختمان به سمت رختکن به راه افتاد ، متوجه سایه ای کنار کمدها شد به سمت سایه رفت ، سونگمین را دید که به دیوار تکیه داده بود ...

_ اتفاقی افتاده ؟! چرا اینجا وایستادی؟!

سونگمین با دیدن شیوون که با کنجکاوی او را برنداز میکرد ، سری خم کرد و جواب داد :

_ نه چیزی نیست ، فقط داشتم به یه نفر فکر میکردم ..

سری تکان داد به سمت کمدی رفت :

_  خیلی هم باید فرد مهمی باشه که اینجور درگیرت کرده ...

سونگمین با تعجب به شیوون که کوله اش را در کمد میگذاشت نگاهی کرد و سرش رو تکان داد :

_ نه نه اصلا فقط داشتم به دلیل کاراش فکر میکردم ...

شیوون به سونگمین لبخندی زد :

_ پس داشتی به کیوهیون فکر میکردی ... باز کاری انجام داده؟!

سونگمین سری تکان داد :

_ نه نه اینجوری که فکر میکنی نیست ...

شیوون باز لبخندی زد و لباس ورزشی اش را به شانه اش گذاشت و به سمت در رفت ، نزدیک در رسید به سونگمین رو کرد و پرسید :

_ مشکلی که برای اومدن به جشن نداری؟!

سونگمین سری به دوطرف تکان داد که شیوون لبهاشو رو هم گذاشت و بالا آورد و سری تکان داد و از رختکن بیرون رفت ، سونگمین به در خیره شد و صدای لیتوک ذهنش را مشغول کرد " شیوون به کمکت نیاز داره " ... صورت خندان شیوون را به یاد آورد و لبهاشو به صورت خنده ای روی هم فشرد و با لباس ورزشش به سمت زمین تمرین رفت ...

****






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه