تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 11
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







_ سونگمین بهتره امروز رو استراحت کنی!!

سونگمین نگرانی لیتوک را با لبخندی پاسخ داد و دستش را بروی پیشانی پاندپیچی شده اش گذاشت :

_ هیونگ من خوبم !! این باندها هم فقط زیاد موضوع رو شورش کردند ...

لیتوک دستی به شانه سونگمین گذاشت و با ناراحتی گفت :

_ سونگمینا من فقط به خاطر این باندها نیست که میگم بری خونه... تو کم خونی داره و همونقدر خونی هم که ازت رفته ، معلومه کار خودش رو کرده ... چشمات برق همیشگی رو نداره و بیحاله ، رنگ و روت هم تعریفی نداره ...

سونگمین ، نمیدانست چطور اینهمه محبتی که از لیتوک میبیند را جبران کند ، لیتوک برای او رییس نیست بلکه برادر بزرگتری است که محبتهایش جبرانی برای نبود، پدر و مادرش است درست مثل رابطه خودش با دونگهه...

لبخند کمرنگی زد و جواب داد :

_ من خوبم ، باور کن بهتر از الآن نمیشم چون هیونگی دارم که به سلامتیم اهمیت میده و داداش کوچولویی دارم که با چشمهای مهربونش بهم انگیزه زندگی میده ...

با دست شانه دونگهه را در دستانش فشرد :

_ باور کن من خوبم ، پس نگران من نباش...

سونگمین با شنیدن صدای زنگ بالای در به سمت مشتری رفت و آن دو را تنها گذاشت که لیتوک از دونگهه پرسید :

_ هائه!! بنظرت اتفاق خاصی براش افتاده ؟! چون حس میکنم این ضعف فقط برای زخمش نیست ... چیزی بجز آزاردادن بچه ها توی مدرسه هست که اذیتش کنه!؟!

دونگهه به فکر فرو رفت ، در این چند روز بجز اینکه پسرها آزارش داده بودند اتفاق خاصی نیافته بود ، به تغییر رفتار سونگمین فکر کرد و متوجه موضوعی شد ، چند روزی بود که مدت دوش گرفتن هایش بیشتر شده بود، شاید با خودش در حمام فکر میکرد تا او متوجه و ناراحت نشود ، تصمیم گرفت با سونگمین صحبت کند ...

بعد از کار لیتوک مانند همیشه با گرمای خاصی از آنها خدا حافظی کرد و مسیر رفتنشان را نگاه کرد ... از همان اول هم زیاد موافق انتقالی نبود ولی دونگهه و آینده هردوشان باعث شده بود سونگمین را نصیحت کند ، از همان روزی اولی که سونگمین و دونگهه را دیده بود حس خوبی داشت دو پسر نوجوان که با شوق خاصی وارد رستورانش شده بودند تا در مورد کارگری که اعلامیه اش را به شیشه زده بود با او صحبت کنند ، وقتی به آنها گفته بود که به یک کارگر نیاز دارد ، قیافه ی ناراحت و کودکانه هردوشان مانع شده بود تا دلشان را بشکند و در حالی که میدانست شاید توانایی دادن حقوق هردوشان را نداشته باشد ولی قبولشان کرده بود ، هیچگاه نمیتواند شادی آندو را و صدای خنده ها و برق نگاه هایشان در آن موقع را فراموش کند ، بعد از حضور آن دو ، مشتریشان هم بیشتر شده بود ، بطوری که طی این سه سال 2 دوکارگر دیگر نیز استخدام کرده بود ... و حالا میترسید ، از آسیب دیدنشان میترسید ، از ریخته شدن اشکشان میترسید ...

سونگمین بعد از حمام مانند همیشه کنار دونگهه روی زمین نشست و به تلویزیون زل زد که دونگهه نشست و گفت :

_ هیونگ میخوام باهات حرف بزنم ...

در حالی که به تلویزیون و برنامه ای که میداد، نگاه میکرد گفت :

_ بگو ، گوش میدم ...

_ هیونگ به من نگاه کن، الآن دقیقا به چی زل زدی؟!

همانطور که به  تلویزیون خیره بود جواب داد :

_ به حیات وحش .. نگاه این روباه تو رو یاد کسی نمیندازه؟!

دونگهه با ناراحتی گفت :

_ هیونگ !! میخوام جدی باهات حرف بزنم پس به من نگاه کن و شوخی رو تمومش کن...

سونگمین در حالی که نگاهش را از تلویزیون برنمیداشت نشست :

_ ولی من شوخی نکردم این روباه منو یاد یه موجودی میندازه

این را گفت و به چشمان دلخور دونگهه نگاه کرد :

_ ناراحتی؟! باور کن یاد تو نیفتادم ، تو ماهی کوچولوی منی...

_ هیونگ جدی باش!!

از صدای بلند و جدی دونگهه به خنده افتاد :

_ باشه ، میدونم چی میخوای بگی ؟!

دونگهه با تعجب نگاهش کرد که ادامه داد :

_ دیدم داشتی با لیتوک هیونگ صحبت میکردی ، بعد از اون رفتی توی فکر ... نگاهت هم از اون موقع تاحالا داره باهام حرف میزنه پسر جون ... منو و تو باهام بزرگ شدیم ، یادت که نرفته!! میخوای بدونی این چند روزه چی شده ؟! چرا کمتر حرف میزنم و کمتر میخندم؟!

دونگهه با تعجب سرش را تکون داد :

_ نگرانم؟! میشه بهم بگی چی شده؟!

سونگمین ماجرای شنبه ظهر را تعریف کرد که دونگهه دستش را مشت کرد و با عصبانیت گفت :

_ چرا بهم زودتر نگفتی تا حسابشون رو برسم؟!

سونگمین خندید و با دست به شانه دونگهه زد:

_ اونا قوی تر از این حرفا بودن ... در ضمن گفتم که شیوون هیونگ به دادم رسید ، حالا هم به خاطر اون اتفاق ناراحت نیستم ، بلکه از حماقت خودم ناراحتم از اینکه فرصتی بهشون دادم تا اینجور باهام بازی کنند ، ناراحتم چون کیوهیون داره باهام بازی میکنه و هربار بازیش احمقانه تر از قبله ...

_ شیوون...هیونگ؟!!

دونگهه با تعجب این را پرسید و ادامه داد :

_ از کی شما به پسر دوم " دی چهار " میگید هیونگ؟!

دستی به شانه دونگهه زد در حالی که به موهاش حمله  میکرد گفت :

_ از وقتی که خودش بهم گفت ، بهش بگم هیونگ...

دونگهه به روی زمین افتاده بود و سونگمین با یک دستش گردنش را گرفته بود و با دست دیگرش موهاشو آشفته میکرد که با تعجب پرسید :

_ اونوقت کی شما با هم حرف زدید؟!

_ اونش دیگه یه رازه ، کوچولو ...

********

_ پس قرار ملاقات دیشب با یوری بود؟!

کیوهیون بعد از این سؤال به کارت در دستش نگاهی کرد ، باز پرسید :

_ ولی همیشه یه روز کامل رو پنج تایی میرفتیم گردش ، چرا این دفعه فقط به جشن دعوتمون کرده ؟! اصلا مگه نمیشد دیشب هر پنج تامون باهم شام بخوریم ...

شیوون کارت اونهیوک را داد و گفت :

_ دیشب چون خودش گفته بود کارم داره من باهاش توی رستوران قرار گذاشتم وگرنه این دفعه ، تعطیلاتش با سفرکاری هیچ فرقی نداشت ...

اونهیوک دستی به شانه شیوون مالید :

_ پس برای همین ، گرفته ای؟! و حوصله نداری؟!

شیوون دستش را دور شانه اونهیوک حلقه کرد :

_ نه ، این تنها دلیل نیست ، چون داشتم برای آینده کارم و اینکه اگر بازیگر بشم میتونم از پسش بربیام فکر میکردم و یه خورده توی جمعتون نبودم ...

یسونگ با لبخندی به استقبال شیوون رفت و پرسید :

_ خب حالا میخوای بازیگر بشی یا نه؟! به نظر من که بشو چون هم قیافه اش رو داری هم تواناییش رو ...

کیوهیون که میدید از جمع دور افتاده است با شیطنت گفت :

_ به نظر من باید از این نقشایی بازی کنی که تو عاشق یه دختری که دختره یه عاشق دلخسته دیگه هم بجز تو داره و دختره هم اون رو میخواد و تو هم نمیتونی از عشقت دست بکشی... ولی به خاطر رقیبت که دوستته عقب میکشی...

از لحن شیطنت بار کیوهیون که باناراحتی داستان میگفت به خنده افتادند که شیوون اخمی کرد و جواب داد :

_ ولی من دوست دارم نقش اول باشم...

کیوهیون لبهاشو بهم فشرد و با دستش به او اشاره کرد :

_ خب دیگه نذاشتین فیلمنامه رو کامل کنم دیگه ...

دستاشو در برابر شیوون با حالت کودکانه ای تکان میداد و با چشمانی درشت شده ادامه داد :

_ مهم اینه که ته داستانو دختر داستان رقم بزنه باهوش..

_ همین بود فیلمنامه ات؟!

با لحن متعجب اونهیوک به او نگاه کرد :

_ خب دیگه اینجوری میشه که فیلما درصد بیننده شون میره بالا ...

 یسونگ به کارت در دست شیوون نگاه کرد و گفت :

_ چرا مال خودت را آوردی؟! میخواستی بهمون ثابت کنی که تو با ما فرقی نداری و با کارت دعوت میشی؟!

شیوون به کارت در دستش نگاهی کرد و با لبخندی جذاب جواب داد :

_ اونکه آره منم با کارت دعوت شدم اما این برای یه نفر دیگه است...

_ برای کی؟!

شیوون به کیوهیون نگاهی کرد که کیوهیون گلویش را صاف کرد و به او نگاهی انداخت ...

شیوون از کلاس خارج شد که اونهیوک به سمتش دوید و دستش را دور شانه او حلقه کرد و گفت :

_ به نظرت اگر یه نفر رو با خودم بیارم یوری ناراحت نمیشه؟!

شیوون با تعجب نگاهی به اونهیوک انداخت :

_ مثلا کی؟!

اونهیوک به سرفه افتاد و گفت :

_ یه نفر !! زیاد نپرس تا خودم بهت بگم !!

شیوون ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ تو که عزیزترین داداش یوری هستی پس چرا ناراحت بشه؟!

_ تو عزیزترینی ، من بانمک ترین ...

_ حالا چه فرقی میکنه ؟! هر دوتاش یه معنی داره !! حالا میذاری برم به تمرینم برسم؟!

اونهیوک بعد از اینکه به کمر شیوون زد ، از او دور شد :

_ من خودم هم تمرین دارم ... فعلا ...

********

سونگمین بعد از رفتن دونگهه به اتاق تمرین ، تصمیم گرفت باز به ساختمان موسیقی برود ، بعد از آنکه به ساختمان موسیقی وارد شد به سمت اتاقی که قبلا رفته بود رفت ، پشت میز پیانو نشست و به صفحه نتی که روی آن بود نگاهی کرد ، از موسیقی چیزی نمیدانست اما همیشه دوست داشت که یاد بگیرد ، صدای سرفه ای باعث شد سر بلند کند و با تعجب به روبرویش خیره شود :

_ میبینم به پیانو علاقه داری؟!

سونگمین با دلخوری ایستاد و به کیوهیون نگاه سردی کرد :

_ تا چند دقیقه پیش داشتم ولی دیگه ندارم ...

خواست از اتاق بیرون برود که کیوهیون مچش را گرفت و با قدرت او را به سمت خودش چرخاند :

_ با این کارات میخوای چی رو ثابت کنی؟! که از من متنفری؟! خب اگه بگم برام مهم نیست دیگه تمومش میکنی؟!

سونگمین دستش را به سرعت بیرون آورد و با نیشخندی گفت :

_ چی شده؟! پسر مغرور "دی چهار" داره کم میاره...

_ به یه مهمونی دعوتم میخوام با خودم ببرمت

سونگمین یک طرف صورتش را در هم کشید و ابرویش را بالا داد :

_ چیکار کنی؟! برای چی؟! من یه بچه گدام ... فکر کنم خودت اینو گفتی ، پس در شأن تو نیست که با یه بچه گدا هم صحبت بشی...

سونگمین به نزدیک در رسیده بود که صدای بلند کیوهیون باعث شد در همان حالت بایستد :

_ برام مهم نیست که چی هستی ... من میخوام باهام به اون مهمونی بیای...

سونگمین در همان حالت نیشخند صداداری زد و با تمسخر گفت :

_ تو میخوای ولی من نمیخوام ... من خدمتکارت نیستم ...

این را گفت و از اتاق خارج شد ، سونگمین اولین کسی بود که آنطور در مقابلش می ایستاد و به اون نشان میداد که نمیشود دنیا را با پول به دست آورد ، اولین کسی که تحقیرش میکرد اما عجیب آن بود که ناراحت نمیشد، احساس خرد شدن نمیکرد بلکه مشتاق تر میشد ، انگار بیشتر مایل میشد تا سونگمین را ببیند و با او همکلام شود حتی اگر در نهایت به او میباخت ...

سونگمین بعد از بیرون آمدن از اتاق تمرین حس میکرد گرمای عجیبی وجودش را فراگرفته است دستهایش را مشت کرد و برگشت و به ساختمان خیره شد و آرام با خودش زمزمه کرد :

_ دیوونه ، درباره من چی فکر کرده؟! فکر کرده کیه؟!

عصبانی بود و تمرین میتوانست او را خالی کند ، بعد از آنکه لباس ورزشیهایش را برداشت به باشگاه رفت ، شروع به تمرین کرد ، تمام مدت صورت کیوهیون را به یاد می آورد و آزارهایی که به خاطر او دیده بود ...

با دیدن سونگمین که با لباس ورزشی  از رختکن بیرون آمده بود، با خود کلنجار رفت و بالاخره تصمیم گرفت کاری که دلش از او میخواهد را انجام دهد ، نفسش را بیرون داد و به سمت اتاق تمرین ورزش های رزمی رفت ، برایش عجیب بود که سونگمین با آنکه تمرین ورزش رزمی میکند چرا نتوانسته بود از پس سه پسر بربیاید ... پشت در ایستاد و به داخل نگاه کرد ، سونگمین با جذابیت خاصی در حالی که اخم کرده بود ، در حال تمرین بود، میخواست داخل برود اما انگار پاهایش قفل شده بودند ، نگاهش به صورت سپید و اخم آلود سونگمین بود ، کم کم بعد از مدتی دانه های عرق صورتش را خیس کرده بودند و موهای بلوندش خیس شده و به پیشانی اش چسبیده بودند ، شیوون به تصویر برابرش لبخندی زد وبعد از آنکه سونگمین برای استراحت روی زمین نشست ، جلو رفت و گلویش را صاف کرد تا سونگمین متوجه او شود .

سونگمین قبل از آنکه سر بگرداند با رنجیدگی گفت :

_ اینجا هم دست از سرم برنمیداری؟! من با تو هیچ جا نمیام!!

شیوون اخمی کرد و جلوتر رفت که سونگمین در حالی که سرش را میچرخاند تا به او رو کند ، گفت :

_ من نمیفهمم این کارا چه معنی...

سونگمین با دیدن شیوون با چشمانی درشت شده از تعجب به او نگاه کرد و سریع ایستاد و سرش را به نشانه احترام خم کرد که شیوون لبخند جذابی زد :

_ پس منظورت من نبودم ؟!

سونگمین با شرمندگی به شیوون نگاه کرد و ابروهاش را بالا زد و سرشو تکون داد :

_ معذرت میخوام هیونگ...

شیوون با شنیدن واژه "هیونگ" از سونگمین خوشحال شد ، کسی به او تا بحال هیونگ نگفته بود ، شنیدن این واژه باعث شد حس خوبی پیدا کند و با لبخندی گفت :

_ هنوزم کسی آزارت میده؟!

سری تکان داد در حالی که ابروهایش را در هم میکشید جواب داد :

_ یه چند روزیه کمتر شده ...

شیوون لبهاشو روی هم فشرد و سری تکون داد که سونگمین با کنجکاوی پرسید :

_ اینجا چیکار میکنید ؟! مگه شما بوکس کار نمیکنید؟!

شیوون اخمی کرد و گفت :

_ میشه باهام رسمی صحبت نکنی حس میکنم با یه پیرمرد داری صحبت میکنی ...

سونگمین با تعجب و خجالت سری تکون داد و که شیوون کارت جشن را بیرون آورد و جلوی سونگمین که با چشمان متعجب به او و کارت نگاه میکردند گرفت و ادامه داد :

_ این دعوتنامه است برای یه جشن دوستانه ...

شیوون ، به سونگمین که با کنجکاوی کارت را باز میکرد ، نگاه کرد .. سونگمین بعد از خواندن متن کارت که دعوتنامه ای دوستانه از سوی مدل معروف کشورش بود با تعجب و چشمانی که برق میزدند به شیوون نگاه کرد و گفت :

_ واقعا ؟! ولی من که یوری شی را هیچوقت ندیدم پس چطور او منو به جشنی که برای دوستانش برگزار کرده ، دعوت کرده ...

شیوون با دیدن چشمان براق او ، لبخندی زد و دستی به موهای سونگمین کشید و موهای بلوندش را آشفته کرد :

_ میدونستی خیلی بانمکی؟! یوری از من خواست کسی که حضورش به جشن ارزش میده رو دعوت کنم و من به یاد تو افتادم که دوست داشتی یوری را از نزدیک ببینی ، مگه نه اینکه یوری دختر ایده آلته!!

سونگمین با شنیدن این حرفها از شیوون و فکر به اینکه شیوون به وجودش ارزش داده است ، خوشحال شد و قلبش ناخودآگاه شروع به تند تپیدن کرد ...

 

 شیوون بعد از گفتن " فردا درجشن میبینمت " از آنجا بیرون آمد ، از کنار در، بار دیگر به سونگمین نگاهی کرد و با دیدن اینکه سونگمین با لبخند بزرگی به کارت زل زده است ، لبخندی به لب آورد و به سمت محل تمرین خودش رفت ...


******

 خب دوستای گلم امیدوارم خوشتون اومده باشه ... 

_ نظرتون در مورد شیوون و یوری چیه؟! فکرمیکنید شیوون چه حسی داره ؟!

_ ببخشید اگه قراره منتظر بمونید ولی واقعا باید دیگه به درسام برسم و بدجور فکرم مشغوله ...

_ خب حدساتون رو بهم بگید مخصوصا بعد از تیزر قسمت اول پارت 12 :

*****

آنچه در پارت بعد خواهید خواند :


_ بازم دوستت در اوج عصبانیت احترام یادش نمیره ، اما تو با اینکه از خجالت لپهات قرمز شده بازم مثل بچه ها بی ادبی!!

_ چون میخواستم یه پیشنهاد خیلی خیلی زرق و برق دار بهت بدم ...

_ مگه با "دی چهار" نیستی، پس چرا تنها باشی...؟!

_ راستش یه مدته یکی با رفتارش آزارم میده که برام عجیبه و یکی داره بهم محبت میکنه که اونم برام عجیبه ...

_ میخوام برم ولی دونگهه چی؟! کارت یک نفره س و خجالت میکشم بهش بگم ...

_ پس دونگهه هم میتونه بداخلاقی کنه!!

_ هی این شیوون هیونگ فکر نمیکنی زیاد با تو خوبه؟!!

_ باشه ، ولی یادت باشه فردا همه چیز رو درباره مهمونی و دونگهه برام تعریف کنی...

_ چرا اینقدر عجیب رفتار میکنی؟! اصلا چه دلیلی داره لیدر "دی چهار" الآن اینجا باشه و از کسی مثل من بخواد به حرفاش گوش بدم؟!

_ خاطره خوب!! ... من با تو زیاد خاطره خوب دارم و نیازی به یکی دیگه ندارم ...

_ بهت ثابت میکنم که این یه بازی نیس ... امیدوارم بعدا پشیمون نشی که باورم نداشتی ..

_ تو آدم بشو نیستی بیچاره بابات معلوم نیس دلشو به چی تو خوش کرده ، باز حواست کجا بود؟!

_ نگو که اون کارت را دادی به سونگمین؟!

_ نه برای چی باید همچین کاری بکنم ، بهش گفتم در مراسم میبینمش ...

_ پس داشتی به کیوهیون فکر میکردی ... باز کاری انجام داده؟!

_ خوابیدی؟! چرا حرف نمیزنی؟! همش تقصیر خودمه که از اولش با تو درباره اش حرف زدم !!

_ تو چرا احوال دامادا رو میپرسی ، تو خودت دختری باید فقط هم احوال عروسا رو بپرسی ...

_ دونگهه هنوز نرفتی؟! به نظرت این لباس خوبه؟! فکر کنم هیونگ پشیمون بشه از اینکه دعوتم کرده

_ بازم توی یه چیزی از دوستت سرتری!! لااقل خوشگلی ...

_ مطمئنم که میتونی به هیوکی یه درس درست و حسابی بدی!!


خب دیگه فکر کنه کافیه ... منتظرم بمونید ... دوستتون دارم ... منتظر حدساتون هستم 






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه