تبلیغات
사랑아~ All My Love ~사랑아 - 4Blue Guys _ Part 1
 
사랑아~ All My Love ~사랑아
هرچند نمیتونی احساساتت رو بیان کنی ... روی عشق پاک یکطرفه ات بایست. *** پرنس SS501 ***
درباره وبلاگ


سلام
من ahys ام... و همونطور که تریپل اسی ها متوجه شدن من طرفدار که نه عاشق یونگ سنگ هستم... ولی وقتی قصد کردم این وبلاگ را ایجاد کنم به دو نفر فکر کردم به قول خودم و دوستام : اوپای شماره یک و اوپا شماره دو ahys ...
در آخر دابل اس فایتینگ...yes

جدیدا دوستم بهم در نویسندگی کمک میکنه "KPJ"

|| اگر یه روزی اینجا خدای نکرده بسته شد بیایید به همین آدرس اما بلاگفاش ... مرسی ||


مدیر وبلاگ : ahys ...
نظرسنجی
زوج اصلی فیک " پسران آبی " و " پسر بلورین " به نظر شما کدام باشد ؟! (انتخاب چند گزینه آزاد!!)







 

نام داستان : چهار پسر آبی

*******

فصل اول : گردش

*******

_  یا!!! لی دونگهه زود باش ... دیر میرسیما...

دونگهه در حالی که دستش را داخل آستین کتش میکرد و تکه نانی به دندان گرفته بود با سرعت از پله ها پایین آمد و جلوی سونگمین ایستاد و گفت :

_ بریم هیونگ من آماده ام ...

سونگمین اخمی کرد و گفت  :

_ بعد نیم ساعت که من رو اینجا کاشتی میخوای آماده هم نباش...

دونگهه در خانه کوچکشان را بست و بعد دست سونگمین را گرفت و او را باخود کشید و گفت :

_ بد اخلاق نباش دیگه ...

سوار اتوبوس شدند و به سمت مدرسه حرکت کردند و در تمام مسیر درباره بحث همیشگیشان یعنی درس صحبت کردند... مدرسه مانند همیشه بود و برای هیچکدامشان جذابیت خاصی نداشت ، تنها جذابیت مدرسه برای سونگمین زنگ ورزش بود و برای دونگهه کلاس موسیقی ... عصر بعد از گذراندن یک روز کاملا معمولی به خانه شان بازگشتند .. دونگهه بعد از شستن دست و صورتش روی زمین جلوی تلویزیون نشست و شروع به دیدن سریال مورد علاقه اش کرد و سونگمین نیز بعد از دوش گرفتن کنار دونگهه رفت و سرش را روی کمر دونگهه که به شکم جلوی تلویزیون خوابیده بود گذاشت و گفت :

_ دونگهه ؟!

دونگهه که تمام حواسش به تلویزیون بود تنها به گفتن هووم بسنده کرد که سونگمین ادامه داد :

_ میخوام درباره ی گردش دست جمعی کلاس یه چیزی بگم؟!

دونگهه که همچنان غرق در سریال بود ، حرفی نزد که سونگمین گفت :

_ نمیتونیم بریم...

دونگهه از شنیدن این حرف متعجب شد و خودش را بالا کشید و نشست و گفت :

_ چی میگی مینی؟! برای چی نمیتونیم بریم؟!

سونگمین چشمان نگران دونگهه را دوست داشت و نمیخواست که آزارش دهد اما نمیشد

_ دونگهه همین که رییس بهمون شنبه ها مرخصی میده باید کلی ازش ممنون باشیم ... گردش هم تا شب طول میکشه و ما کار داریم

دونگهه نگاه شاکی اش رو به سونگمین انداخت و گفت :

_ ولی اگر بهش بگیم بهمون اجازه میده ... هیونگ من میخوام اون مدرسه رو حتی اگه برای چندثانیه ببینم...

سونگیمن لبخندی زد و در حالی که روبروی دونگهه مینشست گفت :

_ ما فقط قراره جلوی اون مدرسه رد بشیم ... بعد هم آخه اون مدرسه چه جذابیتی داره بجز اینکه چندتا بچه پولدار، که نمیدونن دنیا چقدر بدون پول وحشتناکه ، اونجا ، یعنی درس میخونن...

_ هیونگ دیدنش که اشکال نداره؟!ها؟!

دونگهه دست سونگمین را گرفت و با چشمانی پر از خواهش به سونگمین نگاه کرد که سونگمین لبخندی زد و قبول کرد تا با لیتوک درباره گردش و دوشنبه صحبت کند ... دونگهه بعد از شنیدن موافقت سونگمین سرش را روی پای سونگمین گذاشت و به دیدن سریالش ایندفعه با سونگمین ادامه داد...

فردا صبح سونگمین و دونگهه باهم موضوع گردش را با لیتوک مطرح کردند که لیتوک نیز مثل سونگمین نتوانست چشمان منتظر دونگهه را رد کند و اجازه داد که فردا به سرکار نیایند...

وقتی دونگهه با خوشحالی به سر کار بازگشت لیتوک کنار سونگمین که به رفتار کودکانه دونگهه خیره شده و میخندید ، ایستاد و گفت :

_ مثل اینکه تو زیاد از این گردش رفتن خوشحال نیستی؟!

سونگمین به لبخند لیتوک با لبخندی جواب داد و گفت :

_ راستش اگه بخاطر دونگهه نبود اصلا دوست نداشتم برم ... میدونی گردش توی منطقه ایه که خیلی به مدرسه اس.ام نزدیکه و دونگهه میخواد اونجا رو ببینه و مطمئنم برای اینکار حتما نقشه ای هم کشیده...

لیتوک در حالی که با سونگمین به سمت آشپزخانه رستوران میرفتند ، گفت :

_ مدرسه اس.ام؟! همون که بچه پولدارا فقط حق دارن واردش بشن؟! مدرسه خانواده چو؟!

سونگمین لبهاشو روی هم فشرد و سرش رو به نشونه درستی حرف لیتوک تکون داد ... هنگام تموم شدن کار و درحالی که از لیتوک خداحافظی میکردند لیتوک از سونگمین خواست تا مواظب دونگهه باشد تا اشتباهی نکند که بعد پشیمان شوند...

سونگمین بعد از اطمینان دادن به لیتوک با دونگهه به خانه بازگشتند ، ساعت نزدیک ده بود و هر دو جلوی تلویزیون دراز کشیده بودند که سونگمین پرسید :

_ هائه... امروز درس نخوندیم ، متوجه شدی؟!

دونگهه درحالی که به شیشه تلویزیون زل زده بود گفت :

_ فردا که درسی نداریم پس یه امروز رو بیخیال درس...

سونگمین در حالی که کنار دونگهه و مانند او به شکم روی زمین میخوابید گفت :

_ خوشحالی ؟!

_ معلوم نیست؟!

_ آخه هائه چی مدرسه اس.ام برای تو جذابیت داره؟!

_ میگن اونجا بهترین کلاسای موسیقی رو داره...

سونگمین لباش رو روی هم فشرد و سرش رو به نشونه اینکه دلیل نسبتا قابل قبولی شنیده تکان داد ، در همون لحظه فیلم تمام شد و اخبار شروع به پخش کرد ... که اولین خبر درباره ی خانواده بسیار معروف چو بود و شراکتشون با یکی از کمپانی های معروف چین بود ...

دونگهه با دیدن نمای مدرسه و سپس کمپانی ها و کارخانه ی اس ام رو به سونگمین گفت :

_ چی میشد ، پدر و مادر گمشده من هم اینقدر پولدار از آب در میومدن ...

_ چی؟!

سونگمین با نگاه ناباوری به دونگهه نگاه کرد که او گفت : _ آخه من شنیدم این خانواده دو تا پسر دارن یکی از یکی شرتر... چی میشد من که این قدر پسر خوبیم جای اونا بودم ...

سونگمین دستش را دور شانه دونگهه انداخت و او را به سمت خودش کشید و درحالی که موهای دونگهه را پریشون میکرد ، با لحنی پر از شیطنت گفت :

_ یعنی میخواستی دوست من نباشی و بجاش یکی ازاون پسر شرا جای تو دوست من باشن؟! تو مگه نمیدونی من از بچه های دردسرساز بدم میاد ...

دونگهه میخواست خودش را از حلقه دست سونگمین بیرون بیاورد که با حرف بعدی سونگمین بی حرکت شد ...

_ اگر تو همه ی این سالها کنارم نبودی من نمیتونستم هیچ کدوم این مشکلات رو تحمل کنم ، پس دیگه اینطور درباره ی آرزوهای واهیت جلوی من حرف نزن ، دیوونه!!

سونگمین دونگهه را رها کرد از پشت به روی زمین خوابید و دستانش را از دو طرف باز کرد که دونگهه سرش را روی بازویش گذاشت و گفت :

_ ممنونم مینی... من هم اگه تو نبودی تا حالا دووم نمی اوردم ...، در ضمن هر آرزویی میتونه یه روز به حقیقت بپیونده... شاید یه روز ما هم یه دوست پولدار پیدا کردیم بجای پدر و مادر پولدار...

سونگمین به سمت دونگهه چرخید و درحالی که آن دستش را نیز دور دونگهه حلقه میکرد گفت :

_ تو کی قراره بزرگ بشی؟!

دونگهه در همان حالت که به سقف نگاه میکرد با شیطنت گفت : _ وقتی تو بزرگ بشی...





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه