تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 11
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







********************

فصل یازدهم : یوری

********************

_ گفتم که برام مهم نیست ...

کیوهیون مچش را محکم گرفته و به سمت کلینک کشیده بود و سونگمین مانند بچه ای تنها سکوت کرده و به همراه او به سمت کلینک برده شده بود ، در دل خدا را شکرمیکرد که زمان کلاس بود و کسی در محیط مدرسه حضورنداشت ...

 بعد از رسیدن به کلینیک کیوهیون از پرستار کلینیک خواست به زخم سونگمین برسد .. زمانی که پرستار با گاز استریل و آب مقطر شروع به شستشو پیشانی سونگمین که خون آلود شده بود ،کرد از سوزش زخم اخمی به صورت سونگمین آمده بود که کیوهیون با اخمی گفته بود :

_ میسوزه؟!

سونگمین جوابی نداده بود ، بیشتر برایش این رفتار کیوهیون عجیب بود ، که کیوهیون ادامه داده بود :

_ باز چیکار کردی که این بلا رو سر خودت آوردی؟!

سونگمین چشماشو باریک کرده بود و با صدایی که کمی عصبانیت در آن موج میزد در حالی که به کیوهیون زل زده بود ، گفته بود :

_ اول اینکه از لطف شماست و دوم اینکه سؤالهای احمقانه ات را برای خودت نگه بدار من اصلا دوست ندارم باهات حرف بزنم...

بعد از بانداژ پرستار از او خواست تا ساعتی را ،روی همان تختی که بروی آن نشسته بود استراحت کند که سونگمین ، منتظر بودن دونگهه را بهانه کرده بود تا از کیوهیون دور شود...

_ مگه اون پسرک چی داره که فقط به او چسبیدی؟!

کیوهیون وقتی که از کلینیک بیرون آمده بودند و سونگمین چند قدم برداشته بود این را پرسیده بود که سونگمین رو به او کرده و با نگاه خصمانه ای گفته بود :

_ اون پسرک اسم داره ... بعدم دونگهه ...

حرفش را تمام نکرده بود و به جای آن نیشخندی زده بود و با تمسخر گفته بود :

_ ولش کن من هرچقدر هم بگم تو نمی فهمیی ،چون اصلا توی فرهنگ لغتت جز غرور و خودخواهی و پول و خدمتکار چیز دیگه ای پیدا نمیشه ...

و با لبخند پیروزی بخشی دور شده بود ....

_ سونگمین هیونگ ، چه بلایی سرت اومده؟!

سونگمین با صدای نگران دونگهه به خود آمد و از فکر به چند دقیقه پیش دست برداشت و رو به دونگهه گفت :

_ چیزی نیست ، خوردم زمین ، سرم خورد به سنگ کنار باغچه گلای رز اونطرف..کنار زمین بسکتبال ...

کنار سونگمین نشست و گفت :

_ هلت دادن؟!

سونگمین سرش را تکون داد که دونگهه دستاش را روی گونه های سونگمین گذاشت و با نگرانی به صورت و پیشونی باندپیچی شده او نگاه کرد :

_ حالت خوبه؟! حالت تهوع که نداری؟! رفتی کلینیک دکتر چی گفت ؟! باید بریم همون جا ، تو باید استراحت کنی ...

سونگمین دستاشو رو دستای دونگهه گذاشت و لبخندی زد :

_ داداش کوچولوی من ، من خوبم ، پرستار هم بهم گفت استراحت کنم اما من خودم ، خواستم از اونجا بیام بیرون ، چون واقعا حالم خوبه ...

دونگهه باز با نگرانی به او نگاه کرد و دستاشو از زیر دست سونگمین بیرون کشید ، روی صورتش کشید:

_ خدا رو شکر ...

سونگمین خندید و دستش را روی شانه دونگهه گذاشت :

_ هائه !! بخند مگه بهت نگفتم فقط وقتی میخندی خوشگل میشی؟!

دونگهه لبخندی زد و با شیطنت گفت :

_ ولی جمله دقیقت این نبود...

سونگمین با مشت آرام به شانه دونگهه زد :

_ تعجب کردن هاتم خوشگله ... خوب شد؟!

_ نه خیرم من همه جوره خوشگلم ...

_ اعتماد بنفست قابل ستایشه هائه ...

*********

سه پسر بعد از پوشیدن لباس هایشان به سمت کلاس خصوصیشان رفتند تا شاید کیوهیون را آنجا ببینند اما موفق نشدند ، به رستوران مدرسه رفتند اما خبری از کیوهیون نبود ، یسونگ چندبار به موبایلش زنگ زد که ناگهان کیوهیون با همان لباسهای ورزش جلویشان ایستاد و گفت :

_ یسونگ قطع کن ، سوخت موبایلم ...

_ کجا بودی؟! چرا یک دفعه رفتی؟!

به اونهیوک نگاه کرد :

_ خیلی گرسنه ام ، اول ناهار بخوریم بعد

و روی صندلی نشست که اونهیوک کنارش نشست:

_ همین  حالا بگو یا میگم برات ناهار نیارن ...

یسونگ و شیوون هم کنارشان روی صندلی ها نشستند که کیوهیون با خوشحالی به آنها نگاه کرد :

_ باید یه چیزی رو ازش میپرسیدم ؟!

اونهیوک و یسونگ متوجه منظور کیوهیون شدند ولی شیوون نه... برایش نیز زیاد مهم نبود در مسایل شخصی کیوهیون سرک بکشد ، یسونگ با تعجب پرسید :

_ واقعا ازش پرسیدی از تو خوشش میاد یا نه؟!

کیوهیون خندید و گفت :

_ نه بابا ... ازش پرسیدم چرا از من خوشش نمیاد؟!

_ خب چه فرقی داره؟!

اونهیوک با سردی و بیخیالی آن را گفت که کیوهیون نگاهی به او انداخت :

_ واقعا که!!! منو دلم خوشه که دوست دارم ... به نظرت فرقی نداره ...

اونهیوک با شیطنت سرش را بالا برد که یسونگ گفت :

_ خب او چی گفت؟!

کیوهیون با یاد آوری صورت عصبانی و جذاب سونگمین لبخندی به لب اورد :

_  گفت از من بدش نمیاد... بلکه ازم متنفره ...

این را گفت و شروع به خندیدن کرد و سه پسر به این حرف کیوهیون و خنده اش با تعجب نگاه کردند که یسونگ گفت :

_  پس برای چی داری میخندی؟! خل شدی؟!

_ اتفاقا الآن از هر وقت دیگه ای هوشیارترم ... مگه نشنیدی میگن پشت هر تنفر ،عشقی وجود داره ...

************

یسونگ دستهایش را به هم زد و رو به دوستانش گفت :

_ خب پسرها ، بلند شید و که من خیلی گرسنه ام ، شام امشب به خرج من...

کیوهیون و اونهیوک ایستادند و با لبخندی به یسونگ اعلام آمادگی کردند ، شیوون از پشت میزش بلند شد و گفت :

_ من قرار دارم و باید برم ...

و بعد از آن از اتاق خارج شد ، بعد از بسته شدن در اونهیوک گفت :

_ میگم بهتر نیست اسم گروهمون رو عوض کنیم بذاریم " دی سه و نیم "...

آن دو با پرسش نگاهش کردند که با اخمی ادامه داد :

_ شیوون که یه در میونه حضورش...!!

یسونگ به شیوون فکر کرد و نفسش را سریع بیرون داد :

_ تا آخرهفته که یوری بره ، همه چیز تموم میشه و بعد از دو هفته اونم میشه شیوون سابق...

_ خب دیوونس دیگه !! اگه دوستش داره بره بگه دیگه...

یسونگ پوزخندی زد :

_ همه که مثل تو خل نیستن ... من هنوز دارم به چیزی که اون موقع توی ذهنت بوده فکر میکنم....

****

شیوون بعد از بیرون اومدن از اتاق "دی چهار" به سرعت خودش را به موتورش رساند و به سمت رستوران محل قرارش رفت ...

بعد از رسیدن به رستوران ، به سمت میزی که رزرو کرده بود ، رفت ولی انگار هنوز نیامده بود ، نشست که گارسن پیش آمد و پرسید :

_ چی میل دارید ، قربان؟!

شیوون به گارسن نگاهی کرد :

_ من منتظر کسی هستم ، اگه میشه در حال حاضر یه لیوان آب بهم بدید ...

گارسن بعد از احترامی رفت و شیوون از پنجره ی رستوران که میز کنار آن واقع شده بود به بیرون خیره شد ، میزی که رزو کرده بود ، زیر طاقی دوار کنار پنجره ای بزرگ در طبقه ی دوم یک رستوران شیک بود ، نور آن نقطه از رستوران کمتر بود و میز به وسیله ی لوستری زیبا که از سقف پایین آمده بود روشن شده بود ، شیوون آن محل را دوست داشت و آرامشی خاص وجودش را فرامیگرفت ... گارسن لیوان آب را مقابل شیوون که به بیرون خیره شده و متوجه حضورش نشده بود گذاشت و از آنجا دور شد...

_ ببخشید آقا ، شما بودید که منو دعوت کرده بودید ؟!

شیوون با شنیدن صدا سرش را چرخاند و با لبخند زیبای یوری مواجه شد ، لبخندی زد ، ایستاد و یوری را در آغوش گرفت :

_ بازم که دیر کردی؟!

به سمت صندلی رفت که شیوون صندلی را برایش عقب کشید و نشست و هنگامی که شیوون مقابلش نشست گفت :

_ ببخشید ، مصاحبه داشتم برای همین دیر شد ...

_ کجای این یک ماه را میشه بهش گفت مرخصی وقتی همش یا عکس برداری داری یا مصاحبه یا فیلمبرداری ؟!

یوری به لحن شوخ و ناراحت شیوون خندید :

_ چی شده شیوون کوچولو ناراحته؟!!

_ هی هی چند بار بهت بگم به من نگو کوچولو !!

_ پس باید چی صدات کنم؟! تو هم منو نونا صدا نمیزنی پس منم بهت میگم کوچولو ...

شیوون دلخور به یوری نگاه کرد ، که یوری پرسید :

_ شیوون چی شده ؟! یه چند وقتیه داری روز به روز عوض میشی...

شیوون با تعجب به یوری نگاه کرد :

_ عوض شدم؟! برای چی این حرف رو میزنی؟!

_ دفعه های  قبل وقتی میومدم کره ، کم حرف بودی ، ناراحت بودی ، اما ایندفعه یک دفعه داری عوض میشی ... بیشتر میخندی ، بیشتر حرف میزنی و صورتت داره احساس پیدا میکنه...

شیوون لبخندی زد :

_ بده که میخندم ؟!

یوری سری تکان داد و لبخند دلسوزانه ای زد :

_ نه نه اصلا ... خیلی هم خوشحالم فقط میخوام دلیلش را بدونم ...

_ دلیل چی رو؟! بنظر خودم که من هیچ تغییری نکردم ...

گارسن به کنار میزشان آمد و در حالی که از دیدن یوری چشمانش برق میزد سفارش آن دو را گرفت و آنها را تنها گذاشت ...

_ داری کم کم عجیب میشی ... ظهر بهت زنگ میزنم تا دعوتت کنم باهم ناهار بخوریم ، آنقدر عصبانی هستی که حتی جرئت نمیکنم حرفی بهت بزنم ولی شب خوشحال خودت میای خونم ...

شیوون ابروهاشو گره کرد و جواب داد :

_ کی من اینکار رو کردم؟!

یوری مانند شیوون ابروهاشو بهم گره زد و با دلخوری گفت :

_ خودت رو نزن به اون راه ... یادت نمیاد شنبه ظهر بهت زنگ زدم که با عصبانیت گوشی رو برداشتی و گفتی " نونا .... الآن نمیتونم صحبت کنم ، بعدا بهت زنگ میزنم " ، واقعا اصلا ترسیدم باهات حرف بزنم برای همین ساکت شدم که بعد تو این حرف رو زدی، بعد یکدفعه ساعت ده پا شدی اومدی خونم اونم با یه لبخند گنده رو لبت و یه مجله توی دستت ...

_ خب دور از ادب که خانومی رو ببینی و لبخند نزنی ...

_ یعنی تو برای همه خانوما لبخند میزنی؟! تو که جواب سلام هیچکس رو نمیدی!

شیوون با شیطنت سرش رو تکون داد که یوری جدی گفت :

_ ولی اون لبخند نادر برای من نبود خودتم خوب میدونی ، چون وقتی در رو برات باز کردم اصلا حواست به من نبود بلکه به مجله لوله شده زل زده بودی ...

شیوون ناراحت شد خواست حرفی بزند که گارسن سفارشهایشان را بروی میز گذاشت، سکوت کرد و به ظرفهایی که روی میز چیده میشد زل زد ، گارسن بعد از چیدن ظرفها با احترامی از آنها دور شد ، شیوون به مسیر رفتن گارسن نگاه کرد :

_ چی رو میخوای ثابت کنی؟! چرا برات مهمه که من تغییر بکنم یا نه؟!

یوری با ناراحتی به شیوون نگاه کرد ، سال پیش بود که به شیوون گفته بود که تنها او را به چشم یک دوست خوب میبیند و از او خواهش کرده بود اگر حسی به او دارد آن را تبدیل به دوستی و علاقه یک خواهر و برادر کند چون بعد از فوت پدر و مادر شیوون ، تنها کسی که در زندگی شیوون حضور همیشگی داشت او بود ولی انگار دوست داشت که شیوون تنها به او فکر کند و در تمام آن یکسال پشیمان بود که چرا شیوون را از خود رنجانده است ، ولی حالا کسی  را در مقابلش میدید که ناگهان در ظرف چند روز نشانه هایی از تغییر در رفتارش دیده میشد ... جواب داد :

_ من چیزی رو ثابت نمیکنم فقط ... فقط دوست دارم که همیشه بخندی و همیشه حرف بزنی مثل حالا ... نمیخوام توی گذشته حبس باشی ... میدونی وقتی دم در خونم دیدمت چقدر خوشحال شدم چون توی تمام این سالها این من بودم که همیشه دنبال تو بودم ، این من بودم که خندیدم تا تو هم بخندی ولی اینبار خوشحال شدم چون خنده ات رو دیدم ...

_ ممنون یوری ، نمیخواستم ناراحت بشی عذر میخوام ...

_ در حال حاضر بیا بهش فکر نکنیم و فقط به شاممون توجه کنیم ...

بعد از خوردن شام از رستوران بیرون آمدند که یوری به اطراف نگاه کرد و گفت :

_ باز با موتور اومدی؟! پس برای چی به خودت زحمت دادی رفتی آمریکا که زودتر از بیست سالگی گواهی نامه بگیری؟!

در حالی که کلاه ایمنی مشکی اش را به سر میگذاشت با دلخوری جواب داد :

_ چون میخواستم با هم بریم بیرون که نشد ... منم با موتور راحتترم...

یوری لبخند تلخی زد و از کیفش کارتهایی را بیرون آورد :

_ میخوام یه مهمونی کوچیک بگیرم ، این کارتها برای تو و کیوهیون و اونهیوک و یسونگه...

شیوون به کارتها نگاه کرد و با تعجب پرسید :

_ پس چرا 5 تاست؟!

تنها دلیل یوری از این کار این بود که شاید شانس این را داشته باشد تا با ناجی لبخندهای شیوون آشنا شود ولی نمیخواست شیوون از این موضوع بویی ببرد پس با کنایه گفت :

_ این برای توئه تا یه فردی که فکر میکنی حضورش هم برای من ، هم برای خودت و هم برای خود او ارزش داره را دعوت کنی...

شیوون سری تکان داد و از یوری خداحافظی کرد و منتظر شد تا یوری سوار ماشینش شد و از دید او دور شد ...

روی مبل نشسته بود و به کارتهای جشن که روی میز مقابلش بودند نگاه میکرد ، هر لحظه با خود کلنجار میرفت تا تصویری که با دیدن کارت به ذهنش میرسد را از خود دور کند ،با دستهایش صورتش را پوشاند که ناگهان صدایی ذهنش را پر کرد :

_ خیلی دلم میخواد فقط یکبار از نزدیک ببینمش تا بهش بگم خیلی به هدفش احترام میذارم ، چون دختر ایده آل و الگوی منه...

به کارتها نگاه کرد جشن برای 5 شنبه بود یعنی سه روز قبل از رفتن یوری ... پس میشد اسمش را جشن خداحافظی گذاشت...

به اتاقش رفت و برای خالی کردن ذهنش از همه ی فکرهایی که مشغولش کرده بودند ، شروع به نواختن گیتار کرد ...

***********







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه