تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - فیک پسران آبی _ پارت 10
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







*******************

فصل دهم : ازت متنفرم

*******************

_ اومدم بهت نشون بدم چه جوری آدما رو گول میزنم؟!

پسرها با دیدن موقعیت سونگمین که سرش را نزدیک صورت کیوهیون گرفته بود و حرفی که زد ، تعجب کردند و منتظر حرکت بعدی سونگمین بودند .. سونگمین کمی دیگر سرش را جلو برد و به چشمهای کیوهیون که از تعجب درشت شده بود زل زد که کیوهیون با ترس گفت :

_ داری..داری چیکار میکنی؟!

سونگمین با صدایی که عصبانیت در آن موج میزد جواب داد :

_ تو مگه به همه نگفتی من یه سال پایینی رو گول زدم و یه شب باهاش بودم و ولش کردم واینکه دختر بیچاره چه طوری تونستم گولش بزنم و بعدش ولش کنم ... حالا اومدم بهت نشون بدم که چه جوری تونستم گولش بزنم...

پسرها از شنیدن حرفهای سونگمین تعجب کردند و دلیل اطمینان کیوهیون برای آمدن سونگمین را متوجه شدند ، کیوهیون سرش را عقب کشید و ایستاد  :

_ هی فکر کردی من اسباب بازیتم؟!

سونگمین ایستاد و پوزخندی زد  :

_ تو گزینه بعدی من ...

لحن عاشقانه و لطیف سونگمین باعث شد کیوهیون عصبانی شود انتظار چنین واکنشی را از سونگمین نداشت و میدانست تنها قصد سونگمین خرد کردن شخصیت اوست که میان حرفش پرید و داد زد :

_ خفه شو ...

سونگمین که منتظر چنین واکنشی از کیوهیون بود تا بتواند خودش را نشان دهد با عصبانیت و چشمانی که از عصبانیت سرخ شده بودند رو به کیوهیون بلند گفت :

_ برای چی ؟! که تو هر تهمتی میخوای به من ببندی؟!

_ کی گفته کارمن بوده؟! اصلا چه معلوم شایعه بوده باشه؟!

هر دو بر سر هم داد میزدند و پسرها با تعجب ولی خوشحالی که کسی پیدا شده تا در مقابل کیوهیون بایستد به آن دو و دعوایشان نگاه میکردند تا بینند در نهایت پیروز این دعوا کیست!! دیدن پوزخند کیوهیون و شنیدن حرفش ناراحتش کرد و از اینکه آن سه پسر مخصوصا شیوون درباره ی او بد فکر کنند عصبانی ترش میکرد و او را بیشتر وادار به جبران حرف کیوهیون میکرد ...

کیوهیون ادامه داد :

_ تا چیزی نباشه که کسی همچین حرفهایی نمی ..

پسرها از صحنه ای که میدیدند دهانشان باز مانده بود ... سونگمین با هر کلمه ای که کیوهیون میگفت بیشتر مصمم شده بود و نگذاشت حرفش تمام شود با دو دستش به سینه کیوهیون زد ، کیوهیون به عقب پرت شد سعی کرد تعادلش را حفظ کند ، با ناباوری برگشت و خواست چیزی بگوید که ناگهان مشتی به صورتش خورد و باعث شد به زمین بیفتد ... سونگمین پوزخندی زد و کنار کیوهیون ایستاد و عصبانی گفت :

_ تو خودت دیدی؟! دیدی من با کسی جز دونگهه حرف بزنم ... میگم کار توئه چون از خودم مطمئنم و این وصله ها به من نمیچسبه به من که تو عمرم هنوز دست هیچ دختری رو نگرفتم ، به من که هنوز عشق اولم هم نداشتم ، تو چی از من دیدی؟! که همچین حرفایی را میزنی ... یکبار دیگه همچین حرفایی بزنی ، کاری میکنم که دیگه کسی دوست نداشته باشه نگاهت کنه حتی دوستات ...

پسرها با خوشحالی به سونگمین و انگشت اشاره اش که جلوی صورت کیوهیون تکون میخورد و چشمهای پرازترس و تعجب کیوهیون ، نگاه میکردند ... سونگمین بعد از آن به سمت سه پسر چرخید و خم شد  :

_ از اینکه شما رو با صدای بلندم و حرکتام ناراحت کردم ، عذر میخوام ... چاره ای نداشتم ...

این را گفت و بعد از احترام کوتاهی از اتاق بیرون رفت ، لبخند بزرگی صورت هر سه پسر را فراگرفته بود ، تک تک حرفها و رفتار سونگمین برایشان فوق العاده جالب بنظر می آمد ، یسونگ آرام دستانش را چندبار بهم زد و در حالی که میخندید گفت :

_ وااااو ... فوق العاده بود ، باورم نمیشه کسی اینجوری مقابل گروهمون وایستاده باشه ...

لبخند شیوون به خنده ی کوتاهی تبدیل شد و در دل سونگمین را تحسین کرد ، باورش نمیشد سونگمین امروز همان پسر دو روز پیش است که از ترس میلرزید ، و همان پسری است که دلش پر بود و با اشک به خدا شکایت میکرد و یا آن پسری است که آنقدر آرام و لطیف کنارش نشسته بود و درباره ی " یوری" و هدفش قشنگش حرف میزد ...

اونهیوک به کیوهیون که هنوز با ناباوری روی زمین نشسته بود نگاهی کرد و گفت :

_ جرئتش منو یاد یه نفری میندازه ولی هرچی فکر میکنم نمیفهمم کی؟!!

****

سونگمین وارد کلاس شد و بعد از عذر خواهی از معلم کنار دونگهه روی نیمکتش نشست ، دونگهه به صورت آرام سونگمین نگاهی کرد و گفت :

_ چی شد ؟! دیدیش؟!

سونگمین سرش را تکون داد و بعد دستش را روی بینی اش گذاشت :

_ بعدا بهت میگم حالا به دَرسِت گوش کن...

دونگهه خیلی میخواست بفهمد چه اتفاقی افتاده اما وقتی متوجه شد تمام حواس سونگمین به کلاس است او نیز به تخته نگاه کرد و سعی کرد تمرکز کند...

*****

_ چی با مشت زدی تو صورت کی؟!

دونگهه با تعجب از سونگمین که ماجرا را برای او تعریف کرده بود این را پرسید که سونگمین خندید :

_ لیدر " دی چهار"...

_ دیوونه شدی؟! اون دفعه که فقط روش آب ریختی اون بلاها رو سرت آورد حالا .... آخه داشتی به چی فکر میکردی؟!

سونگمین خندید که دونگهه دلخور شد :

_ هی داری به چی میخندی ، اصلا الآن وقت خنده است؟!

سونگمین تنها سرش را تکون داد و به خنده اش ادامه داد ...

_ داری دیوونم میکنی ...

_ نیم ساعت کلاست دیر شده ... نمیخوای بری؟!

_ برای چی برم ، یک دقیقه تنهات بذارم که ده تا دسته گل به آب دادی ... اگه یکی یه بلایی سرت بیاره چی؟!

سونگمین از روی نیمکت و محل قرار همیشگیشون بلند شد و گفت :

_ برام مهم نیست و دارم میرم کتابخونه ... تو هم بهتره به تمرینت برسی...

سونگمین بعد از آن به سمت کتابخانه حرکت کرد و با یادآوری صورت پراز تعجب کیوهیون لبخندی به لبش نشست....

*****

_ هی یسونگ من فکرهامو کردم ، تا سه روز هر چی من میگم باید انجام بدی ...

_ برای چی؟!

_ چون من شرط رو بردم ...

یسونگ اخمی کرد و گفت :

_ مثلا چیکارا باید بکنم؟!

_ باید باهم بریم ک//ل//وپ، اون دختر خوشگله که اونشب باهاش بودی را به من معرفی کنی و بگی اونشب که اومدم در خونتون تو نذاشتی بیام..

یسونگ با دست به شانه ی اونهیوک زد و در حالی که دندانهایش را روی هم میفشرد گفت :

_ هی هی باشه هرچی تو بگی ، بعد درباره اش صحبت میکنیم ...

اونهیوک لبخند معروفش را به یسونگ نشان داد ... یسونگ به کیوهیون که خیلی عجیب آروم نشسته بود و به صفحه کامپیوترش زل زده بود نگاهی کرد :

_ اونهیوک به نظرت کیوهیون الآن داره به چی فکر میکنه ؟!

اونهیوک به کیوهیون نگاهی انداخت و خندید  :

_ مطمئنا داره به امروز صبح و مشتی که خورده فکر میکنه...

یسونگ سری تکون داد و کنار کیوهیون نشست  :

_ باز چیه ؟! نکنه داری فکر میکنی که چه بلایی سرش بیاری؟!

کیوهیون به خودش اومد و لبخندی پر از شیطنت زد و سرش را به دو طرف تکان داد ، که اونهیوک ابروهایش را بالا داد و طرف دیگرش نشست و گفت :

_ پس چی؟!

_ فکر کنم اون برای من نقشه کشیده !!

_ چی؟!

یسونگ با تعجب به کیوهیون نگاه کرد که کیوهیون به او نگاهی کرد و لبخندی زد و سری تکون داد که یسونگ باناباوری گفت :

_ دیوونه شدی؟! اون سرسخت تر از این حرفاست ...

اونهیوک نیشخندی زد و گفت :

_ با اون بلاهایی که سرش آوردی ، فکرشم نکن حتی برات بخنده چه برسه به اینکه بخواد باهات ...

کیوهیون نذاشت اونهیوک حرفش تموم بشه ، دستاشو بالا آورد و جلوی صورتش تکون داد و گفت :

_ می بینیم ...

یسونگ و اونهیوک به همدیگه نگاه کردند و به فکر کیوهیون پوزخندی زدند که کیوهیون پرسید :

_ شیوون کجاست ؟!

_ یا!! مگه ما مُفَتِشیم که دو دقیقه به یکبار آمار شیوون رو از ما میگیری... خیلی کنجکاویی حواست شش دونگ بهش باشه...

یسونگ هم حرف اونهیوک را با تکون دادن سرش تصدیق کرد :

_ جدیدا تو و شیوون وقتی پیش هم هستید یک کلمه هم حرف نمیزنید ، پس برای چی همش احوالش رو میپرسی؟!...

کیوهیون اخمی کرد و گفت :

_ خیلی خب ، میخوام ببینم حالش خوب باشه ... حالا میگید کجاست ؟! دیگه این موقع شب که نرفته تمرین ؟!

_ بالاخره قبول کرده که مدل بشه ، رفت کمپانی تا با عکاس و طراح صحبت کنه...

*******

_ هیونگ امروز نمیخوای با من بیای تمرین ؟!

سونگمین سری تکون داد :

_ نه  هائه ، من برای رق//صیدن ساخته نشدم ...

_ پس میری کتابخونه؟!

_ میخوام این اطراف بچرخم ، توی این مدتی که اومدیم فقط باشگاه و کلاس و اتاق تمرینها رو دیدم ، تا وقت دارم میخوام یه دوری این اطراف بزنم ...

_ پس من میرم و برای ناهار جای همیشگی منتظرتم و از همه مهمتر مواظب خودت باش ، حواست خیلی به اطرافت جمع باشه...

سونگمین دستی به موهای دونگهه کشید :

_ باشه ، داداش کوچولوی خودم...

دونگهه سرش رو عقب کشید و با اخمی دلنشین گفت :

_ مین !! مدل موهام رو بهم زدی...

دستی به شانه دونگهه زد و گفت :

_ برو ... دیرت شد ...

بعد از رفتن دونگهه شروع به چرخیدن و جستجوی ساختمانها کرد ، ساختمان موسیقی ، ساختمان آزمایشگاه ، ساختمان آمفی تئاتر .. به همه ساختمانها سرک کشید و با دیدن زیبایی دکورهای آن مکانها ، طراحان آنها را تحسین کرد از میان همه ساختمانها ، ساختمان موسیقی از همه زیباتر بود ، به یکی از اتاقهای ساختمان رفت در آن اتاق ، درام ، گیتار ، گیتار بیس و کلیدبرد و پیانو وجود داشت ، به سمت پیانوی بزرگ و مشکی رنگ رفت و به روی کلیدهای آن دست کشید ، از صدای بوجود آمده لبخندی به لب آورد ، به پشت دستگاه درام رفت و با دست به روی آنها زد از صدایی که به وجود آمده بود یکی از چشمهایش را بست و خندید ، بعد از مدتی از ساختمان بیرون آمد و شروع به گردش در محوطه زمین های بازی و ورزش کرد ،صدای خنده ی آشنایی را شنید خواست به سمت صداها برود که ناگهان کسی از پشت محکم هلش داد و با صورت به زمین افتاد ، صدای خنده ی چند پسر بلند شد ...

_ هی اونهیوک زود باش ، بدش به من ...

یسونگ توپ را از دست اونهیوک بیرون آورد و به شیوون پاس داد و شیوون توپ را وارد حلقه کرد ... یسونگ شروع به خندیدن کرد و شیوون را در آغوش کشید و رو به آن دو گفت :

_ کی بود که میگفت ما میبازیم؟!

_ هی قبول نیست ، اونهیوک اصلا پاس نمیده ...

شیوون سرش رو کمی جلو آورد و مانند کیوهیون با حالت بچگانه ای گفت :

_ چیه ؟! چون باختی میخوای گریه کنی؟!

_ یا... کی گفته من میخوام گریه کنم؟!

یسونگ دستش را روی شانه شیوون گذاشت که شیوون باز با همان لحن کیوهیون گفت :

_ یا ... پس برای چی ناله میکنی؟!

یسونگ و شیوون شروع به خندیدن کردند که کیوهیون توپ بسکتبال را برداشت و در حالی به دنبال آن دو که از دستش فرار میکردند ، میدوید ..گفت :

_ حالا بهتون نشون کی ناله میکنه؟!

هرچهار پسر شروع به خندیدن کرده بودند که بالاخره کیوهیون ، شیوون را کنار نرده زمین ، گیر انداخت و خواست توپ را به سرش بزند ، اما بعد از کمی، دستش را به دور شانه شیوون حلقه کرد از این که میدید شیوون بعد از مدتی به این سادگی میخندد خوشحال شد و به همراه شیوون شروع به خندیدن کرد ، که ناگهان صدای خنده های شیطانی توجه شان را جلب کرد ...

از کنار نرده ها به بیرون نگاه کرد و سه پسر را دید که به کسی میخندیدند ، چشمهاش رو باریک کرد و از چیزی که میدید تعجب کرد، سونگمین از روی زمین بلند شد و به سرعت از آنجا دور شد ...

در نهایت تعجب سه دوستش از زمین بازی خارج شد و به سمتی که سونگمین رفته بود ، حرکت کرد ...

در این مدتی که زیرنظرش داشته بود ، تا بتواند نقطه ضعفی از او پیدا کند تا آزارش دهد ، خوب متوجه شده بود که سونگمین به زیر درختی که آن طرف نزدیک ساختمان باشگاه ها و کلاسهاست میرود ، به سمت آنجا رفت ؛ درست حدس زده بود ، سونگمین آنجا روی نیمکت نشسته بود و آرنج هایش را روی پایش گذاشته ، دستهایش را به هم قفل کرده بود ، خم شده بود و زمین را نگاه میکرد ، کمی جلو رفت و متوجه شد موهای بلوند سونگمین که روی پیشانیش ریخته شده ، قرمز شده است ... 

کاملا به او نزدیک شد ولی سونگمین متوجه حضور او نشد با نزدیک شدن به سونگمین متوجه شد آرام اشک میریزد ، کنارش نشست و دستمالی که در دستش بود را روی پیشانی سونگمین گذاشت و با دست دیگرش ، کمک کرد تا سرش را بالا بگیرد و به او نگاه کند ... چشمان خیس و متعجب سونگمین باعث شد لبخند محوی بزند صدای رنجیده و مبهوت سونگمین به قلبش فشار آورد :

_ تو؟!

تنها به زدن لبخندی اکتفا کرد که سونگمین ناگهان با دستش ، دست او را پس زد :

_ داری چیکار میکنی؟!

از حرکت سونگمین اصلا ناراحت و عصبانی نشد و خودش نیز دلیلش را نمیدانست ، تنها دستش را باز بالا آورد و به پیشانی سونگمین گذاشت و آرام گفت :

_ اینجوری نباش، پیشونیت داره خون میاد...

ایندفعه سونگمین سرش را عقب کشید ، ایستاد و با ناراحتی گفت :

_ اینم نقشه جدیدته؟! فکر میکنی من احمقم؟!

سونگمین سعی میکرد تا خودش را محکم نشان دهد ، کیوهیون ایستاد :

_ در حال حاضر توی شرایطی نیستی که بخوای به این چیزا فکر کنی باید بری کلینیک مدرسه تا زخمت را شستشو و پانسمان کنند ...

_ چرا اینقدر برات این مسئله مهم شده؟!

کیوهیون نزدیکتر رفت و به اشکهای درون چشمان سونگمین که سعی میکرد فرو نریزند خیره شد :

_ چون تو مثل همیشه نیستی ، گریه نکن زشت میشی...

سونگمین دست کیوهیون را که به شانه اش گذاشته شد ، پس زد :

_ تموم کن این نمایشنامه مسخره رو...

_ یعنی این قدر از من بدت میاد ؟!

سونگمین نیشخندی زد :

_ بدم نمیاد ؟!... ازت متنفرم ...

کیوهیون با ناراحتی و با حالت بچگانه ای پرسید :

_ برای چی ؟! از چی من متنفری؟!

سونگمین با اینکه از لحن جدید کیوهیون تعجب کرده بود ، عصبانی گفت :

_ از خودخواهیت ، از غرورت ، از خودت و از بچه بازیات ، از حماقتهات...از اینکه فکر میکنی چون پولداری بقیه باید مثل خدمتکارات بهت گوش بدن ...

سونگمین نگاهی که از خشم سرخ شده بود به کیوهیون انداخت ، که کیوهیون را بجای آنکه بترساند ،  پراز هیجان و حس عجیبی کرد... 

خواست از آنجا دور شود که کیوهیون محکم مچش را گرفت و به سمت کلینیک کشید و با ناراحتی گفت :

_ چه ازم متنفر باشی ، چه ازم خوشت بیاد ، باید به زخمت رسیدگی بشه...

سونگمین در حالی که سعی میکرد مچش را از دست پر از قدرت کیوهیون جدا کند ، با عصبانیت گفت :

_ دستمو ول کن ، من به کمک تو نیاز ندارم ، نمیفهمی میگم ازت متنفرم؟! ...


*******

 خوب بود؟! من خودم اونجایی که اونهیوک درباره ی شیوون با کیوهیون عصبانی صحبت کرد رو دوست دارم...

_ امیدوارم خوشتون اومده باشه ... پارت بعدی پارتیه که من وقتی میخواستم بنویسمش کیومین خونم رفته بود بالا در حالی که من نیاز به کیومین نداشتم ...

_ نظراتتون رو نیازمندم ... درباره ی شخصیتای داستان چطور فکر میکنید؟! زوج داستان رو سعی کنید با نظرسنجی تعیین کنید ...

_ خب تیزر بذارم فقط با دقت بخونید تا کنجکاو بشید ...

****

آنچه در پارت یازدهم خواهید خواند :

_ باز چیکار کردی که این بلا رو سر خودت آوردی؟!

_ مگه اون پسرک چی داره که فقط به او چسبیدی؟!

_ حالت خوبه؟! حالت تهوع که نداری؟! رفتی کلینیک دکتر چی گفت ؟! باید بریم همون جا ، تو باید استراحت کنی ...

_ نه خیرم من همه جوره خوشگلم ...

_ واقعا ازش پرسیدی از تو خوشش میاد یا نه؟!

_ میگم بهتر نیست اسم گروهمون رو عوض کنیم بذاریم " دی سه و نیم "...

_ من منتظر کسی هستم ، اگه میشه در حال حاضر یه لیوان آب بهم بدید ...

_ چی شده شیوون کوچولو ناراحته؟!!

_ خب دور از ادب که خانومی رو ببینی و لبخند نزنی ...

_ چون میخواستم با هم بریم بیرون که نشد ... منم با موتور راحتترم...

_ هیونگ میخوام باهات حرف بزنم ...

_ ولی من شوخی نکردم این روباه منو یاد یه موجودی میندازه

_ ولی من دوست دارم نقش اول باشم...

_ به نظرت اگر یه نفر رو با خودم بیارم یوری ناراحت نمیشه؟!

_ چی شده؟! پسر مغرور "دی چهار" داره کم میاره...

_ اینجا هم دست از سرم برنمیداری؟! من با تو هیچ جا نمیام!!

_ میدونستی خیلی بانمکی؟!

****

خب زیاد کنجکاو کننده نیس ... خب بازم منتظر حدساتون هستم ...

دوستتون دارم خیلی زیاد نظر دادن نره از یاد ... 






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه